۱۰/۱ساحل .داستان .
دخترک توی زندگیش تنها کسانی که باهاشون رابطه عاطفی داشت ،دوستانش بودند،توی اون هوای کثیف دود الود شهر و اونجایی ته کوچه های پر پیچ وخم پایین تر ین نقطه ها شهر فقط کوچه های پیچ در پیچی بودند که همیشه از دوران امادگی و بعد دبستان رد میشد .ته یه خیابان پیچ دار مدرسه شون بود .بعد مدرسه راهنمایی و بعد دبیرستان ،در دبیرستان هیچ روز خدا نبود که درساشو درست فهمیده باشه ،همیشه دنبال شیطنت خودش بود و تمام عشقش رفتن بیرون با دوستانش یا سینما یا پارک یا خیابانگردی وگشتن تو پاساژهای لباس مجلسی وکفش وکیف زنانه ،عاشق مدوفشن شده بود ولی هیچ سلیقه ای تو مد وفشن نداشت و مثل مادرش کفش ولباس میپوشید .با اون حال که از وقتی وارد دبیرستان شده بود و دوران بلوغش فرا رسیده و تازه داشت حس های جنسیش رو پیدا میکرد ولی تحت تربیت زنی بود که شاید نامادریش بود و اون همیشه از فقر و بدبختی مینالید .ازاینکه همیشه بی پول بودند و نامادریش هم اخلاق خوبی باهاش نداشت .پدرش مسافر کش بودویه پراید قراضه داغون لگن مدل هشتادو پنج داشت که اون رو هم هزار بار کوبیده بود به در ودیوار و هزاران بار صافکاری نقاشی شده بود .دخترک از دوست پسرش تو خیابانهای خلوت محله رانندگی یاد گرفته بود و حتی چندین بار ماشین دوست پسرش رو توی جوی اب انداخته یا لاستیکش رو ترکونده بود .ولی با اون حال که هنوز گواهینامه نداشت ماشین پراید نقره ای پدرش رو برمیداشت و با دوستاش توی کوچه ها ویراژ میداد و میخواست به دوستانش بفهمونه راننده قابلیه و دوستانش هنوز گواهینامه نداشتند و هنوز پشت رل ننشسته بودند .هر دفعه این قدر پاشو روگاز فشار میداد که موقع رد شدن از کوچه تنگ اینه ماشین کنده میشد یا سپر یا در ماشین با ماشینهای روبرویی برخورد میکرد .تنها چیزی که تازه یاد گرفته بود همین بود .با دوستانش فقط رفت وامد میکرد تا ازشون چیزی یاد بگیره و وقتی که فهمید طرزلباس پوشیدنش اصلا به یه دختر شانزده سالع نمی خوره ومانتویی که تنش میکنه ،زنهای چهل ساله هم نمی پوشن. وکفش هاش مال زنهای پنجاه ساله است .و با اون حال که از این و اون پول جور میکرد و خرید میکرد بازهم نمی تونست برای خودش استایل درستی درست کنه که کاری باهاش انجام بده .
هرروز همین کارش بود واخرسر هم نتونست دبیرستان رو به پایان برسونه و از درس خوندن منصرف شد وتصمیم گرفت کار کنه .
اسم دختر ک الهام بود که اون هم مادرش براش انتخاب کرده بود و بعد بخاطر نداشتن تفاهم از پدرش جدا شده و رفته بود با یه مرد دیگه ازدواج کرده بود .اون سالی یکبار شاید مادرش رو ملاقات میکرد .نامادریش هم بعد از ازدواج با پدرش یک دختر دیگه اورده بود که میشد خواهر ناتنی الهام که نامش رو الینا نهاده بودند .ولی هیچ رابطه عاطفی خوبی با الینا نداشت و بیشتر خوش وبشهاش با دوستانش مهسا و هانیه بود .دوستان صمیمش اینها بودند که بیشتر ساعتهاشو باهاشون میگذروند .ولی وقتی فقر ونداری خانواده شو دید تصمیم گرفت بره سر یه کاری ومشغول کار بشه تا خانواده وخودشو نجات بده .اولین جایی که دختر برای کار مراجعه کرد یه بوتیک لباس فروشی بود کارش اونجا فروش لباس زنانه بود.هرروز ساعت نه ونیم صبح میرفت تا ساعت یازده ونیم کارش تموم میشد .بوتیک لباس در جمهوری تهران قرار داشت .یک ماهی که از کار کردنش گذشت بعد از مدتی با صاحب مغازه مشاجره پیدا کرد ،چون صاحب مغازه ازش میخواست تحت عنوانی که کار میکنه باهاش رابطه دوستانه هم داشته باشه .اون بعد از مدتی کار وحتی یه دوستی ساده با مغازه دار اخرش وقتی همسر فروشنده از رابطه وگفتگوهای دخترک باهمسرش مطلع شد ،دختررو مجبور به ترک مغازه کردند وبین مغازه دار و همسرش شکر اب شد و به طور کلی زن خونه و زندگیشو ترک کرد و مرد فروشنده به دلیل همین ناراحتی و رسوایی که براش پیش امده بود دخترک رو اخراج کرد تا همه چیز فروکش کنه .الهام برای بار دوم به یک بوتیک دیگه برای کار مراجعه کرد و این بار هم استخدام شد ولی باز هم مغازه دار خواستار رابطه های خصوصی با دختر بود و این بار که نامادریش بهش گفته بود باید همیشه براش پول بیشتری بیاره تا با پول زندگیشونو بهتر بکنند بازهم تونست با یک دوستی ساده بتونه صاحبکارشو تبدیل به قلک کنه تا بتونه هی ازش پول بکشه و هر دفعه به بهانه های مختلف ازش پول گرفت ولی این قدر از مغازه دار پول در خواست کرد به بهانه های مختلف تا مغازه دار بعدازخرج چند صد میلیون وقتی دید توان براوری خواسته های دختری رو که اون رو صندوق پول کرده تا هرروز یک دست لباس بپوشه و قرضهای پدرومادرش رو بده و هرروز باید هزینه های دکتر و ارایشگاه دختر رو بده نداره دوباره به بهانه ای دعوا راه انداخت و عنوان کرد که دخترک اصلا کارش رو بلد نیست و همه حساب کتاباش اشتباهه و از کار اخراجش کرد وهمین دوستی های الکی برای کار وپول هم نتیجه نداد و دخترک روبه جایی نرسوند چون هرچی که درامد داشت وهرچه هم که میگرفت بیشتر هزینه لباسهایی بودکه دوروزه دمده و زشت میشدند وبیشتر از چند بار نمیشد پوشید .همیشه دوست داشت بره یه فشن شو و مدل بشه ولی بعلت چاقی زیاد پایین تنه و اینکه اندام خیلی زیبایی نداشت واخلاق خشن خودش اصلا کسی اون رو به عنوان مدل انتخاب نمی کرد و توی زندگیش فقط بلد بود فحش بده و توی هر مراسمی با دوستان همجنسش دعوا میکرد و حتی با اون حال که دیگه کار میکرد و وقت کمتری برای دوستانش داشت باز هم با اونها مشکل داشت .
نامادریش هم همیشه بهش فشار میاورد در مورد همه چیز .
بالاخره بعد از چندین سال دربدری و از این مغازه به اون مغازه رفتن و کار کردن یک روز یک مرد مسن که شصت ساله مینمود با دخترش برای خریدلباس به بوتیک اونها مراجعه کردند .در مراجعه های بعدی با مرد خریدار اشناشد و بعد ها به همسری مرد شصت ساله درامد در حالیکه خودش بیست وپنج سال بیشتر نداشت ولی مرد شصت ساله ثروتمند بود و از همسر قبلیش صاحب یک دخت وپسر شده بود که دخترش ازدواج کرده و جایی توی همین شهر ساگن شده بود .قرار شد اون با همسرش که نامش رو صادق کمالی صدا میکردند به ماه عسل بره .با اون حال که مرد خیلی مسن تر از دختر بود ولی نامادریش که دنبال پول پیرمرد بود دندون تیز کرد که الهام شاید اونها رو به نون و نوا برسونه و بابت جهیزیه هم پولی نپردازه و از صادق خواست که تمام جهیزیه رو خودش خریداری کنه و مادر وپدر عروس یک ریال بابت عروسی و جهیزیه پرداخت نکردند و یک مهریه هنگفت هم در نظر گرفتند بسته به تواناییش .واین ازدواج نامتعارف رو برای خودشون خوش یمن دونستند و وقتی پسر صادق رو دیدند که جوانی خوشبرو رو وتحصیلکرده هست با خودشون گفتند که حتما این دخترکوچکه الینا رو هم به ریش خانواده صادق ببندند و به دخترش الینا توصیه کرد هر طور شده دل پسر صادق رو بدست بیاره تا اون هم به نون و نوا برسه و از قبل الهام وصادق یه شوهر خوب هم گیر الینا بیاد .الهام از این زندگی که درست برخلاف زندگی خودش تو خونه پدرش بود خیلی راضی شده بود که میتونست سوار ماشین گرامقیمت بشه و هرچقدر دلش میخواد خرید کنه و صادق بابت هزینه کردن هیچ مشکلی نداشت .همه کارهای گذشته شو فراموش کرد و تصمیم گرفت روی همه گند کاریهاشو سرپوش بگذاره .تبدیل به یک دختر خوب بشه که همسر داری کنه .