دلنوشته خدا
صدایم کن ،صدایم کن صدایت بی نظیر است
صدایم کن صدایم کن ،گرچه دیر است
از این رفتنهای بی برگشت مگر ندیدی
صدای زاری قلب مرا هرگز نشنیدی
من از بیچارگی ره میخانه گرفتم
به دست تقوی پیشه ام پیمانه گرفتم
بجز تسبیح قبل از این در دستم نبود
سرم در سجاده ها هرروز برزمین بود
نمی نالیدم ز روزگار بی کسی ها زمانی
نمی دانستم من ره دیوانگی ها زمانی
زبس غم امد و زد اتش به قلبم
زبس سیخ جگر سوز ی بسوزاند دلم
از این دنیا بریدم که بریدم
بجز غمها در این عالم ندیدم که ندیدم
هر یاری که امد مدعی شد به یاری
چندی نگذشت که شد دشمن جانی
بجز جداییها نبود در این راه چاره
اگر دل به درد عشق دچاره
منم چاره ندارم جز بریدن ز عالم
تنهایی گزیدن گوشه نشستن زعالم
کمی خاک از زمین بریزم برسر عشق
که خاک راه یاران وعزیزان بردر عشق
همه یاران برفتند و من تنها ی تنها
لب بستم ز گفتن ز ناکامیهای دنیا
به اندازه سر سوزن در دل او محبت نبودش
به جز تیغ و سنان در دست نبودش
همه جنگی منم احساس را ناخدایم
چگونه سازم سازشی با یاران بی خدایم
خداها هم به هر قومی شبیهند
که هرکس خدایش را ببیند همچو خویشند
خدایان در اینه پنهان
همه رفته اندر دل وجان
گفتند خدا حافظ خداحافظ
با این یاران بی خداخداحافظ
نه چشم تر شناسند نه دل نه دلدار
نه از حق ترسی دارند نه از دادار
به هر اسمی صدا کردم خدارا
نمی شناسند مالک ملک وجزارا