ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

داستان ۸/۲ساحل

روزچندمی بود که سوسن خونه کریم رو اشغال کرده بود و نقش همسرش رو براش بازی میکرد ،شب که کریم برگشت خونه فقط چای اماده بود ،از غذا خبری نبود ،چون سوسن تمام عمرش تو خیابونها سپری شده و کلا از هنر اشپزی بی بهره بود .کارتون خواب نه اشپز خونه داشت ،نه اتاق خواب ،هر چی گیرش میومد میخورد .توی فریزر البته پربود از همبرگر و ناگت مرغ و گوشت بسته بندی شده و سبزیجات فریز شده ،فیله مرغ و کباب لقمه ،کریم رفت توی اشپز خونه وکباب لقمه ها رو از فریز ر خارج کرد .به سوسن گفت ،چرا یه چیزی درست نکردی ،باهم بخوریم ،البته تو وظیفه اشپزی نداری .مهم نیست ‌. سه پیمونه برنج پاک کرد و ریخت تو ی یک قابلمه کوچک و شست و کمی نمک بهش زد و گذاشت سر اجاق ،

لقمه های فریز شده رو هم گذاشت داخل ،مایکروفر تا کمی یخش باز بشه .دودقیقه و بعد دراورد .بعد هم رفت اتا ق خواب لباسشو عوض کرد و گفت من دارم میرم دوش بگیرم ،سوسن ،هواست به اون کته روی گاز باشه یک وقت خراب نشه .هی همش بزن چند دقیقه یکبار بعد در اخر ابش کشیده شد چند قاشق روغن بریز روش و دم کن بگذار درش .توکه اشپزی بلد نیستی .

سوسن یه اهی کشید گفت اره من این قدر غذا نپختم که کلا بلد نیستم برنج بپزم شفته میشه .میدونی اینم سرنوشت منه .کریم دوش گرفت و درامد .

بعد مرتب کردن خودش روی مبل نشست و سوسن براشون چایی ریخت یعنی دوتا چایی .

ـمیدونی سوسن یکی از دوستام که مهندس هست فردا شب میخواد بیاد خونمون من بهش گفتم که تو دختر دایی منی و اسمت سوزان هست .

و تو انگلیس زندگی میکردی و الان برگشتی ایران .و برای دیدار من امدی خونمون .لطفا فردا سوتی ندی .

نمی خوام اونها بفهمند که تو کارتون خوابی .

بهشون گفتم فوق لیسانس تجهیزات پزشکی هستی و مهندس به حساب میای .فردا هم اگه امدن چند تا کلمه انگلیسی یاد بگیر .هی میون کلماتت به جای خوبه بگو اکی ،به جای بله بگو یس .به جای خوب بگو گود ،موقع خدا حافظی بگو بای ،به جای برو بگو گو .به جای متشکرم بگو تنکس یا تنک یو .به جای مو بگو هر به جای چشم بگو ای .بالاخره چندین کلمه انگلیسی اضافه کن و کمی لهجه انگلیسی اضافه کن .نمی خوام بویی ببرند .

اگه گفتند کدوم شهر بگو لندن ،اصلا اسم خیابون رو هم یاد بگیر ببین تو لندن چه خیابونهایی هست حتی اسم کالج روکه درس خوندی هم یاد بگیر .فقط تا فردا فرصت هست ‌.صبح برو یه ارایشگاه اون موهاتو یه رنگ دیگه کن .یک کم به ظاهرت برس .دیگه خودش میخواست بیاد خونمون .شاید باهم شریک شدیم اول شاید این ساختمون رو بکوبیم بسازیم و بعد امکان داره باهم یه شرکت بساز بفروشی راه بندازیم .من الان چندین ساله کارم فروش لاستیکه .ولی دیگه خسته شدم .

ـمن الان چطور سریع یک روزه نقش یه مهندس خارج رفته که تو کالج انگلستان درس خونده رو بازی کنم .واقعا تا زه باید لباس چی بپوشم ‌.به نظرت بهتر نیست من رو ببری همونجا پیش همون پیرمرد پیاده کنی .من میخوام برم پیش دوستای کارتون خوابم .نقش بازی کردن توی یک روز کمی سخته .

ـنه چه سختی .اگه بخوای میشه .این کتاب اموزش انگلیسیه .لازم نیست که همه اش انگلیسی بلغور کنی .دیدی که بقیه هی میگن اکی ،اکی .یس و نورو که بلدی .مو رنگ کردن هم که کاری نداره .اصلا اگه رنگ خونه بود خودم رنگ موهاتو درست میکردم ‌.میدونی فردا من باید برم فروشگاه .اگه هی مغازه مودببندم مشتریام میپرند .

پولشو میدم برو رنگ کن .خدا رو چه دیدی یکهو این مهندس ازتو خوشش بیاد .

ـشام چی ؟من که نمی تونم برای اونها شام درست کنم .

ـنکران نباش ،تهرون قدم به قدم رستوران هست .از یکی از بهترین رستورانها براش غذا میگیرم .تو فقط میز رو بچین .ظرف و قاشق و لیوان و بگذارسرمیز .

شام درست کردن پای اشپز رستوران .

ـخوب .

اون شب رو که کریم در گیری فکری داشت و توی فروشگاه کلی هواسش درگیر فروش لاستیکهاش بود خیلی خسته شده بود و همون اوایل شب رفت توی اتاق وگرفت خوابید .

ـسوسن فقط بیدار موند تا ساعت یک نصف شب کتاب دستش تا چند کلمه انگلیسی یاد بگیره .

صبح هم اول وقت کریم سرکار رفت .

اون هم بعد از خوردن صبحونه رفت نزدیکترین ارایشگاه مدل موهاشو و رنگشو تغییر داد .و کمی به ظاهرش رسیدگی کرد .

خونه رو به گفته کریم جارو برقی کشید و همه کف و روی مبلهارو جاروبرقی وطی کشید .همه جا که تمیز شد و دستی هم به اشپز خونه کشید و ظرف های شام رو که بشقاب های چینی لب طلایی سفید رنگ بودند از تو کابینت ها در اورد و قاشق وچنگالها رو دستمال کشید و میزشام رو موقع عصر چید .

موقع غروب هم لباساشو عوض کرد و یک پیراهن ار پیراهن های توی کمد همسر کریم رو پوشید .

یک جفت صندل سفید رنگ هم برداشت و زنگ در زده شد کریم زنگ زده بود و از گلفروشی نزدیک خونه یک دسته گل فرستاده بود برای سوسن .گلها رو توی گلدون میز عسلی گذاشت .

وروی میز شام هم یه شمعدان پراز شمع گذاشت که موقع شام روشنش کنه .موقع که ساعت هشت شب گذشت سروکله کریم با چند قابلمه غذا پیدا شد وقتی وارد خونه شد و سوسن رو دید تعجب کرد بهش گفت چقدر عالی شدی .بعد هم غذاها رو برد اشپز خونه و گذاشت روی جزیره اشپزخونه .

گفت فکر کنم مهندس با دوستش بیاد .

یکساعت دیگه میرسند .لطفا اون شیرینی ها روهم توی شیرینی خوری بچین بگذار سرمیز ‌‌.فقط یادت باشه تو اسمت سوزان هست .کارتون خوب نبودی .و الانم دختر دایی منی دختر دایی منصور .فامیلیت هم

کاتب هست ‌.اسم مادرت زندایی منیژه است فقط سعی کن زیاد بیشتر از اندازه حرف نزنی سوتی بدی ‌اگه سوالی پرسیدن که ندونستی فقط بپیچون یا بهانه کن از سالن برو بیرون .لازم نیست اصلا زیاد حرف بزنی .

ـباشه یادم میمونه .ا ه چه کار سختی به من دادی .

هی باید نقش بازی کنم .

ـدیگه زندگی خوب میخوای همینه دیگه .

ـصبح رفتم موهامو درست کنم کلی اذیت شدم .واسه اپیلاسیون کلی درد کشیدم ‌.ارایشگر برای هایلایت کلی موهامو کشیده برای براشینگ هم کلی کف سرم درد گرفته .اه چقدر سخته .

این لباسی هم که پوشیدم خیلی سخته .این جوراب شلواری رنگ پا چسبون تنگ کلی اذیتم میکنه ‌.

ـباشه اشکال نداره حالا یک شبه تحمل کن .به نظرم به خودت نگیر فکر کن همشون راحت و اسونه ‌.خیلی کارهای سختتر تو دنیا هست .

ـباشه من برم شیرینی بچینم .

ساعت نه ونیم که شد اقای مهندس ودوستش با یک جعبه شیرینی پیدا شدند .

با سلام واحوالپرسی وارد شدند و کریم مهندس رو به نام مجید احمدی و دوستش رو با نام مرتضی جهانگیری معرفی کرد .

از همون لحظه ورود سوسن شروع کرد به استفاده از کلمه های انگلیسی و هر از چند گاهی از یکی از کلمه ها استفاده میکرد .

مثل اینکه مهندس از اشنایی با سوزان یا همون سوسن خیلی خوشحال شده بود .که دوست داشت بیشتر با اون گفتگو کنه ‌تا با کریم .بعد از صرف شام و گفتگو در مورد ساختمون سازی و اینکه کریم میخواست در شرکت مهندسی اونها شریک بشه .اخرشب مهند س ودوستش با خوشحالی زیاد خونه کریم روترک کردند .

برچسب‌ها: داستان ۸، ۲
ساحل
جمعه یازدهم آبان ۱۴۰۳
17:45
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />