توسن روزگار .ساحل .سپید .ادبی .
مکن اندیشه ی گذران عمر
که با غم وبی غم جهان می گذرد
شبها اگر سر بر بالش پرقو گذاری
وروز سوار توسن سرکش روزگاری
اگر دل ببازی یا نبازی
چه با یاران بسازی یا نسازی
چه از فرقت یار گویی یا که راه وصل جویی
چه از وصل گویی چه از هجران
چه یاد زمستانی یا که فصل پاییز
یا که سرگرم روزگار بهارانی
چه در اندیشه ات قصری بسازی
یا که در اندیشه ات غارنشینی
چه نانت غم بودیاکه روزی توکم
چه روزی تو روزانه هزاران سکه ی زر باشد
چه مشهوری میان شهره گان وخاصان
چه گمنامی در کوچه های بی نام ونشان
چه بام تاشام غرق نازی ونیازی
چه از خلق جهان تو بی نیازی
چه غرق محبوب اصلی عالم
چه غرق لذات وخوشی با محبوبان جهان
چه کلامت غرق در زهر باشد
چه شیرین به سان شهد
چه از دشت ارغوان گویی
چه از خار وخاشاک بیابان
چه برسرنهی تاج بازروزیور بانگین الماس
چه خاک غم ریزی برسرت در عالم
چه برفرشی چه پیرو عرشی
چه برمفرش ابریشم ودیبا
چه برگلیم پاره ی دنیا
چه خانه ات را باخشت زرسازی
چه با خشت وگل وخاروخاشاک
چوعالم را بهشت بینی
چه جهان را زندان تن وجانها
چه بگویی از درد این دنیا
چه بخندی بر غمهای این دنیا
اخر الامر باید رفت درگل
سرباید نهاد برخشت وگل
از همهی یاقوتها وزمردها ونگین الماس
اخرالامر سنگ ناقابل بالش سرخواهد بود
به جای رختخواب وبالش قو و اطلس ودیبا
بالش ورختخوابت از خاک وگل خواهد بود