ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

چرخ وفلک

هیچ نیست غم این روزگار

من اهنم من اهنم نمیشکنم

ازاین همه غم خم به ابرو نمی اورم

گرچه جهان ندارد جز غم

هر لحظه که میگذرد دارد نیرنگ

من که رنگ نمیشوم از نیرنگ روزگار

نه به باده خوش است دلم نه به نوبهار

گرچه که برشاخه های تر زده جوانه ها

مینگرم ولی ندارم از روزگار انتظار

به غم ها جواب رد داده ام نمیشوم عروس غم

نمیشنینم‌به عزای غم نمی پوشم سیه روزگار

لبم دارد ترانه ها می خوانم به اوار خوش

چو بلبل مست به میان چمن

که از صداکنم مست چرخ وروزگار

تا که دگر بردزیاد که غم دهدبه ما

چو اهو میدوم میان کوه ودشت

نه ان که هستم نشینم به غم کنم ناله

ز روزگار

زنم گردن چرخ که میکند فتنه ها به کار

همه عالم به هم زنم اگر دهد غمم

ویرانه ای نماند از جهان اگر کند بر خلاف میل من

مگر من انم که کشم ستم‌ز روزگار

روزگار وچرخ چه باشد که دهد غمم

منم نکرده ام خو به غم به غم

بگو بخوان ترانه ها بریز می به رگهای تنم

به لرزه اید از اهنگ این ترانه ها تنم

چه باشد غمی که میرقصم

ببین لرزش تنم دگر نده غمم

منم به این چرخ مدتی مهمان

بیا ای روزگار نکن نامردی با دلم

کدام مرد میدهد به مهمان ماتم وغمی

که گرده ای به ما این همه ستم

به این چند صباح که میگذرد از عمر ما

نکرده ای دمی به این دلم وفا

ولی منم که نمینالم از تو ای فلک

اگر کشی تیر وکمان سوی این دلم

کشم به خاک وخون این جهان

برو ببر ستم به جای دگر

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳
22:48
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />