ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۹/۵.داستان .ساحل

ساعت نوزده وسی دقیقه وقتی هوا رو به تاریکی بود مهراد از اداره بیرون امد .اون روز کنی بیشتر از روزهای دیگه وقتشو تو اداره گذرونده بود ،همه اش از درون مچاله بود ،انگار یک ضربه محکمی بهش خورده ،نه به اون عشق واحساسی که اون رو وادار به زندگی میکرد ونه با اکنون که باعث ویرانی تمام ارزوهاش شده بود ،چه تصمیمی میتونست بگیره ،چطور میتونست در مورد موضوع ازدواجهای قبلی ایران ازش سوال بپرسه ‌.واقعا داشت خفه میشد .مرد بودن بهش اجازه نمیداد زار بزنه وگریه کنه ،تازه اون یک دختر بچه ازشوهر قبلیش داشت .

نه میتونست پیش مادرش بره و گلایه کنه وچیزی در مورد ایران بگه .نه با خود ایران میتونست حرف بزنه .چقدر وحشتناک چطور میتونست با اون زندگی کنه .کسی که این همه دروغ گفته بود باسرنوشتش بازی کرده بود ،وحشتناک ترین کابوس برای یک پسر جوان یا دختر که اول زندگیشه اینه که کسی که فکر میکنه پشت وپناه یا همسرشه دروغگو وکلاهبردار ازاب در بیاد در حالیکه بهش اعتماد کامل داری و توذهنت میری تا یه زندگی جدید رو باهاش بسازی .ولی کدوم زندگی .حالا چه باید کرد .روانی شده بود .

مجبور بود حرف نزنه فعلا قدرت نداشت تجزیه تحلیل کنه وبه نتیجه درست برسه تاره اول زندگیش بود نمی تونست بره دعوا راه بندازه و بگه این چه کاریه با من کردی .با خودش میگفت خدایا این چه سرنوشتیه و میگفت خدایا چه کار کنم .هیچ راهی ندارم .

چطور بهش بگم در حالیکه اون همه اینها رو تودرون خودش میدونه و با دروغگویی تمام روبروی من ایستاده و به عنوان یک زن نجیب و خوب وعالی من رو نگاه میکنه و برامدلبخند میزنه .حتی نماز میخونه .واقعا چقدر ادم کلاهبردار باید باشه .خدا چطور همچین موجوداتی رو افریده که با قیافه مظلومشون حتی از اسم خدا ،نماز ،پیامبر و امام سو استفاده میکنند .مسجد میروند رو به قبله میایستند ولی تو کارشون کم کاری میکنند یا سر مردم کلاه میگذارند .یادش امد که از اول همین طور بوده این فقط ایران نبود که این طور بود .از روزگار دراز همیشه یه عده داشتند با خیال راحت در پناه نماز وخدا هر کار امد میکردند ولبخند هم میزدند و ازپشت هم خنجر میزدند .حتی باید یادش میامد که معاویه و یزید هم مثلا مسلمان ونماز خون بودند و کسی هم که علی رو ضربه شمشیر زد داشت نماز میخوند وخود علی هم امام جماعت مسجد کوفه بود وبه عنوان خلیفه انتخاب شده بود اون هم از طرف پیامبر وخدا .مردمی از اول همیشه فکر میکردند کارشون درسته شاید هم بیشتر گرفتار مادیات بودند و باید دنیاشون تامین میشد ‌.حالا مثلا مهراد یه ادم معمولی یه کارمند معمولی یک اداره بود که بعد از چند سال به عنوان مدیر ورئیس اون بهش انتخاب شده بود .باید به همه چیز فکر میکرد .الان باید چه رفتاری با ایران دروغگو داشته باشم ،نکنه بهرام میرزایی دروغ گفته باشه ،ولی یادش امد که تهدیدش کرد و بهش پیشنهاد پول داد تازه چند بار جلوی در خونه موقع ترک کردن خونه ودر روبستن دیده بود اینکه بسته ای دستش بود ‌.اون روز هم به زور مقر امده بود .حالا شاید برم ازش شواهد بیشتری بگیرم .ولی نباید خودم رو به خریت بزنم .ولی من چقدر ساده دل بودم که به اون ایران دلباختم وسریع باهاش ازدواج کردم ،چقدر فامیلاش هواشو دارند هیچی نگفتند کسی نگفت خبر نیاورد .خاله هاش زندایی هاش و زن عموهاش یه ادم فضول پیدا نشد خبر بیاره من تو هچل ار دواج نکبت بار با این زن نیفتم .الان جلو همه سکه یه پول میشم .مادرم گریه میکنه و حتما دچار ناراحتی قلبی میشه .خواهرم چی و من بدبخت واسه این عفریته چه عروسی گرفتم .چقدر لباس وطلا براش خریدم وچه بریز بپاشی کردم .ولی گرچه این دختر خیلی دروغگو یه ولی واقعا بدبخت بوده با اون شوهر معتادش که این همه اذیتش کرده مجبور شده طلاق بگیره وبخاطر فقر خانواده اول صیغه مردای مسن شده تا مادر ودخترشو از فلاکت دربیاره .پس باباش کجاست مگه نگفتن رفته المان ،بااین همه بدبختی که اون داشته باباش هم حتمادروغ گفته .حتی یکبار هم درست وحسابی زنگ نزده حرف بزنه حتی عروسی دخترش نیومده .اگه المان بود حتما میتونست تماس تصویری از واتساپ بگیره یا ویدیو کال کنه .یا با لباسهای عالی تو محله های برلین یا برن یا مونیخ عکس بگیره بفرسته .هیچ عکس ازش در دست نبود مگه همون عکسهای روی دیوار .از این همه مخفی کاری وفقر امکان داره یا تو کمپ باشه یا زندان .

اون شب رو مهراد رفت خونه ،شام اماده بود الحق ایران سلیقه عالی تو اشپزی داشت حتی مادر مهراد با این همه سال اشپزی نمی تونست مثل ایران اشپزی کنه خونه داری ش عالی بود ،این همه سلیقه داشت ،این همه به خودش میرسید شیک بود وخوش لباس و بهترین عطرها رو میزد ولی چقدر دروغگو بود ولی چقدر زرنگ بود که تونسته بودلای اون همه بدبختی هم کار کنه هم خونه بخره برای خانواده اش و هم بتونه خوب اشپزی کنه .و چقدرهم روباه کوچولوی زیبایی بود گرچه شوهرقبلیش میگفت عملیه ولی زیبایی داشت که عمل اون ها رو بهتر کرده بود وچقدر دکترش ماهر بودو چقدر طبیعی وزیبا در اورده بود نمیشد صد در صد فهمید این ایران عملیه .واقعا دکترش خیلی حرفه ای وقابل بود ه .

وچقدر خوب تونسته بود سر شوهر های صیغه ایش کلاه بگذاره و اونها رو متقاعد کنه هزینه عملهاشو بدهند .واقعا دست شیطون رو بسته بود ،تازه شاید جاهای دیگه ای پولی داشت خدا میدونست چقدر پول به جیب زده و بعداز مدتی که صیغه تموم شده بود ترکشون کرده بود .وچقدر خوب نقش یک زن خیلی خوب رو بازی میکرد .ادم فکر میکرد چقدر دختر مظلوم و مهربونیه .شوهر اولش رو که معتاد بود وبدبختی رها کرده بود .حالا هم نوبت مهراد بود .ولی تصمیم گرفت فعلا حرف نزنه داشت از درون می ترکید ولی صبر کرد .

سلام عزیزم

ـسلام شب بخیر .

مهراد رفت تا لباسهاشو عوض کنه ولی نمی دونست باید چه رفتاری بکنه .

لباسش رو عوض کرد و بعد دست وروشو شست و روی مبل سه نفره جلو تی وی نشست .

ایران براش چای با خرما اورد و بعد هم یه بشقاب پراز میوه کرد و گذاشت روی میز جلو مبل و رفت طرف اشپز خونه تا سالاد رو درست کنه .

ـوحین خرد کردن کاهو به مهراد کفت

چه خبر از اداره ؟

امروز خوب گذشت ؟

ـبله

مهراد حوصله نداشت حرف بزنه چون تو درونش داشت کلنجار میرفت !

با خودش میگفت الان باید من دعوا کنم دادو بیداد کنم و بهش بگم چرا این کارو با من کردی ولی اون صددرصد منکر میشه .

هر چی هست الان اعصاب ندارم و تو‌درونم قدرت ندارم یعنی خبلی ضربه بزرگی به من وخانواده ام میخوره به این زودی کارم به دادسرا وطلاق بکشه .

ـ,چه افتضاح بزرگی پیش امده الان باید چه کرد ؟

ـصدای ایران روشنید که میگفت خاله قدسی مارو پاگشا دعوت کرده باغ ؟

ـتوی دلش گفت لعنت به خودت وخاله ات که گمونم اونها یادت دادن این همه نقش بازی کنی .ولی گفت :ا چه خوب کجا هست وکی ؟

ـباغ خاله اینا تو رودهن هست قراره لوکیشن بفرستند برای پنجشنبه ناهاردعوت کردند .

مادر و داداش مهدی و مهرنوش و مادر شما روهم دعوت کردند .گفتند همگی بیایید .

ـا چه خوب ؟

بله یه مهمونی عالی میشه .

ـباشه یادم میمونه .شام رو زودتر بیار من خوابم میاد .

ایران سالاد رو درست کرد ومیز رو چید و شام کشیده شد .غذا اون شب چلو ومرغ با سالاد فصل بود .موقع خواب رسید و مهراد رفت بخوابه و شب بخیر هم نگفت و هی سعی کرد حرف نزنه .شب وقتی ایران رفت بخوابه کلا مهراد خودشو به خواب زد و اصلا باهاش حرف نزد و بعد از خوابیدن ایران از جاش پاشد رفت حیاط تا نیمه های شب توی حیاط بیداربود و این شوک نمب گذاشت بخوابه دلش میخواست گریه کنه ولی نمی تونست .دلش میخواست باهاش دعوا کنه وحتی بزندش بخاطر کلاهبرداری ودروغهاش ولی اون یک زن بود با جثه ضعیف اگه محکم میزد و اون تو اون خانواده اروم بزرگ شده بود که مادرش تا حالاکتکش نزده بود ،پدرش هم وقتی مهراد بچه بود مرده بود ولی کلا ادم فرهنگی و کارمند بود که کلا خشونت تو ذاتش نبود .مادرش زن ارام ومومنی بود که به هیچ مورچه ای اسیب نزده بود وتمام سعیش بر ایمان بود چطور میتونست یک زن رو بزنه .

انسانی که مومن هست کسی رو کتک نمیزنه .کسی که به خدا ایمان داره به کسی ظلم نمیکنه .حق کس دیگه رو پایمال نمیکنه .

خوب شاید انسان اشتباه کنه ولی چه حد

ولی این ایران چطور ادمی بود ،شاید یک ادم بدبخت بود گه از دواجش با اون مرد بدبخت ومعتاد و لی عرضه باعث فلاکتش شده بود وپدرش که معلوم نبود معتاد بود یا مرتکب چه خلافی شده بودکه الان امکان داشت توی همین زندانهای اطراف زندانی بود .شاید بهرام میدونست پدر ایران کجاست ‌.تو اون نیمه شب فقط تنها به اسمون نگاه میکرد و شاید باید اعصابش رو اروم میکرد ولی از درون تمام بدنش در حال تکون خوردن بود .اون مرد بود و غش نمیکرد گریه نمی کرد نفرین نمی کرد .هنوزظرفیت داشت وگنجایش تا همه چیز رو در درون خودش تحمل کنه .اه میکشید و تا چند ساعت توی تراس نشست بعد هم توی حیاط قدم زد تا خوابش بیاد و در اخر به اتاق خواب رفت وخوابش برد .

برچسب‌ها: ۹، ۵داستان ساحل
ساحل
یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳
23:22
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />