۹/۲داستان ساحل
روز جمعه روز استراحت مهراد و ایران بود ،البته برای عصر قرارگذاشتند باهم کافی شاپ بروند و دوری توی شهر بزنند .افتاب از کی بالاامده و دیگه پرده های اتاق هم توانایی تاریک کردن اتاق خواب رو نداشتند ,ولی مهراد هنوز خواب بود.مادرش از ساعت پنج ونیم که برای نماز بیدار شده بود ،نخوابیده بود،همیشه عادت داشت نمازشو بخونه و بعد شروع میکرد به قران خوندن بعد مفاتیح بعد صلوات و دورتسبیح کامل باید تسبیحات حضرت زهرا رو می خوند .تموم عمرش بعد از مرگ همسرش که اون کارمند بانک بود جوانیشو گذاشته بود پای بچه هاش ،مهراد وخواهرش مهرنوش ،مهرنوش سه سالی از مهراد کوچکتر بود که چند سالی ازدواج کرده و صاحب دختری به نام مهرسا شده بود .همسر مهرنوش و اون توی زندگیشون کم نداشتند و زندگی مرفهی توی یک محله اعیان نشین تهران داشتند ،بابت مهرنوش خیالش راحت شده بود که صاحب همسر وخونه زندگی وفرزند شده .دختر کوچولو وزیبایی که مادر مهراد خیلی دوستش داشت .اسم مادر مهراد ،سمانه بود .سمانه تموم عمرش روصرف اونها کرده بود و الان مهراد یک انسان تحصیلکرده و دارای شخصیت وکار شده بود و مادر ازبابت بچه هاش فعلا اسوده بود .بعد از نماز باید تموم باغچه رو اب میداد .حیاط خونه پر بود از گیاهانی که سمانه سالها بابت اونها وقت گذاشته و ازشون مراقبت کرده بود .درختانی که زیبا وسبز و گلدانهای مختلفی که زیبایی حیاط رو هزار برابر کرده بودن .سمانه سفره صبحانه رو چید ولی هنوز پسرش توی رختخواب بود باخودش فکرکرد پسرم توی این مدت خیلی کار کرده وخسته است ،امروز جمعه ای استراحت کنه بهتره .
با خودش فکر کرد چرا این پسرش به سن چهل سالگی داره میرسه چرا ازدواج نمیکنه .
چندین بار به مهرادگفته بود ،که با دختر داییش پوران یا پریسا ازدواج کنه .
ـمهراد جان به نظرم توبه سن اردواج رسیدی ،من فکر میکنم دختر داییهات خیلی مناسب ازدواج با توهستند ،اگه من با داییت صحبت کنم ،مطمئنم بهت جواب نه نمی دن .دائیت خیلی تورو دوست داره و فکر میکنه تو مناسب ازدواج با دختراشی .چندین بار بهم گفته هرکدوم از دخترامو بخواد بهش میدم .باور کن دختر داییهات هم خیلی زیبا هستند هم خیلی مهربان و نجیب وابرو دار .بهترین پسر ها برای خواستگاریشون امدند ولی دائیت قبول نکرده .بخاطر نشناختن افراد .دائیت رو که میشناسی خیلی ایراد گیره ،اگه گفته به تو دختر میده ،صددرصد راجع به تو نگرش مثبت داره .فکر میکنم دختران خیلی خوبی هستند .اگه دوستشون داری یک روز با دایی وزنداییت قرار خواستگاری بگذارم ؟
ـنه مادر من فعلا قصد از دواج ندارم .دختر دائیهام خیلی زیبا وخوبند ولی من اونها رو فقط به نیت خواهرم مهرنوش میبینم و قصد ازدواج باهاشون ندارم .
ـاخه چرا مادر .
میخواهی دختر دایی دیگه ات ازاده رو برات بگیرم .اون هم خیلی زیباست هم خانمه هم تحصیلکرده و با اصالت .مادرش هم که جزو خانواده های اصیل ونجیب وقدیمی تهران هستند .دوست داری ازش خواستگاری کنیم .
ـنه مادرم ،من فعلا قصد ازدواج ندارم .
ـسمانه بلند شد وباناراحتی رفت سمت اشپز خانه و با خودش فکر کرد این پسر من انگار از دماغ فیل افتاده .دختر دایی های زیباش به چشمش نمیان ،بعد فردا حتما عاشق یه دختر بی اصالت و غریبه که معلوم نیست کیه واز کجا امده و اصلا خانواده اش کیان میشه .
همیشه دلش میخواست پسرش با دختری اروم ونجیب وخانم ازدواج کنه .با خودش فکر میکرد دخترهای فامیل رو میشناسه ولی نمی دونه غریبه ها کی هستند وچه اخلاقی دارند. .باخودش میگفت اینها برادرزاده وهمخون من هستند و میشناسمشون ومیدونم قلقشون رو .
ولی حرفهاش تو گوش مهراد نرفته بود .مهراد همون طور بود و تمام مدتی روکه از جوانیش میگذشت ،مجرد مونده بود وحتی یک دختر به عنوان دوست هم انتخاب نکرده بود وهمیشه سرش به کارش بود .
مادر برای جمعه باید ناهار میپخت .
بالاخره وقت عصر رسید ومهراد اماده شد و با ایران تماس گرفت و ازش خواست اماده بشه که باهم بروند بیرون .توی کافی شاپ چند نفر اقا وخانم روبروی هم نشسته بودند و اونها هم سراغ یه میز کنار دیوار رفتند و مهراد از ایران پرسید چی میل داری برات سفارش بدم ،من اسپرسو مینوشم .
ـچیز دیگه ای میخوای سفارش بده ؟
ـنه ،همین کافیه .چیزی دوست ندارم .
ـباشه منم یه کاپوچینو سفارش میدم .اگه کیک دوست داری بگم برات بیارند .
ـنه متشکرم .
ـباشه .
بعد از صرف قهوه وترک کافی شاپ توی شهر دور زدند جلوی یک بوتیک ایران از مهراد خواست نگه داره .دوست داشت یه شومیز و شلوار بخره .باهم وارد بوتیک شدند ،مهرادروی صندلی نشست و ایران دونه دونه شومیز شلوارها رو نگاه کرد اخر چند تایی برداشت و گفت من برم اینها رو بپوشم ،بیام تو ببین کدومش خوبه بردارم .
بالاخره یکی رو انتخاب کردند ،فروشنده فکرکرد اونها زن وشوهر هستند و اونها هم پاسخی منفی ندادند و چیزی نگفتند موقع حساب کردن ایران میخواست کارت بکشه ولی مهراد اجازه پرداخت نداد و گفت من دوست دارم برات بگیرم .
تا ساعت ده ونیم توی خیابونها در حال گشت بودند و بعد ایران رو جلوی در خونشون پیاده کرد .
این ماجراها ادمه داشت تا یکسال بعد با خودش فکر کرد من باید تشکیل خانواده بدم ،مادرم هم زیر فشار گذاشته ازدواج کنم ،ولی نمی دونست قضیه ایران رو به مادرش چطوری بگه .توی یک روز که مادرش در مورد ازدواج باهاش حرف میزد بهش گفت که دختری رو برای ازدواج در نظر گرفته و قرار شد مادرش یک روز سرزده به اداره اونها سری بزنه و با ایران دیدار اولیه داشته باشه و اگه مادرش اکی داد بعدا برای بقیه قضیه اقدامات انجام بگیره .سمانه تو اولین دیدار از قیافه وظاهر ورفتار ایران خوشش امد و به پسرش گفت که میتونیم باهاش چندین بار ملاقات توی خونه داشته باشیم و بعدا قرار خواستگاری و دیدارهای خانواده ها صورت بگیره .