نمی خوام فعلا قصه مو بنویسم فقط خواستم شروع کنم یه قصه ای رو که به خودم کمک کنه .قصه ای که توش همه ادمهای که بدردم نمی خورن رو حذف کنم کاراشونم توی همون قصه قایم کنم و برای همیشه همچین شخصیت های بدی رو که باعث ناراحتی من هستند ازبین ببرم .همین شاید هم نیاز نباشه قصه ای بنویسم .نمی دونم فعلا فکر میکنم .ولی توی زندگی نوشتن خیلی بهم کمک کرده البته گاهی هم باعث مشکل بوده .
ولی کلا یک سری احساسهایی که آدم توی عصبانیت داره وقتی مینویسی از جسمت خارج میشه .
احساس بد خوب
تازه کمک میکنه
هرچیه امروز اوضاع افتضاح بود ولی البته هیچ وقت اوضاع عالی نبوده ولی واقعا اعصابم خرد نباید بشه .
چون من موجود خطرناکی میشم .اصلا ربطی به جنسیتم نداره
هر چیه امروز خوب نبود .
دوست ندارم اسم هیچ کس رو بیارم یا در مورد کسی حرف بزنم حوصله ندارم خصوصیتر بنویسم .
ولی یکی دوروز دیگه آروم میشم .
البته چند روزه انرژی های خاصی رو احساس میکنم .
مثلا چند شبه نمیتونم راحت بخوابم .همه آش پاهام انگار یه انرژی خاص رفته باشه توش می خواد یکجا بره که مغزم خبر نداره .
مثلا پاهام به زور بهم میگه الان باید بری روی تراس یا سرم به زور وادارم میکنه اسمون رو نگاه کنم. بدون اینکه اراده یافکری داشته باشم .
چند شب خیلی حالم بد بود و هی پاهام اذیتم میکرد نمی گذاشت بخوابم .با خودم فکر کردم روی اینه رو بپوشونم .بعدش فکر کردم باید یه چیز فلزی نزدیک خودم نگه دارم یا لباسم رو برعکس بپوشم این انرژی کمتر بشه .
واقعا خیلی مزخرفه که معلوم نیست این چه انرژیه اذیتم میکنه .
دیشبم نصف ش رو خوابیدم بقیه شو بیدار بودم .
الان آرومترم چون گریه هامو کردم .
دعوامو کردم یک کم چرت و پرت هم شنیدم .
ولی حرف اون چه اهمیتی داره .
الانم تنهای تنهام .
هیچ کس اینجا نیست جز خودم .
اون اقا که با اکبر دوست نازنینش وچند دوست همکارش رفتن خوشگذرونی
هر کی دنبال کارهای خودشه
منم تنهام
اون همیشه یه عده آدم عوضی داره باهاشون بگرده
بره باهاشون مواد بزنه یا قلیون بکشه
آدم لنگه اون زیادن
که باهاش میگردن
فقط من تنهام همیشه .
مثل اون شبهایی که جیم میشد
مثل اون شب که تا اون افغانی ها آمدن این جیم شد و تا صبح خبری ازش نشد صبحش هم پسر یه بسته مواد پیدا کرد اونم باز شیشه .
بعد پیدا شدن شیشه دوباره شب از خونه فرار کرد که مبادا بفرستنش کمپ ،
باز هم داره میکشه
ولی خوشیهاش با مردمه و بدبختیهاش مال ما
مواد و مشروب و کثافت کاریش با دوستای ولگردش بود
عصبانیت و چرت و پرت و فحشها وتهمتها ش مال ما
حتی یه سری به من میگفت تو با پسرت ریختی روهم
چقدر موجود بدیه
گرچه من اصلا به حرفهاش اهمیت نمیدم و عادت کردم میدونم شخصیت وابرو نداره و براش چیزی مهم نیست و
چون خودش هر کاری آمد کرده فکر میکنه من اندازه خودش پستم .
منم بهش گفتم من اگه با پسرم مثل تو رفتار کنم مطمین باش پسرم بامن بدتر. از تو رفتار خواهد کرد دلیل اینکه پسرم با من بهتر رفتار میکنه فقط بخاطر اینکه من باهاش خیلی خیلی خوب رفتار میکنم .
چون نمی خوام صدمه ببینه یا به من صدمه بزنه .
البته الان خودش رو با اکبر و چند افغانی مشغول کرده و دیگه در مورد ما حرف نمیزنه .
ولی واقعا باخودم فکر میکنم چرا گذاشتم همچین موجودی تو زندگیم بمونه واین همه بهم صدمه بزنه
ایا چاره ای داشتم ؟
نه
شاید اگه بچه هامو ول کرده بودم الان اونها هم از این بدبخت تر بودن
من موندم مواظب اونها شدم .
ولی شاید منم قربانی بودم
قربانی خانواده
قربانی تعصبات فرهنگی وقومی
تعصبات الکی
یا کس دیگر باعث قربانی شدن زندگی من بود
امروز با خودم فکر میکردم چرا من اینجام
اون همیشه همون موجود بد هست
دقیقا مثل اینکه آز اول با نقشه وارد زندگی من شده تا بیچاره ام کنه .
چون دقیقا تمام سالها رفتارش و فکر کردم به گذشته و دیدم واقعا اون با یک نقشه وارد زندگیم شده تا بیچاره ام بکنه
هیچ دلیل دیگه نداره
اون واقعا همجنس بازه معتاده
شیشه ای مشروب مصرف میکرده و همیشه همه چیز رو به باد میداد بد اخلاق و ضد زنه
دلیلی نداره اصلا زن داشته باشه
اون شخصیت حقیقی وانسانیت نداره و انگار بک موجود یه که ساختنش و بهش القا میکنن که چطور رفتار کنه با ما .
کلا یه عده بهش هدف و برنامه وحرف میدن یعنی دقیقا یادش میدن بیاد اذیت کنه
اون از خودش هیچی نداره
فقط یه مهره و بازیچه گذاشتن این وسط
من هم اصلا به حرفهاش اهمیت نمیدم با اینکه میدونم مواد میکشه یا همجنس بازه
چون اصلا دیگه باهاش کار ندارم
امروز و همه روزها هزار تا بازی در آورده
اون بدترین موجوده ولی فکر کن با خودم فکر میکنم من چطور این رو تحمل کردم
دقیقا دلیلش چی میتونه باشه .
ایا میتونم بگم مادرم پدرم
نه چون اونها هم با من نبودند .
نمی دونم اون کسی که میگه اون حرفها رو راست میگه یا دروغ
ولی به من کفت کهدهمیشه این میرفته دنبال مادرم و باهم میرفتن بیرون
بعد فهمیدن و لو رفته و دلیل خیلی چیزها همینه
دلیل دشمنی این با من هم شاید هزار دلیل داره
مثلا مادرم وادارش کرده یا کسای دیگه که تو محلن یا جای دیگه وادارش کردن به زور وتهدید من رو نکهداره و تامیتونه مارو اذیت کنه و بگذاره زیر فشار وبا تهمت ناروا باعث بشه کارهایی که اونها منتظرشان رو انجام بدم .
هرچیه ادمهای بد مواد فروش و قاچاق فروش و مشروب فروش توی این محل زیادن ولی یه سری هم هستن
مثلا یه ادمهای دیگه خارج از این منطقه
هر چین هیچ کدوم آدم نیستن همشون یک مشت اراذل و اوباش هستن
بعضی هم به ظاهر متشخصن در باطن موجودات بدین
تازه اصلا به شهرت و خوبی ظاهری مردم نباید اعتماد کرد .
هر جیه خسته شدم .