30/4
به نام خدا
امروز سی تیر
ساعت بیست و چهارده دقیقه
دلم هیچ نمی خواهد
دلم به هیچ خوش است
دلم به هیج بند ه
هیچ در بساط نیست
دنیا هیچ کار دنیا هیچ
دنیا پرشده از هیچ ها
منم و یک عالمه هیچی
اخ دلم به چی خوشه به روزهایی که مثل برق و باد میگذرند ،فکرنمیکردم این قدر سریع برن .
تو این پونزده روز که هیچی ننوشتم کار داشتم .
در حال اسباب کشی از مارکت قبلی به جای جدید هستیم .تو این مدت باید دوتا مارکت رو اداره میکردم
هم ناهاروشام میپختم هم میرفتم کمک .
باشگاه هم میرفتم .این ماه هم تموم شد برای باشگاه دوباره باید ثبت نام کنم .امروزم از صبح مارکت بودم تا الان خسته شدم امدم گرفتم خوابیدم تا الان .
این وسط پونزده روزه یه مهمونی جشن شیرینی خورون دعوت بودم .
همه خوبن منم خوبم دارم میگذرونم .
همه چیز یک جورایی مشکوک به نظر میرسه .افکارم در گیره .
ولی باید بی خیال باشم ،بی خیال همه چیز
چون فکر کردن هم فایده نداره .
هیچ شعری یا حتی دلنوشته ای به ذهنم نرسیده .
دارم فکر میکنم .