ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

سپرده ای به راهزنان گنج.ساحل ‌سپید .شعر .

روزگاری که گذشت

چه خوب چه بد گذشت

دگر برنمی گردد انچه که رفت

خوش یا ناخوش همه رفت

به هر که دل سپردی یا نه

پروبال گشودی وپرزدی

یا که فتادی به چاه غم

حسرت ایام گذشته نمیکند افاقه

دوای درد نبود این و راه معالجه

غم چاره نمی کند در بستر ناخوشی

دل ، شد پار ه پاره در غم گذران روزگار

چه خون ها چکید از دل در این میانه

تو ندانستی غم وخون دل را

تو را نمی شود که دوست نامید

ونامت نمی شود یار نهاد

که به این همه حسرت داده ای راه به روزگارم

فتاده ای مرا به چاه غم در این ایام

تو چون برادران یوسف فروشی

که فروخته ای مرا واحساس مرا به هیچ روز گار

دگر چه بود سهم تو از این زندگی

دگر رفته‌زدست تو روزگاری که بوده انچه در دست تو

بیهوده رنج مده بیخود رنج مکش

هیچ مگو برو دگر نمانده هیچ به این روزگار ازعشق

بگو که داده ام به تاراج به دست راهزنان سپرده ام گنج

تو خود سرزنش کن از هر چه امده برسرت

گناه زجانب من نبوده است .

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
جمعه دهم فروردین ۱۴۰۳
22:15
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />