۱۶۲.غزلواره .غزل ساحل
به سرنوشت ،به غم خویش مبتلایم
زایینه این زندگی دایم گرفتار بلایم
به بلاها نه واها برواز دل که ندارم
توان وتابی که چرا من این همه ناز ک ادایم
نه به ان کبر وغرورم ،نه به ان ناز وادایم
نه به این اشک واهم نه به این ناله هایم
به سرشک دوچشمم چه شویم غمم را
به که گویم که چه امد به که گویم زغمهایم
شب صحبت به پایان شد ووقت رفتن
نه از گفته امد سودی نه من فکر منفعتهایم
به شادی هم نقاب غم کشیدی وبه غم هم شادی
من وشادی نبودیم همزادهم توندانی نکته هایم
من واین عالم افسوس ،من واین همه غم
توکجایی که نداری خبر از نا گفته هایم
دل فرسوده شد از غم تو ندانی ،توندانی
تو ندانی که مرا چیست در دل که چنین بی پروایم
نه غم مرگ امده در دل ،نه غم اخر و نه غم ماندن
همه دنیا یکسره غم بود ودل من مشغول سودایم
به عشق نامده گفتم که چرا با خلق ناسازی از عشق کلامی نیامده در پاسخ پر
سشهایم
بیهوده مپیچ بر این عشق پوشالی چند روزه
هر جا که دوروزه نشستی نیست همیشگی نشستهایم
رفتن ز در عشق بی حاصل به از ماندن ونالیدن
بیچاره دلی که دل بست به یاری که هر دم شکسته پیمانهایم