۹/۶داستان ،ساحل
مرا دیگر تاب وتوانی نمانده
به جز غمها برایم شادمانی نمانده
دوچشمم همچو اسمان بارانی
بجز اشک و بجز اه پشتیبانی نمانده
چه گریم از روزگار و خلق عالم
که از اینها بجز پشیمانی نمانده
چه کردم با دل خویش با ستم ساختم
که اکنون از دل من بجز ویرانی نمانده
همه عالم فرورفته در تاریکی وغم
از این همه زیبایی عالم مرا جز پریشانی نمانده
در این محنتکده من بحر چه امده ام
که از دارو ندارش و هست ونیستش جزپیراهنی نمانده
باید یه سر برم سراغ سمانه ,مادر مهراد ببینم چه کار میکنه ،ازش تو این داستان فعلا خبری نیست .اون هم در گیر کارهاشه و پیش خودش فکر میکنه ،که بچه ها ش ازدواج کردند وخیالش راحت شده داره فکر میکنه چقدر تنها موندم ،این همه زحمت میکشی بچه بزرگ میکنی و اخرش بچه ات بزرگ میشه و از دواج میکنه میره دنبال زندگیش.سمانه هم تنها مونده .گاهی مهر نوش بهش سر میزنه و هر از چندگاهی مهراد .دخترها بیشتر به مادرشون سر میزنند ،البته گرفتاری وکار پسرها خیلی زیاده و باید معاش خانواده تامین کنند بخاطر همین و کلا خصلت مردانه اینه که نمی دونم چرا وقتی از دواج میکنند بیشتراز خانواده خودشون فاصله میگیرند .البته سمانه هم فکر خوشبختی پسرش بود .واین دوری براش البته سخت بود ولی بهش عادت میکرد باید میگذاشت پسرش زندگیشو بکنه .هنوز از مشکلات پسرش مطلع نبود .اون هم باید به زندگی خودش میرسید .گاهی تماس میگرفت وحال عروس و پسرش رو میپرسید .یک عالمه گلدون داشت و درخت که باید مواظب اونها میشد .گاهی نوه اش بهش سر میزد و روزهایی که مادرش کار داشت پیش سمانه میموند .تو میانسالی حتما باید یه سرگرمی داشته باشی .اون هم سرگرمیش گلدونهاش وکامواهاش بودند .کامواهایی که ازشون پولیور و لباس گرم میبافت .برای لباسهاش مشتری داشت .همسایه ها اشناها ازش میخریدند .هر چی سفارشمیگرفت اماده میکرد .ولی تو وقت های تنهاییش دلش میگرفت ،بعضی وقتها به خواهراش سر میزد وگاهی خونه دخترش میرفت .مدتی بود که از مهراد خبر نداشت ،تصمیم گرفت زنگ بزنه حال پسر و عروسش رو بپرسه .ولی مهراد فقط گفت خوبیم و گفت در اسرع وقت حتما به مادرش سرمیزنه ولی در مورد اتفاقات افتاده فعلا چیزی نگفت .
به نظرم داشت فکر میکرد که با این زندگی چه باید بکنه .این درست نبود ،هیچی هم نمی گفت نمیشد ،جنجال هم راه مینداخت منفعتی نصیبش نمیشد .یه زندگی داغون که روی دروغ وفریب بناشده که طرف داره نقش بازی میکنه و دائم دروغ میگه ،زندگی جالبی نیست .چطور میشه با یه ادم فریبکار روراست وصادق بود .چطور میشه دوست داشت کسی رو که داره بازیت میده .نمی دونم شاید ایران مهراد رو دوست داشت ولی اینکه بهش حقیقت رو نکفته بود چی .اگه من ادامه بدم این زندگی که روی دروغ بناشده ایا به نفعمه یا اینکه دوباره از اون ادم بازی خواهم خورد .کسی که این همه گذشته شو پنهان کرده در حالیکه چیز دیگری وانمود کرده و کلا گذشتشو انکار کرده ایا در اینده باز اینکار رو خواهد کرد پس زندگی من چی ؟
ادم دغل باز رو چطور میشه دوست داشت .
باید بشینم تا برام نقش بازی کنند .چه افتضاحی .ایران ،ایران ،ایران لعنتی .
باید برم از اون مردیکه بهرام بپرسم ببینم مدرک بهتری داره و باهاش بیشتر حرف بزنم .
اون روز باز هم رفت در خونه بهرام زنگ در خونه روزد و خود بهرام تو چهار چوب در ایستاد و توی دلش ترسید بخاطر کتکی که اون رو ز خورده بود .
ـنتونست اعتراض کنه .چون میترسید .
ـسلام
ـسلام
ـکاری داشتید ؟بازم اینجا پیداتون شده ؟
ـیه مدرک میخوام که ثابت کنه تو با ایران ازدواج کرده بودی و عکسی چیزی بهم نشون بدی .
و سوال بعدیم در مورد پدرشه میشه بهم بگی پدرش کجاست ؟
ـبه من گفتند المان ه
ـبهرام سری تکون داد وگفت ال مااان اوه
چه حرفها
اون زندانه ؟چند ساله زندانه ؟
عکس هم دارم ؟اسمش هنوز توشناسنامه منه .
ـفکر کنم ایران شناسنامه شو عوض کرده وکلا از شناسنامه اسم من رو حذف کرده .
ـورفت داخل و شناسنامه وعکسهایی از ایران اورد که همراه هم با دخترشون داشتند .
دیگه شک کوچکش به یقین بدل شد وبهرام گفت من اون پیرمردی که ایران صیغه اش شده بودرو هم میشناسم .
میخواهی ببرمت پیش اون .
نه نمی خواد همین عکسها وشناسنامه کافیه اسم ایران بزرگمهر تو صفحه دوم شناسنامه و ازدواج وصفحه بعدی طلاق .
دویست هزار از توی جیبش دوتا صد هزاری دراورد و گذاشت کف دست بهرام .
می دونم که مشکل داری .اینو بگیر .این عکسهارو بده من و از صفحه های شناسنامه عکس گرفت تو گوشیش اینها پیش من باشه .
ـبعد برگشت طرف ماشینش وسوارشد و گازشو گرفت طرف خونه .پدرایرانم زندان بود .حالا دروغ بعدی روشده بود .البته این که این رو قائم کرده بودن شاید هم درست نبود که کسی بگه پدرم زندانه .
ولی کسی که بهش دروغ گفته شده بودمهراد بود .حالا ون چه باید بکنم .اگه دادسرا میرفت وثابت میکرد که ایران قبلا شوهر کرده اونم چند بار و قصه دوشیزگیش کلا ساختگی بوده هیچ مهریه ای بهش تعلق نمیگرفت ،تازه باید بابت اون عروسی کذایی و همه هزینه ها غرامت میداد .هزینه تالار و عروسی و لباس و طلا و همه اینها به راحتی میشد طلاقش داد بدون یک دونه سکه .تازه همه این سکه هایی که تو مهریه مینداختن همه اش فقط تشریفات بود چون اگه مردی میخواست مهریه نده این قدرهمسرش رو اذیت میکردتا راضی به طلاق بدون مهریه وتوافقی بشه واگه زنی میخواست تو خونه بشینه ومهریه هم بگیره کلا روابط خراب میشد .و مرد اون وقت معلوم نبود چه رفتاری داشته باشه .ولی کلا اساس این مهریه انداختنها فقط این بود که مرد به راحتی نتونه طلاق بده یعنی نمی تونست به راحتی یک زن رو به عقدش دربیاره و دوباره طلاق بده چون برای طلاق که مرد تقاضا بده بدون اینکه ثابت کنه زن مشکل داره باید مهریه پرداخت کنه .ولی در کل زندگی زناشویی که لنگرش سکه های طلایی هستند که نه گرفته ونه داده میشند و فقط برای افسار زدن به مردهای هوسباز درست شدند واقعا زندگیها همش کذایی بود .همیشه باید ازشون ترسید که نقشه های جدید نکشند و هرروز تمایل به ازدواجهای رایگان و راحت نداشته باشند بک جا چند تا بچه درست کنند و بعد زن وبچه هاشو رها کنند برن سراغ یکی دیگه هر چیه اینجا من نمی خوام در مورد تمایلات مردان حرف بزنم دارم برای خودم داستانمو مینویسم .
ایران خونه لباسهاشو عوض کرده بود و داشت خونه رو مرتب میکرد ،بعد این همه بدبختی و رنج با اون بهرام معتاد و بعد که زن پیرمردی شدن برای پول که لذتی براش نداشت و کلا اصلا ازدواج نیست مثل خرید وفروشه که هر کی پول بده اش بیشتر نصیبش میشه .پیش خودش فکر مبکرد تازه داره معنای شوهر داشتن رومیفهمه .ولی خبر نداشت که مهراد از همه چی مطلع شده .نباید اون مردیکه بهرام رو به حیاط،خونه راه میداد.شاید باید جای دیگه ای بهش پول میداد مثلا یک جای عمومی ولی اون خونه رو پیدا کرده و امده بود خق السکوت بگیره .
الان همه چیز اززیر بنا ویران شده بودولی ایران احساس خوشبختی میکرد وداشت خونه رو اماده میکرد همسرش بیاد .ولی همسر کلا علاقه شو از دست داده بود .احساس یک ادم فریب خورده رو داشت که فعلا دوست نداشت زیاد با ایران گفتگوکنه .مهراد اون شب هم شامشو خورد ورفتذبخوابه و فعلا چیزی نگفت ولی حرف محبت امیزی هم نزد .
ایران تو درونش فکر کرد چقدر بد برخورد کرد و چقدر ناراحت بود حتی بهش دست هم نزد .فقط غذاشو خورد و رفت بخوابه .دریغ از یک بوسه .
تو دلش دلخور شد ولی رفت ظرفها رو بشوره .بعد گفت ولش گن شاید سرکار براش مشکل پیش امده .
مهراد داشت فکر میکرد که باید به ایران چی بگه .
نمی دونست .حتی من هم نمبدونم مهراد میخواد چیکار کنه شاید قسمت بعد رونوشتم بفهمم که اون چه کار میکنه از ایران جدا میشه .یا بازهم ادامه میده .شاید هم عکس وشناسنامه بهرام رو نشونش بده و بگه اینا چیه و بعد ایران بهت زده و بهش شوک وارد بشه و بعد شروع کنه به زاری واینکه اشتباه کرده واز اینکا ر پشیمونه و مهراد رو دوست داره .اخرش من هم که نویسنده اشم نمی دونم چی میشه .