ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۹/۴داستان ساحل

شب از راه رسید ،خونه پر شده بود از بوی غذا شاید قورمه سبزی ویک عطر ،شاید عطر نرگس ومریم پیچیده بود توی خونه .گلدان روی میز پر بود از گلهای سفید از رز وگلهای ریز عروس ،یه رومیزی سفید کتان که دورش حاشیه های گلدوزی داشت و غذا اون شب گرچه خیلی مزه خوبی داشت و طعم ورنگش خوب جلوه میکرد ولی مهراد در فکر فرو رفته بود ،در مورد اون مرد معتاد جلوی در خونه که داشت از خونه خارج میشد .فقط فکر میکرد کی بود .بعد از شام وبعداز خوندن کتاب و مسواک زدن لباس خواب تنش کرد و به ایران شب بخیر گفت ورفت تورختخواب بخوابد .ایران هم بیشتر لامپهای اضافه رو خاموش کرد و یه لامپ زرد کم نور روشن گذاشت و نشست تا سریال ببینه ،چند تا کانال عوض کرد و دید از هیچ کدوم سریالها خوشش نمیاد ،فیلمها براش جذابیت نداشت ،خستگی اور بود وحوصله شو سر میبرد وکلا تلویزیون رو خاموش کرد .یک کتاب دست گرفت وپونزده صفحه ازش خوند ،شاید یک کتاب رمان مثلا جنگ وصلح از تولستوی رو خوند و کتاب رو بست و گذاشت کتابخانه سرجاش و ظرفهای شام روشست ،یک دمنوش درست کرد و رفت توی تراس نشست به اسمون پرستاره نگاه کرد و قلپ قلپ از دمنوشش روخورد وقتی خستگی سراغش امد ،مسواک زد و بعد راهی اتاق خواب شد .همسرش هنوز کامل نخوابیده بود وشاید خودش رو به خواب زده بود تا به چهره ایران نگاه نکنه و زیر چشمی ببینه چه کار میکنه ولی ایران این موضوع رو نفهمید و فکر کرد مهراد خوابش برده ،لباس صورتی هلویی خواب رو تنش کرد و رفت توی رختخواب وروشو کشید و دید همسرش روشو برنمیگردونه ،ازپشت بغلش کرد ،که مهراد برگشت ،ایران

ـچیه ناراحتی ؟توفکری ؟

ـبغلم نکردی ؟منو نبوسیدی ؟

ـانگار کشتیات غرق شده ؟

ـاتفاقی نیفتاده ؟

ـواقعا ؟

ـپس بغلم کن ؟منو ببوس و سرشوگذاشت روسینه مهراد ؟

ـمهراد موهای ایران رو نوازش کرد و فقط ساکت بود ،بدون کلمه حرفی .

تموم اون شب با کلمه های سانسور شده و انگار مهراد تمام حرفهاشو خورده بود وتودرونش یک چیزی اذیتش میکرد سپری شد .

قرار شده بودمدتی بعد از عروسی ایران سرکار نره وخونه بمونه بخاطر همین مهراد هرروز باید سر کارمیرفت .اون روز ایران رفت دیدن برادرش مهدی و بهش گفت ،

ـکی میری ملاقات پدر ؟

ـپنجشنبه شاید رفتم ؟

ـمیدونی کارم زیاده وقت نمیکنم برم .

ـباشه اگه رفتی اینو واسش ببر ؟

ـیه بسته اسکناس ده هزار تومانی بود .

ـممنون ولی خودم به پدر پول میدم ،لازم نیست تو خودتو زحمت بندازی .

ـنه مهدی جان این رو بده بابا !

ـباشه حالا اصرار داری بهش میرسونم .

ـمنم فعلا نمی تونم برم ملاقات .

ـباشه بهش میگم عروسی کردی .

وبعد از دوسه ساعت منزل برادرشو ترک کرد .

توی راه به منزل مادرش سر زد و خواهر کوچکترش ایناز رو بغل کرد و بوسید و با مادرش دیداری داشت و سریع اونجا رو ترک کرد .

مهراد با خودش فکر کرد باید بیشتر مراقب باشم .یکبار رفت در خونه ای که اون مرد لاغر اندام رو که خیلی شبیه معتاد ها بود زد و یک زن بیرون امد و ازش پرسید میشه خواهش کنم به اقاتون بگید بیاد دم در .

زن رفت و به همسرش گفت بیاد دم در ،یه مرد چهل وپنج ساله که چشماش گود رفته و کلا خیلی شلخته با زیر شلواری راه راه ابی گشاد وزیر پیراهنی مشکی جلوی در ظاهر شد .

ـببخشید من دوست دارم به شما کمک کنم ،نذر کردم به چند خانوادهدبی بضاعت کمک کنم ،یه بسته بزرگ تو‌ماشینه ،میشه بیایید دم ماشین باهم بیاریمش دم در تون .اخع سنکینه .من خیرم به بیشتر مستمندان شهر کمک میکنم ،به چند نفر تو این محله بسته مواد غذایی ووسایل برقی کمک کردم .

ـمرد معتاد که خیلی خوشحال شده بود ،چون تو زندگیش همیشه تو فقر زندگی میکرد هرچی پول دستش میومد خرج مواد میکرد این قدر مصرفش بالا رفته بود که دیگه پولش کفاف زندگیشو نمیداد ،تمام در ودیوار خونه داغون شده بود ،زن وبچه اش تو فلاکت زندگی میکردند پسرش ،سر چهاراهها شیشه ماشین پاک میکرد ودخترش توی خیابونها جلوی ماشینها رومیگرفت و بهشون گل میفروخت .بعضی روزها هم اسفند دود میکرد .زنش هم شده بود نظافتچی بیمارستان .تو خونه بخاطر کار بچه ها وزنش شاید لقمه نونی پیدا میشد والا خودش فقط باید یکجا مینشست و مواد میزد شبها خوابش نمیبرد و روزها همش چرت میزد .توی خیابون که میرفت ،روی صندلی اتوبوس خوابش میبرد .تو ایستگاه مترو چرت میزد .شبها تا صبح در حال مصرف مواد بود .گاهی با یه سیم از توی صندوقهای صدقه پول میدزدید وگاهی جیب مردم رو تو مترو میزد .بغل مسافر ها می ایستاد وتو شلوغی مترو که ازدحام زیاد بود ومردم حواسشون نبود کیفهاشون رو میزد .سریع از مترو یا اتو بوس پیاده میشد ،گاهی هم سری به سوپر مارکتها و مغازه ها میزد و چیز نا قابلی از اونها کش میرفت ‌تموم هزینه های اعتیادش رو از راه دزدی در میاورد .چندین دوست معتاد ولگرد داشت که بعضی روزها جمع میکرد دورش ومهمونی میگرفت وبه افتخار داداشهای معتادش براشون مواد میگرفت و پیتزا وخوراکی سفارش میداد و گاهی هم شیشه میفروخت .اگه مجبور میشد حتما شیشه هم میفروخت .

مهراد مرد رو برد پای ماشین ،بهش گفت ببخشید اسمتون رو بهم نگفتید ؟

ـمرد دستشو جلو اورد دست بده وگفت من بهرامم .

ـبه اقای بهرام از اشناییتون خوش وقتم .در ماشین رو باز کرد و مرد رو پرت کرد روی صندلی ودر ماشین رو بست و خودش سریع سوار ماشین شد .

مرد معتاد تا بیاد خودشو جمع وجور کنه پاشو گذاشت رو گاز واز محله رفت .

در ماشین قفل بود ‌.اقا نگهدار ،داری چه کار میکنی .

ـکاریت ندارم !فقط مبخوام بدونم چندین بار داشتی از حیاط خونه من بیرون میومد ی ؟

میخوام بدونم اونجا چیکار داری ؟

ـکدوم خونه ؟اشتباه گرفتی ؟

ـچرا نارمک ؟کوچه فلان ؟خونه پلاک

ـنه اشتباه گرفتی ؟من اصلا همچین جایی نرفتم .

ـچرا با چشم خودم وقتی داشتم ماشین رو پارک میکردم جلوی در دیدم،تا بیام تورفتی !

ـمن !

ـبله جناب بهرام خان

ـفامبلیتون چی بود ؟

ـمیرزایی !

ـمن رو پیاده کن برم .

ـنه فقط راستشو بگی کارت ندارم ؟

پیاده ات میکنم بری ؟

اشتباه میکنی ؟حتما کس دیگه رو دیدی شبیه من بود ؟

ـولی من تعقیبت کردم امدی تو همون خونه ؟توهاشمی تو اون کوچه داغون با اون دیوارهای در حال ریزش و در کوچک ابی رنگ که چندین ساله رنگ نخورده وزنگ زده ؟

ـبابا ولم کن برم .

ـاگه راست بگی کارت ندارم !میگذارم بری !

ـپناه بر خدا !عجب گیری کردم ؟

ـبیا این یه بسته پول حالا دهنتو باز کن .

ـمیگم من دم در شما نیومدم ؟

ـاگه راست بگی بهت بیشتر میدم ؟

ـمثلا چقدر ؟

ـده میلیون !

البته اگه کنار نیایی اونوقت میبرمت یه جای پرت این قدر میزنمت تا دهنتو باز کنی راست بگی ؟

این قدر میزنمت خون بالا بیاری ؟

ـبابا من گناهی ندارم !دست از سر من بردار ؟

عجب غلطی کردم اونروز امدم اونجا ؟

ـباشه نزن راستشو میگم !

ـاسم شما چی بود !

ـمهراد

ـبله اقا مهراد ،من سالها پیش با ایران اردواج کرده بودم !الانم ازش یه دختر دارم !

ـهمون موقع که دخترم تازه بدنیا امده بود از من به خاطر اعتیاد طلاق گرفت ،

ـیعنی رفت از دستم شکایت کرد بخاطر اینکه دست بزن داشتم ،هرروز سر همه چیز دعوا داشتیم ،من نمی تونستم هزینه های زندگی رو بدم !

هرروز هم کتکش میزدم نمی فهمیدم مواد مصرف میکردم تا میومد اعتراض کنه کتکش میزدم ؟

ـچشمهای مهراد از تعجب گرد شده و خون خونش رو میخورد بهش شوک وارد شده بود .

ـمرد ادامه داد بله جناب مهراد ،نشد زندگی کنیم !ایران ازم جداشد و دخترم روهم برد اول توهمین منطقه ساکن بودند بعد کار پیدا کرد شنیدم چند بارهم صیغه یک مرد پولدار شده واز اون کلی پول گرفت که بتونه مادر و دختر من رو از این محله ببره نارمک .بعد هم حتما کلی اون مرد پولداررو تیغ زده .

ـمهراد ولی اون که شب عروسی باکره بود .

چطور ممکنه تو داری دروغ میگی ؟

به من هم نگفته قبلا ازدواج کرده ،!

ـحتما پول عمل های خودشو از اون مردیکه پولدار گرفته خودشو باکره کرده رفته ترمیم بکارت انجام داده ،کلا خودشو جمع وجور کرده تا مخ ادمی مثل تورو بزنه .دماغشو عمل کرده و کل هیکلش عملیه .

ـدختری هم که به تو به عنوان خواهرش ایناز معرفی کرده دختر خودشه .

ـواقعا

ـبه من هم گفت کلی پول بهت میدم دهنتو ببندی شوهر جدیدم نفهمه قبلا ازدواج کردم .

ـاون روز امده بودم ازش پول بگیرم ؟

ـمهراد دیگه نمی دونست چه کار کنه !

ـحالا من باید بااین زندگی داغون و یک ادم کلاه بردار چه کار کنم .

ماشین رو جایی پارک کرد و بهرام رو از ماشین کشید بیرون و بهش یه سیلی زد وپرتش کرد تو خیابون .

ـبعد هم گازشو گرفت رفت .

ـولی نه دل و دماغ داشت بره سر کارنه اعصاب داشت بره خونه و با زن دروغگوی خودش روبرو شه !

ولی بازهم گاز ماشین رو گرفت طرف اداره !شاید بهتر بود فعلا به روی خودش نیاره .

ـاگه مادرش میفهمید که ایران سرش کلاه گذاشته خیلی بدتر بود .پیش مادرش وپیش فامیلش ابرویش میرفت .همه به ریش پدرش میخندیدند که یک زن مطلقه که بچه داره رو جای دختر بهش قالب کردند تازه چندین بار صیغه مردهای سن بالا شده تا پول بگیره .کل هیکلش عملیه .بعد مادرش چقدر میزد توسرش که حقته نیومدی دختر داییتو بگیری .این شد نتیجه .جلو همکاراش ابروش میرفت .مجبور شد سکوت کنه تا بعد تصمیم بگیره چیکار کنه .

برچسب‌ها: ۹، ۴داستان ساحل
ساحل
یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳
8:21
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />