ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۹/۱,داستان .ساحل

دچار افسردگی شده بود ،احساس میکرد به رکود رسیده ،در درون خودش هیجان و نشاطی پیدا نمیکرد .دچار سکون و ناراحتی شده بود ‌.با خودش فکر میکرد که چقدر زندگی پوچ وتوخالی شده و علاقه شو برای کار از دست داده بود .فکر میکرد برای چی کار میکنه ،نه همسری داشت نه فرزندی ونه ادم صمیمی که بهش خوشحالی تزریق کنه .تموم زندگیش خالی شده بود و دلش میخواست بخوابه ،خستگی تو وجودش موج میزد .یک مادر داشت و پدرش سالهای پیش از دنیارفته بود ،توی خونه ساکت و خموش بود ,قبلتر ها باز حرفی میزد می خندید ولی حالا ساکت شده بود و تو‌خودش فرو رفته بود .سر کار هم بیشتر مواقع بد اخلاق شده بود وبادهمکاراش دعوا میکرد .مثلا با همکارش اقای عزیز سر اینکه کاراشو درست انجام نداده و پرونده ها رو‌تلنبار میکرد و همه اش با موبایل گفتگومیکرد دعوا کرده بود .ابدارچی شرکت براش یه اب قند اورده بود و بهش گفت ،اقا مهرادلطفا ارام باشید گمونم قند خونتون افت کرده و این قدر زود زود عصبانی میشید .وقتی ابدارچی شرکت اقایدالله ای قند رو روی میزگذاشت و رفت مهراد لیوان رو برداشت وکوبید روی میز از دست همکارانش عصبانی بود .کمی از اب قند روی میز ریخت .این قدر سر وصداشون بلند بود ،که خانم بزرگمهر از اتاق بغل امد و گفت ،چه خبره ،چی شده اقای یوسفی ،چه اتفاقی افتاده .مهراد وقتی خانم بزرگمهر رو دید ،اروم شد انگار میون جمع مردونه اتاقش دیدن قیافه یک زن ابی روی اتش درونش ریخت و احساس کرد چرا الکی عصبانی شده وبخاطر کم کاری همکارش عصبانی شده .

اونجا یک ارگان دولتی بود و همه برای دولت کار میکردند.وقتی یک کم خانم ایران بزرگمهر با مهراد صحبت کرد و اون رو دعوت به ارامش کرد .وبعد هم اتاق رو ترک کرد .چندسالی بود که بزرگمهر توی اون شرکت کار میکرد ولی هیچ وقت توجه مهراد رو جلب نکرده بود .ولی امروز ملاقاتش ارومش کرده بود و بهش تلنگر زده بود که چرا الکی حرص میخوری ،شاید تموم عصبانیت وجود مهراد بخاطر عدم حضور یک زن یا عاطفه وعشق بود جمع مردانه خشن بود ،همه باهم جدی گفتگو میکردند و مردها برای مهراد اون هم همکارانش جذابیت نداشتند در ضمن سنش بالا رفته بود و هنوز زنی وارد زندگیش نشده بود .با خودش فکر کرد شاید این همه عصبانیت و حتی افسردگی حادی که گریبانش رو گرفته بخاطر نبود یک زن تو زندگیشه .مادرش هم هنوز براش استین بالا نزده بود یعنی خود مهراد نخواسته بود ازدواج کنه .حالا با خودش گفت ،بعدا به همه چیز فکر میکنم .

اتاق هوای خفه ای داشت که چند مرد هوای اون رو خفه تر کرده بودند ،پنجره رو باز کرد تا مقداری هوای سالم وارد اتاق بشه .روبروی پنجره ساختمون روبرو چند کفتر چاهی نشسته بودند چندتا شون جفتی روی لبه های پنجره خوابیده بودند و هوا نیمه ابری بود .بعد برگشت و به طرف میزش رفت ونشست وشروع کرد به امضا کردن پرونده هایی که زیر دستش بود بایداونهارو مطالعه وامضا میکرد .وقتی کارش تموم شد و موقع خروج از شرکت بازهم خانم بزرگمهر رو دید که ایستاده ومنتظر تاکسی هست تا سوار شه ،جلو پاش ترمز کرد ،و ازش خواست سوار شه ،خانم بزرگمهر تشکر کرد وگفت ممنون تاکسی میگیرم .ولی مهراد بهش گفت بهتره سوار شه و می رسوندش .و بزرگمهر خواست سوار صندلی عقب شه ولی مهراد ازش خواست صندلی جلو بشینه .و تو رو دربایستی ایران قبول کرد جلو بشینه .و بعداز طی مسیر کمی سر صحبت رو باهاش باز کرد .می دونست که ایران مجردهست و همسر نداره .ازش مقصدش روپرسید و ایران گفت مقصد من نارمک هست و مهراد فهمید که اون رو باید به کجا برسونه .ایران از مهراد پرسید ،چقدر امروز عصبانی بودید اقای یوسفی ‌.ـبله واقعا متاسفم ،این همکارم کارشو درست انجام نمیده و همه اش مشغول صحبت با موبایله .

ـولی شما نباید این قدر عصبانی بشوید .

ـدرسته ،شاید

ـچقدر خیابونها شلوغه ،واقعا این ترافیک هم معضل بزرگیه .

ـبله ولی امروز باعث میشه بیشتر بتونم باشما اشنا بشم .

ایران تو دلش یه خنده زیرکی کرد .

ـواقعا

ـبله

ـشما مجرد هستید ؟

ـبله

ـخوب میتونم باشما بیشتر اشنا بشم .

ـبله حتما .

ـمیدونید من تا حالا باهیچ خانمی دوستی یا رابطه نداشتم .ولی الان احساس میکنم باید کسی رو دوست بدارم و وارد زندگیم کنم .

ـحالا من هم بهش فکر میکنم .

ـمیتونم شمارو به یک اب میوه مهمون کنم .اگه لطف کنید با من بیایید .

باهم گپ بزنیم .

ـبله متشکرم .

مهراد بغل یه ویتامینه پارک کرد و ایران پیاده شد و منتظر موند تا مهراد بیاد .باهم دوتایی رفتند توی بستنی فروشی و نشستند .

شما چی میل دارید خانم بزرگمهر ،براتون سفارش بدم .

ـمن یه میلک شیک میخوام .

ـچیز دیگه هم دوست دارید سفارش بدید .

ـنه ممنون .

ـچیز کیک میخورید .

ـمن که هوس کردم امروز اب میوه مو با چیز کیک بخورم .فکر کنم شماهم دوست داشته باشید .

بعد رفت سفارش میلک شیک و اب پرتقال و چیز کیک داد .مبلغ رو حساب کرد و رفت روبروی ایران نشست .من هنوز نام شمارو نمی دونم خانم .

ـمن ایرانم .اسم کوچکم ایرانه .

ـچه اسم قشنگی !

ـممنون ‌اسم شماهم خیلی زیباست .

بعداز نیم ساعت تازه ابرمیوه و میلک شیک اونها اماده شد و براشون اوردند سرمیز .

ـبعد از نوشیدن ایران گفت بهتره بریم چون خونه من مهمون دارم و خاله ام قراره امشب بیاد خونمون .

خاله قدسی قراره با دخترش بیاد .

من هم باید شام درست کنم .

ـمهرادبعداز رسوندن ایران در منزلش تو نارمک از ش خدا حافظی کرد .

ـوقتی رسید جلو در زنگ زد مادرش در رو باز کرد و بعداز گذاشتن ماشین توی پارکینگ رفت خونه .مادرش منتظرش بود .کجا بودی عزیزم چرا دیر کردی .

ـمادر کار داشتم دیر شد ‌ببخشید .

ـبرات شام فسنجان گذاشتم .

ـمادرجون بگذار یه دوش بگیرم .اول هم چای میخوام ،خسته ام دلم چای میخواد ،یه پیش دستی میوه برام بیار ،شام رو یکساعت دیگه میخوریم .

ـاون شب هم به ارومی گذشت .

و ملاقاتهای مهراد و ایران هرروز بیشتر و بیشتر میشد .و دیدارهاشون گاهی هم باهم برای خرید پاساژ میرفتند ولی ایران چیز خاصی از زندگیش به مهراد نمیگفت .نه از مادرش و نه خانواده .فقط خیلی کم گفتگو میکرد ،شاید اون هم جذب مهراد شده بود و به چیز دیگه فکر نمیکرد ‌.اخه مهراد یه پسر خوش تیپ چهل ساله با چهره جذاب مردانه و صاحب صدای مردانه بود و قیافه اش ایران رو میخکوب میکرد وبهش اجازه اعتراض نمی داد .ولی ازش فعلا چیزی نمیخواست .یعنی بهش نمیگفت چرا نمیای خواستگاری .خیلی راحت وریلکس بود .

البته شرایط کار و اینکه مجرد بود بهش ازادی بیشتری میداد ولی تو دلش دوست داشت با مهراد ازدواج کنه و به دوستی راضی نبود ولی همین رفت وامدها هم بهش رضایت میداد .اون هم تنها بود .بعد از مدتی مهراد احساس میکرد دیگه اون قدر افسرده وغمگین نیست واشتیاقش برای زندگی و کار بیشتر شده بود دیگه صبحها کسل نبود ،انگار انگیزه اش بیشتر شده بود و انرژی بیشتری برای کار وهدف داشت .شاید داشت تو درون خودش فکر میکرد که به مادرش بگه از ایران خواستگاری کنند .

برچسب‌ها: ۹، ۱داستان، ساحل
ساحل
شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳
0:23
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />