ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

یک چیزی که تو زندگی فهمیدم ،اینه که حرف زدن با همه اشتباهه ولی نمی دونم ،چرا باهاشون حرف میزنم،شاید برای دل خودم شعر مینویسم ،یا برای خودم قصه مینویسم تا سرگرم شم .والا خودم میدونم که با کسی نباید حرف بزنم .البته تمام اوقاتم واقعا با کسی ارتباط کلامی ندارم و کلا از تماس تلفنی متنفرم .نودونه درصد ایام بیشتر از چند کلمه با کسی گفتگ‌و نمی کنم .چون نیازی ندارم با کسی حرف بزنم .دیشب که داشتم فکر میکردم تو درون خودم دیدم که چقدر طی سالهای گذشته بقیه برام مشکل درست کردند .همیشه دنبال مشکل تراشی برای من بودند تا نگذارند اب خوش از گلوم بره پایین .همشون به زمین واسمون متوسل شدن و انرژی ماورایی و شیطان وجادو وجنبل تا یک جوری از جایی یک جنگی مصیبتی دعوایی چیزی ایجاد گنند تا من جگر خون بشوم .همشون بیشتر شبیه اهریمن هستند تا انسان .همیشه در حال ازبین بردن خوشیهای من بودند درحالیکه من به اشتباه بهشون اعتماد کردم گذاشتم ابن همه بازیم بدند و فکر کردم دارند کار میکنند ،یعنی دوست ندارم تو زندگی م محتاج حرف زدن با اینها بشم .

چقدر روانم رو زیر فشار گذاشتند .از اینها واسه ادم کس وکار درنمیاد چرا باید باهاشون حرف بزنم .اگه به گذشته مراجعه کنم همشون این قدر اذیت کردند که باید از دستشون به یه سیاره دیگه بگریزم تا پیدام نکنند بعد من هنوز نشستم دارم نگاه میکنم تا اینها بازهم بازیهاشون رو روکنند .اینها هیچ وقت به نفع من کار نمیکنند همیشه قصد سو دارند .واقعا تو کل گذشته هیچ نیت حسن نداشتند همیشه در حال اشکال تراشی بودند .همیشه منتظر موقعیت ضعف. بودند تا ضربه بزنند .انگار همشون دشمن من بودند از قصد من رو از جایی ربوده و درمیان خودشون نگه داشتند تا از من انتقام بگیرند به واسطه خودم به واسطه بچه هام وهرچیزی .

کلا همشون شبیه شیاطین واجنه هستند و هرچی که بخواهی ضدت رفتار میکنند واگه دلخوشی پیدا کنی ازت میگیرنداگه وابستگی عاطفی داشته باشی ازبین میبرند و بدونند نقطه ضعفت کجاست ار همونجا تیر می زنند همیشه دنبال یکجا مثل نقطه پاشنه پا اشیل هستند اگر بدونن حتی روئین تنی یا برگزیده پروردگار هم باشی میخوان پدرتو در بیارند .کلا یک جوری ضد قهرمان وضد همه چیزهای خوبند .مثل اینکه جناح وسپاهشون فرق داره و در هر جا که قرار دارند رفتن دنبال یه بدبختی فقری فلاکتی چیزی بگردند .همیشه مثل جغد روی ویرانه ها نشستند و اصلا اندازه سوزن قابل اعتماد نیستند .بعد باید با کی حرف بزنم .تو‌تموم زندگیم با خودم فکر کردم اینها نزدیکان منند وای به بقیه .پس با بقیه چه حرفی دارم بزنم چه گفتگویی .ولشون کن .هر چیه از دستشون باید گریخت به جای نامعلوم ‌.دوست داشتن تو این سرزمین حکومت نمیکنه .اینجا عشقی وجود نداره .مطمینم .همه قصه هایی که ازعشق میبافند همش کشکه .خودشون هم میدونند کشکه چون اصلا عشقاشون هم دروغه ‌.دلم نمیخواد توضیح بدم ولی من یک سال دوسال سه سال پنج سال نیست اینها رو‌میبینم .مدتهایی گذشته .حداقل فهمیدم که همشون فقط درحال بازی کردن فیلم هستند .بعضی روزها تو گذشته تو زندگیم بوده که باخودم فکر میکردم اینها چرا این همه فیلم بازی میکنند و چرا این همه بازی درمیارند و چرا هی چرت وچرند سرهم میکنند .اخرش فهمیدم که همشون دروغند و نقابهاهستندوهیچ‌کدوم شخصیت ندارند و فریبند وجادو .توی چندین سال اخیر اینقدر فیلم در مورد شیطان وجن ساختند که شیطان رو وارد جمع انسانها کردند ،ویارو مبگفت فاستعذ بالله .ولی شیطان خرکیه .اینها خودشون خود شیطانند تواین چند سال اخیر این قدر بازی در اوردن که شیطان موجود بدبخت و معصومیه میون اینها .ولشون کن بابا .

اعصاب ندارم درمورد کارهاشون فکر کنم .فقط همه چیزشون بازیه .اگر یک لشگر داشتم و اسلحه حتما بهشون حمله میکردم حتما یه بلایی سر همشون میاوردم شاید این قدر میزدمشون تا اعتراف کنند به همه چیز به فیلم بازی کردنشون این که مهره وبازیچه کی اند چه قدر پشت سر من خیانت کردند واین همه سال چه غلطهایی کردن .منم زورم به اینها برسه پدرشونو درمیارم .این طور نیست که من هم دوست دارم بازی بخورم یا نشستم کلاه سرم بکذارند .ولی چه کار میشه کرد .هر چیه ادمهای غیر قابل اعتمادیند .ولشون کن بگذار هر غلطی دلشون میخواد بکنند .بالاخره از یکجایی پدرشون در میاد .زمونه این طورهم نیست که فقط اینها بتونند من رواذیت کنند هر چقدر من رو اذیت کنن تاوانشو از یکجایی پس میدن .یک چیزی که میدونم نباید تو مدت عمرم ازدواج میکردم ونباید از یک مشت ادم حرومزاده بچه داشتم که بلا سر بچه هام در بیارند .این همه بازی در میارن. اخرشم میرن اسید میریزند رودست بچه من .یا مثلا بامشت کوبیده بودن پای چشم دخترم .یا اون روز گوشیشو دزدیدن و کل بازوش جای سیاهی بود .میون مردم این سرزمین چیزی به نام زندگی وعشق واقعی وجود نداره .اینجا همه اش دروغه .

ولی من به زور به زور میون اینها دووم اوردم و دارم شعر مینویسم ولی برای چه کسی از عشق بنویسم .چرا به نفع مردی کار کنم که هم میخواذ بکشدم هم میخواد بفروشدم هم پاسم میده هم بلا سرم میاره هم اذیتم میکنه هم صاحب هیچی نیست هم شرش کم نمیشه هم دروغ میگه هم همجنس بازه هم مالم رو زمین میماله هم ابروم رو حراج میکنه هم تهدید به مرگم میکنه هم تجاوز میکنه هم خیانت میکنه هم هیچی نداره هم عاطفه نداره هم انسانیت نداره .هم شرف نداره هم همه کس وکارم. تهدید میکنه هم باهاشون برعلیهم همدست میشه ‌.هم میخواذ بدبخت باشم .من برای مرد ایرانی کار نمیکنم .تا وقتی اون ضد من رفتار میکنه .اون با زندگی من بازی میکنه .من به نفعش کار نمیکنم .

من سعی نمیکنم کسی رو برمونم تو دامش .هرچیه گرچه باهاش در هم نمی افتم ولی ولش کن .تواین چند سال مرد ایرانی هم روزگار خوش ندیده اون هم از جوامع بین المللی زیر فشاره همه جا شخصیتش زیر سواله .اون زورش به من و بچه ام میرسه ولی جاهای دیگه ابرقدرت زیاد هست که اون رو بزنند نیاز نیست من بزنمش .مرد ایرانی هم به جای کار کردن اختراع کردن ،کشف کردن ،درس خوندن ،وکلی کار دیگه از تموم تاریخ فکرش مسائل جنسیشه .

بخاطر همین همیشه عقبه .

اگه به جای این همه گند زدن دنبال کار و اختراع وکشف بود حتما اوضاع فرق میکرد .مرد ایرانی هم حتما تو پایین تنه اش زندگی میکنه و من وبچه من رو قربانی میکنه وقتی زورش نمیرسه .

زورش به کس دیگه نمیرسه .اشکال نداره .

من حرف ندارم حرف هم دوست ندارم بزنم ولی مینویسم .​​​

ساحل
چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳
8:27
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />