ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

به نام خدا‌

دل چیست

که همه آش باید بنویسم از دلم

چه میخواهد دلم از دنیا ومردم

چه میداند سرم از دنیا ومردم

عقل این وسط چه کاره است

احساس چیست

تن در این میانه

وقلب که میگویند جای خدای مردم است

به نشانه ها مینگرم

و به بهانه های دل

اشوب چیست بلا چیست

عشق چیست فقط بهانه است

نفس می‌گیرد از وضع گردون

زندگی چیست که برقی است وبادی که میگذرد

روح کیست این میانه

که پایش همه جا گیراست

نفس نفس که میگویند نفسم بنده نفساته چیست

مگر نفس باد هوا نیست پس باد چگونه بر باد بنداست

کدامین پیوند میان نفسهاست

که‌گرمای هوایش میان ششهاست

دمیست که بر می اید وفرو می‌رود

این ریه است یا شش که بند است

داغی نفس از ریه آست

چه چیز بنداست

نه حتی نیم بند نیست

بستگی های شانس را باز کن

قلب چیست که احساس به قلب بند است

ومیانش جاییست که به عالم بالا بنداست

احساس از سرنیست از قلب است

وانجا جای خداوند است

همه روح و روان به خداوند بند است

و همه برا او بنده

که می‌گوید که او نیست

او هم در من است

واگر اونیست پس من اویم چگونه من هستم

من هم از وجود او هستم

اگر عشق هست که دیدنی نیست

احساس که دیدنی نیست

جان که دیدنی نیست

بگو چگونه جان در تن است

مگر اورا دیده ای که در وجود انسان است

ندیدن دلیل نبود نقاش نیست

تا نقاشی هست نقاش هم هست

چیزی ساخته بودم به دست

ایا کسی ساخته ام ببیند

نمی فهمد که من ساختم

یا ساخته خود را ساخته

چه میگویی از خداوند و عالم و مردم و عشق وعقل واحساس

چه میگوی از وفاداری

مر دو زن و کودک و بزرگ ‌رهاکن این حرف‌ها

جایی دگر دلم بند است

ساز مخالف بزنی یا نزنی فرقی نیست

ما رها کرده ایم همه سازها

‌سازی نیست که بسازد باما

دل و نفس به که بسته ای

رها کن این حرف‌ها

دلم آسودگی میخواهد از کارهای جهان

و آزادگی از عشق های جهان

دلم هزاران راه میخواهد به سوی آسمان

ازززمین نردبان میخواهد به سوی بی کران

شاید به سوی هزاران کهکشان

یک کهکشان جان میخواهد

چه میگویی از قصه تن ها

دلم هزاران هزار جان میخواهد

در بند تن‌نیستم

بنده تن نیستم

ازاده ام از عشق از بردگی ازبندگی

دلم رب الارباب میخواهد

دلم میخواهد رها کنم این بندگی

همچون خدا شوم در زندگی

تا جای هو ببینند مرا

دیگر نگویند خدا نیست

رها کن بندگی

دوست دارم بگیرم به دستم کهکشانی

که هر دوعالم را بگیرم

دلم شاهنشاهی میخواهد برای هر دوجهان

‌میخواهم رها کنم ای لباس گدایی

پادشاهی میخواهد دلم

خسته ام از گدا یان‌و گدا صفتان

ساحل
پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲
14:37
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />