ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۱۰/۴داستان .ساحل

صبح روز بعد ،باز بعد از رفتن صادق به حرم دوباره در اتاق الهام زده شد .پشت در دوباره محسن ایستاده بود .الهام

ـبله ،کاری داشتی ؟

ـمیشه بیام تو !

ـبیای تو بازم هولم بدی وتهدیدم کنی !

ـنه کارت ندارم ،مطمئن باش .

ـنه ,

ـدم در که نمیشه ،بگذار بیام تو .چند دقیقه !

بعد میرم .

ـالهام در رو باز کرد وگذاشت محسن داخل بشه .

ـمحسن رفت روی مبل نشست .

ـخوب اقا محسن بفرمایید فرمایشتون چی بود .

ـهیچی حوصله ام سررفته امدم سر بزنم بهت .وببینم چه کار میکنی ؟

ـدیروز که داشتی تهدیدم میکردی !

ـنه دیگه دیروز رو فراموش کن ؟

خوب عصبانیم کردی !

دیگه کاریت ندارم .فقط اقا صادق چیزی نفهمه !

ـاهان ،باشه من بهش نگفتم ،یعنی دلم نمی خواد زندگیت داغون شه ،اون مریم پاشه بیاد خونه باباش ور دل من .منم دوست دارم تو سر زندگی خودت باشی به ما کارت نباشه .مریض نیستیم که مریمی که چشم دیدن من رو نداره ار زندگیش اواره کنم بیاد ور دل من روزگار من روسیاه کنه .

ـاوه بله !

ـچقدر خوبه که مریم باهات بده !

ـا پس تو‌خوشحالی حتما خودت تخم نفرت تو دل اون دختره کاشتی هرروز با من بدتر رفتار میکنه .

به من چه مادرش فوت شده .من که مادرش رو نکشتم .

ـبله حاج خانم الهام ،ولی زن باباش شدی ،از اول هم اسم زن بابا بد دررفته .یارو سر پیری ‌معرکه گیری .تو الان از مریم هم سنت کمتره .میخوای خوشش بیاد از تو !

ـخوب حالا !

ـولی دلتو به این صادق خوش نکن .

ـچرا ؟

ـمی دونی اینم اولا ادم حسابی نبوده ؟

ـوا الان که ادم ارومی به نظر میاد !

ـنمب دونی این یه کفتر باز بوده،کلی کفتر داشته با هر چی ادم لات بی سروپاست میگشته !سر کفتر شرط بندی میکرده همیشه میباخته .زنش از دست کفتر بازیهاش عاصی بوده .یعنی میگن .

ـخوب دیگه چی میگن .

ـشنیدم اولا هیچی نداشته ،یک روز داشته خونه پدریشو تو روستا تعمیر میکردند داشتند زمین رو میکندند گنج در میاره .بعد میاد تهرون واسه خودش طلافروشی راه میندازه ،زمین و اپارتمان و مستقلات میخره .یک روز حتی واسه گرفتن کفترش که رفته بوده یواشکی بوم همسایه صاحبخونه میره ازش شکایت میکنه .خیلی لات و اسمون جل بوده .این مریم و نگاه نکن الان نقش دختر ای با کلاس رو در میاره این همه فیس میاد .ننه اش چادر میبسته کمرش واسه مردم لباس میشیسته اینقدر ننه اش از دست این صادق بدبختی کشیده اخرش سرطان گرفته مرده .

ـوا ،

ـبله حاج خانم .

ـفکر نمی کردم صادق همچین ادمی باشه .

ـپس چی ،فکر میکنی چطوری این همه پول داره ,اون زن بدبخت رو هیچی نمی داده بخوره .این قدرادم خسیسی بود که نگو .الانم یکبار سکته کرده یک کم ترسیده بمیره مالش بمونه ،در کیسه رو شل کرده .این قدر حرص مال میخوردواسه یکی که بهش یک میلیون بدهکار بود سکته کرد .قلبش بیماره .هر ان امکان داره واسه دوزار سکته کنه ،جنازه صادق بمونه دستمون .

ـا ،چه بد ،ـ

ـحالا خواستم بهت بگم اینارو بدونی ؟

ـدیروز که گفتی شاید هشتاد سال زنده بمونه !

ـها بله ،امکان داره ،یکهو دیدی سکته هم بزنه ده سال زنده بمونه تو باید زیرش لگن بگیری .چه میدونی ؟

شاید هم سکته نکنه .چه میدونی ؟

ـخدا نکنه ،من لگن بگیرم !

ـمن حالم بهم میخوره ؟

ـوقتی زن یه پیرمرد شدی فگر این چیزا هم باید باشی خانم مهربان .

ـولی تو‌خیلی حیفی خودتو حروم این صادق بکنی ؟

ـولی من فکر میکنم اقا صادق ادم خوبیه ؟

ـاهان بله !خوب خیلی خوب. ؟

چه قدر بیچاره ای ؟

بعدا میفهمی این ازدواج هیچی نصیبت نمیکنه .

ـاگه دوستی من رو بپذیری حاضرم کمکت کنم .

ـدوستی تو !

بله

مثلا در چه زمینه ای. ؟

در همه زمینه ها !همکاری !دوستی !ماچ !بوسه !

ـاهان بهتره بری گم شی .

محسن از جاش بلند شد و الهام رو به طرف دیوار هل داد و دو دستش رو گذاشت به دیوار و از زیر پاهاشو فشار داد به دیوار تانتونه فرار کنه و مستقیم لبهاشو اورد نزدیک صورت دختر و گفت ببین بچه تو نمی تونی از دست من فرار کنی .

من اگه بخوام با کسی باشم هم خیلی پول دارم با خیلی خوشگلتر از تو باشم هم ابن قدرجذابیت دارم که زنهایی بهتراز تو رو جذب کنم .پس محتاج ماچ و بوسه نیستم .الانم فکر نکن خیلی زرنگی ,بخواهم همین جا بهت تجاوز میکنم ،ولی این کار رو نمی کنم .فکر نکن چیز خاصی هستی حاج خانم جون .بعد هم هولش داد .

ـدختر عصبانی شد و گفت مگه تو نگفتی کارت ندارم .

ـمن دارم میرم .

ـباشه زودتر گم شو اون صادق نیاد ببینه .

ـبا سیلی هم کوبید تو صورت محسن در رو باز کرد و گفت گم شو .لجن .

محسن رفت در اتاق رو باز کرد و داخل شد هنوز زنش از رختخواب بلند نشده بود .باید منتظر میشد تا صادق بیاد باهم برن رستوران صبحانه وبعددپاساژ گردی و جاهای دیدنی مشهد رو ببینند .

برچسب‌ها: ۱۰، ۴داستان ساحل
ساحل
چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳
15:21
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />