ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

ساحل دریا.سپید .ادبی .ساحل

پهنای بی کرانه ی دریا را می نگرم

خورشید رشته های نورش را دارد در دریا غرق می‌کند

بعد یک‌روز روشن باز غروب ساحل به غم نشسته

وبه تاریکی لباس سیاه فرو رفتن خورشید را پوشیده

باز امشب ساحل غرق غم فراق خورشید است

چشم های ساحل اشکبار از این فراقهاست

اینجا ساحل کدامین دریاست جنوب یاشمال

شاید ساحل همه ی دریاهای جهان باشد ‌

انگاه که کشتی های جنگی از بندرها لنگر میکشیدند

‌روانه جنگ میشدند ‌جوانان بسیار با لباس و پوتین

سوار کشتیها میشدند و برای آخرین بار از خانواده خدا حافظی میکردن

شاید ساحل هزاران بار اشک ریخته باشد

شاید برای رفتن ادمها و نبودنشان

برای جنگ‌های عظیم برای همه ماجراهای دریا ‌ساحل

وقتی غم و طوفان دریا را به هم می‌کوبد و کشتیهای شکسته به ساحل می رسد

جنازه های غرق شده به ساحل میرسند و زنها یشان شیون کنان بر فرق میکوبند

ماهیگیری که میمیرد وبیوه زنی تنها بی نان اور میماند

نمی دونم ساحل به کدام غم گریه می‌کند

به غم تاریکی که آز فراق آفتاب اورا حاصل می‌شود

یا فراقهای بسیار و زنهای شوی مرده در دریا

و کشته های جنگ‌ها

نمی دانم برای گرسنگی مردم گریه می‌کند

یا برای غم های مردمی که هزاران کیلومتر از دریا دورتر غمگین می‌شوند

دریا وساحل را وادار به طغیان و جنگ می‌کند

و آشوب به ساحل می‌رسد آنگاه که موجهای بزرگ شبها در

ان تاریکی ظلمت به شدت به ساحل می کوبید

ساحل را ترسناک می‌کند

ساحل خود از این همه موج خروشان دچار ترس می‌شود

وقتی دریا بالا می آید و ساحل را به عمق میبرد

با آن همه اب میترسید که دیگر هیچ وقت کشتیها را نبیند و

وهیچ زن یا مردی دیگر پا بران نگذارد ‌

شاید دیگر آب‌ها فروکش نکند

واینجا یک اقیانوس بشود

انگاه چه اگر بازهم آبهای بیشتری پهنای ساحل را بگیرد

و فردا دیگر آفتابی برنیاید و تاریکی ساحل را به زیر اب ببرد

غم رفتن آفتاب یکی دوتا ونیست

غم رفتن ناخدا هم

ناخدایی که آشنای ساحل است شاید برود و یک روز برنگردد

همان پیرمردی که همیشه با کشتی و تور می رود و با یک عالمه ماهی برمیگردد

اگر یک روز طوفان اورا بگیرد چه

ساحل همدهمای دیرینه آش را میشناسد

موهای سپید را میشناسد

ساحل ساحل ساحل

من غم نمی خورم فردا هم آفتاب بر خواهد آمد ومن دوباره ساحل خواهم شد

حتما باز آب‌ها خواهند رفت

و من کشتیها را خواهم دید

و ناخدا را

شاید باز هم بخندم

این اشک را پاک کنم

دوباره لبخند بزنم به دریا و به آفتاب

دوستان ساحل آفتاب و دریا و ناخدا ‌کشتیها هستند

من امید دارم به روز فردا

حتما فردا من باز یک ساحل زیبای زیبای زیبا خواهم بود

وخواهم درخشید

من خواهم خندید

چه تو بخواهی چه نخواهی

برچسب‌ها: ساحل، سپید، ادبی
ساحل
جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲
17:6
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />