ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

من پریدار از ان گشتم که نبودی تو بادلم یار

پری وار وپری دار با پری نشستم که تو نبودی دلدار

دشمنم گشت بشر زده تیغ جهل بر دلم

چون جز پری نیست در این راه همراهم

همه شب به جدایی زبشر رسید دلم

گرچه جز خدا در این جهان ندید دلم

گهگاهی پری ای امد ورخ نشان داد به دلم

گفتم که زادمیان یار نیامد زناجنس کجا یار گزینم

زده ام برلب دایما بسم الله

گرچه چون سلیمان گزندی نیست از پریا

گفتم به پری گرکه غلامی وکارگر بیا

اما که یار نگزینم تا هستم از پریا

در بند اسارتی قفل زنجیر زنم بر دست وپا

جز برای کار نخواهم تورا .

ساحل
دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳
0:29
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />