قصه عشق.ساحل .غزل
مهربانا مهر بانی کی اغاز کنی
مهر ووفا رابا دلم کی بازکنی
بر لشگر طوفانزده قلب من
نوازشگری و نازکی اغاز کنی
کی ببری از یاددشمنی دیرینه
لب برلب نهی بوسه کی اغاز کنی
نوش بود از لب تو انچه نوشیدم
گفتن قصه ی عشق کی اغاز کنی
مهلت این عشق به سر امد ورفت
دیگر قصه این عشق گفتن کی باز کنی
همه ایام به سر امد ورفت بی عشق
دوباره بعد از هزاره ها مگرعشق اغاز کنی
مهر را مبر از یاد که بی مهر زهر شد
ایام ،دوباره زسر مستی اغاز کنی
نیست این دلم در سینه تهی شد از دل
خدا گشت همه، کی عشق باز کنی
عشق رفت زندگی رفت هر چه بود
مگر زندگی نو از دوباره اغاز کنی
نمی دانم دلم دیگر کجارفت که برد
بی دل شده قصه عشق چگونه اغاز کنی
ساحل
دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳
0:46