ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۱۰/۳داستان .ساحل

به نظر الهام سفر با قطار به مشهد خیلی جالب و زیبا امد ،اینکه توی یک کوپه راحت نشستی و همیشه غذا سر وقت اماده است و توی کوپه خودت میشینی و غذا سفارش میدی .از صادق تشکر کرد .وقتی به هتل رسیدند ساعت سه صبح بود و برای هر کدام یک‌اتاق دوتخته رزرو شده بود .یک اتاق با پرده های مخمل ابی کاربنی و روتختی های کاربنی و یک مبل ابی روشنتر که نزدیک تخت قرار داشت .همه چیز شیک وعالی به نظر میرسید .اسم هتل ،هتل میلاد در خیابان نردیک حرم قرار داشت تا هرموقع دلشون می خواست بتوانند به زیارت بروند .

اون ساعت فقط باید میرفتند توی اتاقهاشون ومی خوابیدند .صبح که ساعت هفت اقاصادق بیدار شد تصمیم گرفت بره حرم والهام رو صدا کرد ولی الهام گفت من خوابم میاد فعلا تو برو زیارت من ظهر برای نماز ظهر باهات میام حرم .

الهام پتو رو کشید روش و گرفت خوابید .صادق بعد از وضو اتاق رو ترک کرد .وقتی الهام بیدار شد و دست وروشو شست دید در میزنند در رو باز کرد محسن رو پشت در دید ،واجازه ورود خواست ،الهام از کنار در کنار رفت و محسن امد داخل و در روبست .

و تصمیم گرفت باهاش گفتگ‌و کنه ،ابتدا با اغوا وحیله گری ومهربانی وارد شد .و گفت

ـصبح بخیر تو راه حتما خیلی خسته شدید ؟

ـنه سفر راحتی بود من که توی کوپه گرفتم خوابیدم ،اصلا نفهمیدم کی رسیدیم !

ـا چه خوب !

ـبله ،مریم خوابه هنوز ؟

ـبله اون خسته شده گرفته خوابیده تا لنگ ظهر میخوابه ؟

ـپدر کجاست ؟

ـرفت حرم زیارت !

ـا چه سحر خیز پدر همیشه سحر خیزه .

ـمیگم تو مثل نوه اقا صادقی چرا قبول کردی همسرش بشی ؟

اون اصلا به تو نمی خوره ؟

پشیمون نیستی همسرش شدی ؟

ـنه اقا صادق خیلی خوب هستند ؟

ـواقعا درسته خوبه ولی هر کس تورو با اون ببینه فکر میکنه پدربزرگته ؟بابای شما الان چهل وپنج سالشع ؟

ـخوب منظور ؟

ـواقعا که خیلی احمقی زن یه پیر مرد شدی ؟

ـمن ؟

ـبله تو

ـامدی فکر کردی پول و پله داره به نون و نوا برسی ؟

بدبخت عمر وجوونیتو حروم این میکنی اخرش هم به هیچ کجا نمی رسی ؟

ـاصلا به تو چه ؟

ـمحسن عصبانی شد و دست دختر رو گرفت و یک دستشو گذاشت زیر چونه الهام و بهش گفت ببین کوچولو اقا صادق شصت سالشه منم بچه نیستم گول تورو بخورم .اون یه پیرمرد بق بقو تاسه که هیچ جوانی براش نمونده همچین خوش پوش و شیک‌هم نیست زن داری هم بلد نیست .من خودم میدونم ،اون مادر مریم رو دق داده الانم امده سراغ تو ؟

ـالهام سعی کرد دستشو از دست محسن در بیاره !

ـچقدر پررو به چه اجازه به من دست میزنی ؟

ـبه اجازه خودم ؟

ـهرچیه ابنجا نمی تونی چیزی بخوری ؟

ـباید رضایت من رو جلب کنی تا بگذارم بمونی ؟

ـا ،اگه نخوام رضایت جنابعالی رو بدست بیارم چی ؟

ـاون وقت منم خودم بلدم چی کار کنم !

ـ,در مورد ابن گفتگ‌و هم به اون پیرمرد هاف هافو چیزی نمیگی بدبخت اون پیری بدردت نمی خوره ‌‌یه پیر مرد خرفت که بجز پول هبچی نداره .

دو روز دیگه خودت خسته میشی میگذاری میری ؟

ـواقعا اگه نخواستم برم چی ؟

ـاخه اون چی داره تو رو نگه داره ؟بچه گدا !

ـاز اون سگدونی در امدی حالایه کم پول دیدی فکر میکنی چه خبره ؟

چهار روز دیگه دلتو زد میفهمی ؟اگه حالا حالا قصد مردن نداشت تا به تو پول وپله برسع ؟

ـتا هشتاد سالگی ش باید تروخشکش کنی بهش برسی .تازع جوانیتو میگذاری واسه پیری وقتی سن جوانیت تموم شد تازه پیری شاید بمیره اونو قت دیگه پول اون به چه درد تو می خوره ؟

بهتره بری گم شی ؟

ـمن برم گم شم ؟

ـاره ؟بیچاره هنوز اول جوانیته برای چی امدی خونه این یارو !

ـاین همه پسر جوان هست برو زن یکیشون شو !

ـبه تو مربوط نیست !

ـمحسن دختر رو هل داد روی تخت و بعد گفت من دارم میرم در مورد این گفتگ‌ و چیزی به اون مردک نمی گی !والا بهش میگم تو دوست داشتی با من رابطه داشته باشی ؟

ـمن ؟من بدبخت ؟

ـتو یه کثافت لجنی ؟

ـباشه هرچی تو بگی فقط یادت باشی اگه میخوای بمونی هر کاری من بگم میکنی ؟

ـبرو گم شو بابا لجن ؟

ـمیخوای بیام به زنت بگم چه حرفهای به من زدی ؟

غلط میکنی خودم خفه ات میکنم ؟

ـتازه اون مریم حرف تورو باور نمیکنه ؟

ـچون فکر میکنه تو حسودی میکنی به زندگی من ومریم .

ـبرو گورتو گم کن .

ـمحسن دستشو گذاشت رو چونه دختر و فشار داد و بعد دندوناشو فشار داد و گفت خفه میشی .فقط همین والا دفعه دیگه نمی دونی چیکارت میکنم .و روشو برگردوند و رفت .از اینکه این دختر وارد زندگی صادق شده بود ،خیلیرعصبانی بود و هر ان امکان داشت سروکله یه بچه هم پیدا بشه .

تنها چیزی که محسن بهشفکرمیکرد پول بودو طلا و ملک و زمین و اموال و دارایی صادق کمالی .محسن در اتاق رو باز کرد و بعد رفت لباسهاشو عوض کرد و روی مبل کنار پنجره اتاق نشست و ترجیح داد به گفتگوش با الهام فکر نکنه .توی همین ساعتها بود که سر وکله صادق پیدا شد ‌.و قرار شد برن رستوران هتل و صبحانه میل کنند .اون روز الهام در مورد محسن چیزی به صادق نگفت و سکوت کرد .چون اوضاع خیلی بدمیشد .تمام اون روز رو داشت فکر میکرد شاید هم تو‌درونش ازش ترسیده بود که چه اقدامی برعلیهش می خواهد بکند .

نامادری الهام که تصمیم گرفته بود مهربونتر بشه هی تماس میگرفت و قربان صدقه دختر میرفت تا دیروز که خونه پدرش بود اون رو با کلام و رفتارش ازار میداد حالا زنگ میزد ،عزیزم دخترم کجایی ؟

ـدل نگرانتم ؟

ـوهمه اش براش نقش مادر مهربان رو بازی میکرد .الهام هم براش از مشهد کلی سوغاتی خرید برای مادرش و الینا خواهرش .محسن هم موقع خرید سوغاتی از صادق کارت گرفت تا برای اقوامش سوغاتی بخره و ده برابر الهام برای تمام اقوامش کادو و سوغاتی خرید از عروسک و زعفران و زرشک و اب نبات و چیزهای دیگه .الهام به صادق گفت مگه این پسره خودش پول نداره از تو کارت میگیره .صادق گفت اشکال نداره ،مریم دختر منه و من هر کاری برای دخترم میکنم تا زندگیش تو رفاه باشه .

ولی الهام تو درون خودش احساس ناراحتی کرد .هم هزینه سفر وهم هزینه سوغاتی مشهد به عهده صادق .گرچه صادق خیلی ثروتمند بود ولی این درست نبو. که هزینه دامادش رو اون بده ‌.

هر چی بود منافع داماد به خطر افتاده بود .

برچسب‌ها: ۱۰، ۳داستان، ساحل
ساحل
سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳
22:37
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />