۹/۷داستان ،ساحل
باید این داستان رو ببرم جلوتر به جایی برسونم ،که این قدر فاصله گرفتن های مهراد وسردی بی حدش تو رابطه وسکوتش اخر صدای ایران رو دراورد و شروع به گلایه وشکایت کرد ،خوب ایران خودش رو ذی حق میدونست وفکر میکرد که ازدواج کرده که شوهر داشته باشه نه با یه ربات بی عاطفه که چیزی حالیش نیست و بهش محبتی نمیکنه و گاهی هم پرخاش میکنه ،زندگی کنه ،رفتارهای مهراد و بی تفاوتیهاش نسبت به ایران و اینکه دیگه هیچی نمی گفت باعث اعتراض شد و باعث شد تا یک اتشفشان خشم مهراد فوران کنه و باهاش با پرخاش بیشتر رفتار کنه و در اخر عکسها و تصویر شناسنامه ای که توی گوشیش بود ،پرت کنه تو صورتش .
ـاینا چیه ؟اول به من بگو اینا چیه ؟لعنتی ؟تو بازندگی من و ابروی خودم وخانواده ام بازی کردی ؟توقع عاطفه ومهربونی ونوازش هم داری ؟
من از دواج کردم با تویی که فکر میکردم مجردی نه اینکه چندین بار قبل از من از دواج کردی ؟درضمن از اون شوهر پفیوثت بچه هم داری ؟
ـکی گفته ؟اینا رو ار کجا پیدا کردی ؟اینا فتوشاپه ؟
ـمن من اصلا نمی دونم این یاروی لعنتی توی عکس کیه ؟
اصلا نگاش کن این به من نمی خوره ؟
ـواقعا چقدر خوب بلدی نقش بازی کنی لجن ؟
من الان جواب مادرمو چی بدم ؟در مورد تو چی بگم ؟
ـایران عکسهارو گرفت دستش و اونها رو تکون داد و در حالی که صداش میلرزید و میخواست گریه کنه اونها رو پرت کرد روی زمین اینها رو فتواشاپ کردند تا رابطه مارو خراب کنند ؟من اصلا این اقارو نمی شناسم .
ـپس اسمت ایران بزرگمهر توی صفحه شناسنامه یارو چه کار میکنه ؟اونم فتوشاپه !
ـاینکه رفتی صیغه مردهای شصت هفتاد ساله شدی پول گرفتی تا خونه بخری چی ؟
ـبابات زندانه به من گفتی المانه ؟
اینم دروغه اینم فتوشاپه
اصلا شاید باباتم فتوشاپه ؟
ـلعنت بهت بازندگی من بازی کردی !
ـایران شروع کرد به گریه وهمه چیز رو انکار کرد .
ـنه نمیشه من نمی تونم این زندگی رو تحمل کنم !نمی تونم !بهتره چمدونتو جمع کنی بری خونه ننه ات !از همونجا هم تقاضای طلاق بده !من به مادرم و خواهرم نمی گم تو کلاهبرداری ؟تو قبلا ازدواج کردی ؟
فهمیدی بابت جشن عروسی هم ازت پول نمیگیرم ولی مهریه هم نمیدم .
بهتره بری ؟
من اعصاب وتحمل یک ادمی مثل تورو ندارم ؟
تا اخر عمرم باید تودرونم مثل روانیها باخودم بجنگم که تو سرم کلاه گذاشتی !جوانیمو حروم تو کنم !اخرش هم سکته کنم بمیرم از دستت توی لجن .
ـایران گریه هاشو بلندتر کرد ،تو باید حرفاتو ثابت کنی ,
ـثابت کنم ،پس اون مردیکه بهرام جلو در چیکار میکرد یه بسته دستش بود ازت حق السکوت گرفت که حرف نزنه وبه من نگه !
چقدر زود لو رفتی پته ات رفت رو اب والا تا اخر عمرم من رو بازی میدادی !
ـمن اشتباه میکنی من کلاهی سرتو نگذاشتم !
ـاره معلومه اون اینازم دخترته !
ـاونم بهرام گفته ؟
ـبله زیاد هم سخت نیست ازمایش دی ان ای ثابت مبکنه دخترت هست یانه ؟
ـدی ان ای ؟
ـبله حضرت ایران خانم کلاهبردار !
ـسرشو انداخت پایین وتو فکر فرو رفت و رفت تو اتاق !
ـشروع کرد به گریه !
ـتو درونش داشت با خودش میگفت !چقدر بدبختم چقدر بدشانسم چه زود لو رفتم !
خاله قدسی بهم گفت این حرفها رو گفت تو مثل دختر میمونی یارو نمی فهمه ،جای دختر شوهرت میدیم ؛مرد از کجا بفهمه !
اون گفت به بهرام حق السکوت بدپ دهنشو ببنده .گفت این طوری شوهر بهتری گیرت میاد .والا تو این گیرو دار که این همه زن مطلقه هست و مرد مجرد کمه همه مردها یا ازدواج کردن ،پسرها هم امکان نداره با من ازدواج کنند باید میرفتم صیغه یه ادم سن بالا میشدم .تازه اینم که پیر پسره با من این طور رفتار کرد .
لعنت به شانسم .
خدایا چه غلطی کردم ؟کاش بااین ازدواج نمی کردم .
ولی دیگه شده بود و اون تصمیم گرفته بود با کلک ازدواج کنه و نمی دونم به چه دلیل زود دستش رو شده بود .اگه اون روز چند دقیقه مهراد دیر دم در رسیده بود وخروج بهرام رو ندیده بود این طور نمیشد .اگه این بهرام رو تعقیب نمیکرد نمی فهمید ولی مهراد شک کرده و دنبالش رفته بود واکنون هم فهمید که پدرم تو زندانه !
ـبا خودش گریه میکرد و یک دستمال میگرفت جلوی بینیش تمام صورتش قرمز شده بود .بعد از چند ساعت که اروم شد .
تصمیم گرفت کاری کنه دل مهراد نرم شه و باز هم باهم زندگی کنند ولی مهراد قبول نکرد واون رو با چمدان و وسایلش برد خونه مادرش پیاده کرد .بعد از مدتی طلاق گرفته شد و هر کی رفت دنبال زندگی خودش .ولی این وسط مادر مهراد مخالف طلاق بود و مهرنوش هم اصرار داشت که ایران دختر خوبیه و نباید جدا بشوند ولی مهراد گفت ما باهم تفاهم نداریم ونمی تونیم زندگی کنیم وهمه چیز تموم شده است .
بعد از اون این ایران دلش نمی خواست دیگه به اون اداره برگرده و همونجا که مهراد کار میکنه به کارش ادامه بده پس رفت دنبال یه کار جدید تو یک شرکت جدید بگرده و این طوری هزینه های زندگی بچه و مادرش رو هم تامین کنه . پدرش هم همچنان زندان بود و تا سالها باید اون تو میموند .
البته این وسط دوباره کس های زیادی بودند که بخواهند با ایران از دواج کنند مثلا توهمین شرکت جدید یک اقایی به نام سامان فکور پیدا شد که همسرش جدا شده بودو دنبال یک همسر خوب میگشت .یعنی این ایران بعداین همه بدبختی که از دست مردها کشیده بود و تمام عمرش شاهد رنج مادرش بود که پدرش همیشه مادرش رو اذیت میکرد یک پدر عملی که همیشه دعوا میکرد وهیچ وقت پولی تو بساط نداشت و مادرش یک عمر با فقر ساخته بودو بچه هارو بزرگ کرده بود .پدرش هرشب میرفت بیرون تا صبح توی خیابونها ولگردی بعضی وقتها روی کارتونها ی خیابون کنار معتادها ی دیگه خوابش میبرد .کارش بیرون از خونه کشیدن مواد بود چون جلوی بچه ها نمی تونست مواد مصرف کنه ,هیچ وقت ایران روی خوشبختی رو ندیده بود تو بچگیش تموم ارزوهاش تو دلش مونده بود و اگه الان رفاهی هم بودبه علت کار و همون چند مردی بودکه اون صیغه شده بودوازشون پول گرفته بود تا خونه بخره والا تا اخر عمرش نمی تونست صاحب خونه بشه .پدرش در اخرهم تبدیل به پخش کننده مواد شده بود و توی خیابونها مواد میفروخت اونم چون مصرفش بالا بود کفاف مصرف خودش هم نمی داد .یه پخش کننده خرده بود که بسته های ریز چندگرمی مواد شیشه رو تو جیبش یا کیفش میگذاشت و شبها کنار پارکها و خیابونها یا وسط گلهای فروشی به راننده های که از خیابون میگذشتند میفروخت .
بیشتر شبها بیرون مواد میزد و اگه خونه میومد همیشه عصبانی و با پرخاش با چشمهای پرخون و یه قیافه مچاله زرد وسیاه پر از کثافت ولجن که لباسهاش هرروز تو دعوا پاره میشد و تواین گیرو دار اخرش یک روز دستگیر و زندانی شده بود .الان توی زندان بود.واقعا چه روز خوشی دیده بود ایران .الانم یک خواستگارجدید داشت ولی واقعا عقل نداشت چون فکر میکرد اگه ازدواج کنه اوضاع بهتر میشه .شاید این یکی براش شوهر بشه و پیشش بمونه .این هم که زنش طلاق گرفته بود ،مشکلی نبود.ونیاز نبود دروغ بگه .داشت به از دواج با اون مرد فکر میکرد جواب مثبت بده یانه شاید هم فقط تو زندگیش دوست داشت ازدواج کنه .همین دوسه سال پیش از مهراد جدا شده بود و اون پرتش کرده بودبیرون و فرستاده بود خونه مادرش .چقدر ناراحتی پیش امده بود وچقد ر گریه وازاری کرده و پشیمونی والتماس هم دلش رو نرم نکرده بود .الان دوباره یک مرد جدید پیدا شده بود .گرچه خوشبخت نبود ثروت نداشت خیلی ولی از نظر خواستگار وشوهر ثروت داشت هر جا میرفت براش شوهر پیدا میشد ولی حداقل این هم ثروتمند نبود یه حقوق معمولی داشت که بتونند روزگار بگذرونند .همیشه وقتی فکرمیکرد اوضاع خوب شده و خوشبخت شده همه چیز بهم میریخت .الان هم تو دلش البته ترسی داشت ولی راجع به ازدواج نه راجع به اینده ازدواج .اصلا نمی رفت تحقیق کنه .خیلی زن سطحی بود.باور کن .فقط دوست داشت همیشه یک مرد کنارش داشته باشه ،که هم ار نظر مالی تامینش کنه هم نیازهای دیگه شو جواب بده اصلا فکر این نبود که میشه با این ادم ادامه داد اصلا این ادم بدرد زندگی میخوره .فکر میکرد با هرکس ازدواج کنی خوشبخت میشی .همه همیشه فقط فکر لباس عروسی بودند تو بچگی فکر یک داماد
همین فکر یکی که کنارشون بایسته ومردم بگویند شوهر داره و دروهمسایه براش حرف دزست نکنند و زنهای دیگه بعلت نداشتن شوهر بهشون به عنوان دزد شوهر هاشون نگاه نکنند و از جامعه طرد نشوند واقعا یک فرهنگ افتضاحی داشتند .البته شاید خیلی ها افکارشون فرق کنه ولی مادر بدبخت ایران توی اون زندگی داغون واینکه یک زمانی تو روستا زندگی میکرده و بعداز ازدواج مهاجرت کرده بود نمی تونست افکاربهتری برای دخترش القا کنه .شاید محیط تربیت این افکار رو بهش القا کرده بود .شاید هم توگذشته فقر زیاد و بد بودن همسرش و نداشتن پول باعث شده بود که یک مرد میتونه اون رو ازفقر نجات بده در حالیکه خودش کار داشت .شاید هم فکر میکرد نباید گار کنه .نمی دونم .