ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

یک روز معمولی

چیز خاصی که هست .

اینه هیچی

دلم میخواد بنویسم فقط همین .

در گذشته یادم میاد همه چیز رو وقتی خیلی کوچک بودم .

الانم دلم میخواست برم تحقیق کنم در مورد زندگی ادمهای مشهور و بزرگ و بتونم مطالبی بنویسم .

باید این قدر کتاب خونده باشی که بتونی نویسنده خوبی از اب در بیایی .

کسی که اطلاعات کافی نداره نمی تونه نویسنده عالی باشه .

و تنها چیزی که میدونم باید همیشه در حال بالا بردن اطلاعاتت در مورد زمان خودت ،گذشته وحال واینده باشی .

دیروز اتفاق خوبی نیفتاد و شاید بدهم نبود .

ولی در کل جریان خوبی هم نبود .

مطمینم همه این بازیها زیر سر اونهاست .

کسانی که دایم میخواند اعصابم رو خرد کنند .

اونها نمی تونند خودشون رو درست کنند ادم هم نمیشوند .

روح وعقل وافکار وفیزیکشون قابل تغییر نیست ولی همیشه در حال صدمه زدن هستند .

من سالهاست اینها رو میشناسم و نسبت به حرفهاشون بی اعتنام .

شاید اصلا نباید اهمیت بدهم .

چیزی که میدونم اینه که اونها شبیه جادوگرهان

همیشه میخواند انرژی های منفی وازار دهنده جمع کنند دورم .

اونها قادر به بهتر بودن نیستند ولی میتوانند به اعصاب و روان وارامش و زندگی وامنیت روانی من صدمه بزنند یا بخواهند درکی که از خودم دارم رو ازبین ببرند .

در کل اونها همیشه در حال تغذیه از انرژی من هستند و با پرخاش عصبانیت و بدوبیرا

وکلمات منفی یا ازبین بردن شادی های کوچک من صدمه بزنند .

من سالهاست میشناسمشون و کلا دیگه برام اهمیت ندارند .

توی زندگی فعلی تصمیم به گفتگو یا رابطه با کسی رو ندارم .

میخوام بیشتر فکر کنم وتنها باشم .

میخوام وقتهامو به جای حروم کردن واسه همچین جونورهایی یا گفتگو باهاشون صرف کارهایی که دوست دارم بکنم .

هفته پیش خواستم برم وسایل نقاشی بخرم .

یک اقایی میان سال سوارم کرد .

از میدون تا مقصد .

وقتی بوم رو دید ازم پرسید شما نقاشی میکشی

گفتم :بله

گفت ،،مردم الان دنبال کار و در امد وماشین مدل بالان .

فکر کنم خیلی مردم عادی ومعمولی زیاد به هنر ارزش قایل نیستند.

گفتم ،من نقاشی دوست دارم .

گفت ،فکر کنم شما داری از چیزی فرار میکنی .

گفتم ,نقاشی رو دوست دارم و دوست دارم به ارامش برسم .

میخوام با اینکار به خیلی چیزها فکر نکنم .

یعنی دقیقا در زمان گذشته هم باید یک هدف خاصی رو دنبال میکردم .

اون اقا گفتند برو خدا رو بکش .

من رو برگردوند دم در خونه کرایه هم نگرفت .

فقط چند بار گفت خدا رو بکش خدا روبکش .

منظورش چی بود .

گفت بچه محله است .

خیلی معمولی بود و قیافه وظاهرش ساده بود .

نمی دونم چرا فکر کرد من باید خدا رو بکشم .

دقیقا میشه گفت همون چیزهایی که کشیدم هم همه از وجود خدا خلق شدند .

وچیزی در جهان وجود نداره که بگه من از خدا نیستم .

حالا هر چی بود اون اقاهه رفت .

من هم امدم ولی اولین کلاس امسال امروز برگزار شد ومن یاد حرفهای اون اقا افتادم که گفت خدا رو بکش .

ولی دقیقا مدلی که باید از سبک امپرسیونیسم کشیده بشه بالرین هست .

یک خانم بالرین در حال رقص

تو دین اسلام رقص زیاد مقبولیت نداره ولی در اقوام وملل مختلف رقص به عنوان یک نوع عبادت یا حتی امادگی برای جنگ هست .

یک سری مطالب که خوندم این بود که در رقص مغز انسان در حالت الفا قرار میگیره .

دقیقا نمیدونم دلیل ضدیت دین با رقص چیه .

و تو جاهایب خوندم که حالت الفا خیلی برای مغز وانسان خوبه .

ولی دلیل ضدیت دین با موسیقی های غنایی هم شاید همون خروج از یک حالت هست .

مثلا در حالت هیپنوتیزم یا حالتهایی ماورایی بخواهی قرار بگیری دقیقا باید در سکوت باشی .

هیچ‌صدایی نباید باشه .

صدا های زیاد هواس ادم رو پرت میکنه .

شاید هم شادی خیلی الکی وزیاد ادم رو در دنیا غرق میکنه .

ولی اصلا خوب نیست ادم همیشه در حالت خلسه قرار بگیره وهمیشه فکر مردن و اخرت باشه .

حداقل چند سال که عمر داری باید زندگی کنی .

اونهایی که فکر اخرت و ابنکه بهشت بسازن در جهان اخرت دنیا رو برای انسان تبدیل به یک جهنم بدون لذات دنیایی میکنند .

شاید دقیقا خودشون ضد عمل میکنند .

یعنی در پنهان خوش گذرونی خودشون رو دارند .

دقیقا از ادم مبخواندیک برده بسازن یک برده غمگین تنها بدبخت بی پول و بی قدرت .

حتی بدون شادی .

شاید خوب نیست که ادم همیشه سیاه بپوشه و دایم عزا بگیره و نوحه گوش کنه .

هر چیه تو دنیا خیلی چیزها هست که گناهش بیشتر وبدتر از رقصیدنه و موسیقی گوش دادنه .

مثل دزدی .

خیلی کارهای دیگه .

مثلا از بین بردن روابط ادمها

تو زندگی مردم دعوا انداختن

حتی جادو گرفتن واسه مردم

و خیلی کارهای دیگه

ولی در کل شاید موسیقی گوش دادن و حتی رقص اونقدر ها بدنباشه .

ادم مزاحم زندگی مردم نباشه و اسیب نزنه به دیگران .

البته شاید هم جزو لهو ولعب حساب بیاد و از نظر شخصیتی و یک ادم رو سبکتر جلوه بده .

شاید هم حفظ وقار و متانت خیلی خوب باشه .

ولی داشتن شادی های کوچک خیلی خوبه .

شادی هایی که ادم احساس کنه داره زندگی میکنه .نه داره تو یک زندگی خفه میشه وچال میشه .

چه میدونم

حالا حوصله ندارم بنویسم چیزهایی رو

ولی مطمینم که حفظ شخصیت و متانت و وقار خیلی خوبه .

مدتهاست دارم به خیلی چیزها فکر میکنم .

امروز هم بد نبود ناهار با دلارام خوردم سالاد سزار و فیله مرغ .

اون کار داشت رفت دنبال کارش ومن هم رفتم دنبال کلاس .

بهم گفت میخوام بعدش برم کلاس زبان.

حالا در مورد بعضی موضوعات بعدا خواهم نوشت .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳
20:17
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />