داستان ۷ـ۳.ساحل
خواهر سارا که سمیرا نام داشت بعد از فهمیدن این که همسر سارا اون رو ترک کرده و مدتها خبری ازش نیست ،از اینکه سارا بچه اون رو تو این بدبختی بدنیا اورده بود شماتت کرد و بهش گفت ،وقتی شرایط خوبی نداری و همسرت این همه بدهی بالا اورده و هیچوقت حامی خوبی برای تو وبچه هات نیست ،چرا باردار شدی .و چرا بچه یک ادمی مثل اون رو نگه داشتی .ولی سارا بهش گفت ،من بچه مو دوست دارم ونگهش داشتم ،بچه خودمه ،خودم ازشون مراقبت میکنم .بچه کوچولویی که پدر بالا سرش نیست و پدرش بخاطر ندونمکاری الان فراریه و نمی تونه بچه شو ببینه و هرروز طلبکار دنبالش میگرده تا بندازتش پشت میله های زندون .طلبکارها چکها رو اجرا گذاشتند و ازش شکایت کردند و در بدر دنبال پیدا کردن کامران بودند ولی هیچ خبری از کامران پیدا نکردند ،بعد از اینکه مدتی گذشت و کمی ابها ازاسیاب افتاد ،کامران از زن وبچه اش خواست که به دیدنش بروند ولی سارا گفت که فعلا اریا خیلی کوچکه و فعلا زوده بخواد به یک روستای دوردست سفر کنه ،اونم با سه تا بچه قدونیم قد .که یکیشون نوزاده .اون بهشون گفت که تو روستا خیلی بهش خوش میگذره و خدارو شکر اینجا از طلبکار خبری نیست .برای خودش کشت وکار راه انداخته و سبزیجات کشت شده رو داره به شهر نزدیک روستا میفروشه .و حتی یک زمین زراعی اجاره کرده و داره کشاورزی میکنه و امکان داره یه مرغداری هم بزنه .و گفت که خیلی دلش تنگ شده .سارا هم بهش اطلاع داد که همه طلبکارها دنبالشن و مسلمی و همه طلبکارهای دیگه حکم جلبشو گرفتند .
دربدر دنبالش میگردند تا بیندازنش زندان .
بالاخره بعد از مکالمه تلفنی ،سارا باید میرفت دنبال کاراش .خواهرش که بعد از ده دوازده روز رفت خونه خودش و الان کلی پارچه مردم روی هم تلنبار شده بود ،که باید دوخته میشد .هر کسی مهمونی ومجلسی داشت ،که باید لباسهاشون رو اماده میکرد .
از دوخت ن لباس درامد ی حاصل میشد که حداقل در نبود کامران ،سارا میتونست بچه هاشو اداره کنه .یک اتاق کوچک رو به خیاطی اختصاص داده بود و مشتری ها برای دوختن لباس مراجعه میکردند ،ولی پسرش اریا هم خیلی شبها گریه میکرد و نمی گذاشت استراحت کنه ،باید شب تا صبح بیدار میموند بچه رو نگه میداشت ،تا خوابش میبرد ،بچه بیدار میشد وشروع به گریه میکرد ،همه اش سر پا نگهش میداشت باز گریه میکرد ،زمین مینشست بچهگریه میکرد توی گهواره مبگذاشت گریه میکرد و تا صبح بیشتر شب رو بیدار میموند و بچه نگه میداشت یا براش شیر اماده میکرد .
مادرش تو تماس اخیر بهش گفته بود که برای دل درد بچه بهش ترنجبین بده شاید دل درد بچه خوب شه و بهش خاکشیر بده شاید از نفخ بچه باشه .اون گاهی به بچه تر نجبین میداد ولی بیشتر سعی میکرد چیزی نده .تموم شب بیدار میموند و صبح هم باید لباسهای کثیف بچه رو با دست با صابون واب گرم بشوره ،از اون طرف باید به درسهای ارشام رسیدگی میکرد و دخترش هم که نیاز به توجه بیشتر داشت باید به
خیاطخونه هم رسیدگی میکرد .واقعا کارش زیادشده بود و با وجود بچه خواب شب نداشت .ولی مجبور بود همه چیز رو تحمل کنه ،مادرش نزدیک نبود که تو نکهداری بچه کمکش کنه .گاهی وقتها خواهرش بهش سرمیزد و وقتی اوضاع رو دید تصمیم گرفت در نگهداری بچه به خواهرش کمک کنه .سارا لباسهای مردم رو دوخت و تحویل داد و سفارشات جدید گرفت ووقتی کارش تو خیاطی عالی بود مشتریهای جدید پیدا کرد و کارش رو توسعه داد و یک سالن بزرگتر برای کار خیاطی اجاره کرد .و دوتا شاگرد گرفت که بهش کمک کنند .بعد از اینکه اوضاع مالیش بهتر شد تصمیم گرفت از اون محله که اقای مسلمی نزول خور و بقیه طلبکارها پیدا کرده بودند بره و اون محله رو ترک کرد .اونجا اجاره ای بود وسریع خالی کرد واقعا اون تقصیری تو بدهکاری کامران نداشت ولی در درون خودش بخاطر کارهای اون ناراحت بود .
کامران ازش خواست که با بچه ها به روستا بره وباهم زندگی کنند ولی سارا گفت ،من نمی تونم بیام روستا اینجا کار وبارم خوبه .بهتره تو برگردی .فعلا که طلبکارها پیدات نکردن و شاید بی خیال شدند ولی کامران گفت اگه پیدام کنند دوباره برام دردسر درست میکنند .اون مجبور بود مدتها پنهان بشه .اریا هم دوساله شده بود .کامران توی روستا واسه خودش کار میکرد و توکار کشاورزی موفق شده بود و میتونست کشت وزرع کنه و تونسته بود یه زمین زراعی بخره و تراکتورو کمباین بخره و همین طور دامپروری کنه .واقعا شاید جای کامران توی شهر نبود .یک کشاورز زاده بود که پدرش هم کشاورز بود ولی اون رفته بود تهرون تا برای خودش کار کنه ولی تو کار وکاسبی شکست خورده بود ،البته کامران ادم عیاشی بود که سارا از کارهاش خبر نداشت .اون بیشتر پولهاشو خرج مشروب و کارهای دیگه خودش کرده بود که الان کم اورده بود وبه همه بدهکار شده بود .با همکارای کاسبش شرط بندی میکرد و شرط رو میباخت باید پول پرداخت میکرد .در ضمن با چندین زن رابطه پنهانی داشت که به منزلشون رفت وامد داشت و پولها رو خرج رستوران و خرج خانمهای دیگه کرده بود و سارا فقط یه ماکت بود برای روابط پنهانی کامران وهمه گند کاریهاش .پیش خودش فکر میکرد ناصر الدین شاه قاجاره و پولهاش تمومی نداره .ابتدا وقتی درامدش و پولهایی که تو حسابش میومد رو میدید فکر میکرد خیلی پولداره و کلا غرور برش داشته بود و تصمیم گرفته بود مثل اجدادش که همگی چندین همسر داشتند و همشون مثلا دنبال کامجویی ولذت جویی از جهان بودن به مراد دلشون برسند در حالیکه سارا بدبخت مشغول خانه داری و بچه داری و فکر یک قرون دوزار کامران بود و مثلا قناعت میکرد تا پولهای اقای کامران بیشتر بشه تا پیشرفت کنه ،جناب کامران در حال پول پخش کردن بین زنهای بیوه و دخترهای ولگرد بود ومیخواست به تمام زنهای بدبخت و بیچاره شهر کمک کنه تو زندگی خوبی داشته باشن. و در عوضش به جناب کامران خدمت ارائه کنند .مشروب نوشیدن وقمار کردن و مزید برعلت شده بود تا همه اش باخت بده و طلبکارها دنبالش باشند از اون طرف نزول هم گرفته بود که هر ماه اوایل پرداخت کرده بود ولی بعد از مدتی قادر به پراخت نبود .الان کلی طلبکار دنبالش بودند .واون فراری شده و حالا باید چطور بدهی مردم رو پرداخت میکرد .هیچ سرمایه ای نداشت که بفروشه و بدهیهاشو بده و مجبور به فرار واختفا بود .چند مدتی که گذشت و طلبکارها بی خیال شدند و اون هم تو کشاورزی موفق شد مقداری پول بدست اورد مقداری از چکها رو با پول کم از طلبکارها خرید و مقداری از بدهی مسلمی رو داد و دید که همسرش قصد رفتن به روستا رو نداره ،باز به تهرون برگشت ،و دوباره توی تهرون شروع به مسافر کشی کرد .فعلا قصد نداشت وارد کار تجارت پرسود خودش بشه ،ولی همسرش تو کار خیاطی پیشرفت کرده بود و کلی مشتری داشت ،بچه هاش هم خیلی اروم زندگیشونو میکردند ارشام درس میخوند و دخترش هم باید مدرسه میرفت .
اریا هم دیگه سه ساله شده بود .با پول مسافر کشی یه درامد بخورو نمیری درامد داشت ولی سارا خودش درامدش از خیاطی رو هم صرف هزینه های بچه ها وخونه میکرد ومقداری پس انداز .
بعد از مدتی باز کامران هوس کرد دوباره بره دنبال کاسبی و تجارت خودش رو ادامه بده و از سارا خواست از سرمایه ای که در دستشه به اون قرض بده و بعدا از درامد تجارت شریک بشه .سارا هم کلا بدهکاری های گذشته اون رو فراموش کرده بود و فکر کرد که کامران دبگه ادم شده وباز میخواد شاهکار کنه واونها رو از بدبختی رنج کار زیادنجات بده .پس پولی روکه مدنظر بود در اختیار کامران گذاشت .کامران پولهارو گرفت و باهاشون کالا خرید و باز رفت بازار تا کار کنه .ولی اوضاع بعد از مدتی خرابتر شد .چون این بار فقط بدهکاری نبود کامران معتاد شده بود و همه اش بهانه گیر بداخلاق و همه اش دعوا میکرد وبچه ها رو کتک میزد و حتی سارا رو مورد ضرب وشتم قرار میداد .وسایلی که سارا خریده بود رو میشکست یا وسایل خونه رو پرتاپ میکرد طرفش تا بشکنه .روی دیوارها خط می انداخت و با هرچیزی به دیوار میکوبید تا دیوارها خط خطی بشه . کامران ادم بهتری نشده بود و معتاد هم شده بودو بازهم بدهکاری پشت بدهکاری باز هم این کامران چکهاش برگشت خوردند و طلبکارها دنبالش بودند .تمام تجارتش شکست خورد وتمام سرمایه سارا رو از بین برد .و خودش هم تبدیل به یه ادم بدتر از قبل شد مجبور شد باز هم فرار کنه .سارا هم واقعا پیش خودش فکر میکرد چقدر احمق بوده باز به کسی که این همه گند زده بود به زندگیش دوباره اعتماد کرد و دوباره همه پولشو از دست داد .پیش خودش فکر میکرد باید دفعه قبل ازش جدا میشدم .باز کامران از تهرون فرار کرد و بچه ها وهمه چیز افتاد گردن سارا و طلبکارهای جدید وروانیتر افتادن دنبال سارا تا ازش پول بگیرند اون هم رفت دادسرا و از کامران درخواست طلاق داد تا ازشر خودش و طلبکارهاش خلاص شه .پیش خودش گفت باید حضانت بچه ها رو هم ازش بگیرم ،اون که بدهکاره پولی هم نداره به بچه ها بپردازه ،سلامت روان واخلاق نداره ونمی تونه از بچه های من نگه داری کنه .باید بچه ها رو خودم نکه دارم ولی چقدر بدبختم باز به اون کامران اعتماد کردم و باز شکست خوردم .کامران که فراری بود و بعداز ارسال ابلاغیه هم توان حضور تو دادگاه رو نداشت و دادگاه بعد از مدتی طلاق سارا رو غیابی داد وحضانت بچه ها روهم به سارا سپرد .
دیگه طلبکارها هم نمی تونستند از سارا پولی بگیرند .ولی این کامران توی هیچ کاری در شهر موفق نبود .توی عمرش هیچ کاری رو شروع نکرده بود مگه همه کارها رو خراب کرده بود الان هم زندکی سارا و بچه هاشو خراب کرده بود .سارا با سه تا بچه مونده بود که باید هم ازشون مراقبت کنه هم هزینه زندکیشونو بده .کامران چیزی نداشت به بچه هاش بده .