خستگی
روز بیست وهفتم اسفند رو یادم نرفته .
وقت ناخن داشتم .باید میرفتم پیش ناخنکار از یکماه پیش وقت گرفته بودم
بیعانه اشم داده بودیم .
ساعت شش صبح با سروصدا وداد وبیداد پاشدم .
اقای پسر یک میلیون مثلا پول برداشته بود .
و اون خودشو زد به دیوانگی تا میتونست فحش داد وبعد فرار کرد .
هیچ کدوم نرفتن مارکت .
من موندم تنها وکارگر .فکر کن پنجاهدوپنج سالشه مارکت رو رها کرد بخاطر یک میلیون پول .
سرمایه مارکت هر چقدر باشه
در برابر یک میلیون
اونم به امید یه کارگر که شیشه مصرف میکرده و شناخت صددر صد نداری .
پسر جان هم رها کرد پول رو به کارت برگردوند و باقیمانده رو برداشت رفت خرید .
دم عیدی جفتشون رفتن
خدا میدونه این اقا اون روز با گسی قرار داشت که فرار کرد
بهش زنگ زدم گفتم پولتم بر گردوند بیا مارکت منم کار دارم باید برم
ولی گفت من برای همیشه دارم میرم .
میرم دهات زندگی کنم .
منم قطع گردم گفتم باشه برو .
گفت خدا حافظ برای همیشه گفتم خدا حافظ برای ابد .
به جهنم
خودم تا ساعت یازده موندم مارکت
هیچ گدوم نیومدند.
نصف شب پسر از خریددامد
اقای خ هم پسر زنگ زد تهدیدش کرد صبح مجبور شد برگرده .
البته اون همیشه همین کارها رومیکنه
یعنی وقت موادش که میشه هرچند وقت چند روزی میگه دارم برای همیشه میرم خداحافظی میکنه
میره دنبال مواد و معلوم نیست با کدوم د معتاد میره همه اریاش میکن سیر که شد بر میگرده
چند روز هر هر میکنه
تازه فکر میکنه ادم نباید ناراحتم باشه .
من اصلا به کاراش عادت کردم
میدونم که همیشه کارش همینه
نقش بازی کردن .
منم خیلی وقته فقط واسه خودمم
همه چیز رو مرور میکنم .
یادم میاد با بچه هام چه روزها وشب هایی گذروندیم .
چقدر دخترم ار همه چیز ناراحته وهمیشه گریه میکنه .
حتی پسرم از دست کارای باباش رگشو زد بردم بیمارستان بخیه زدن
چقدر بهم برچسب زدن .
دلم به لبخند اینا خوش نمیشهدیگه به روی گرگها لبخند نمیزنم .