داستان اتحاد علفی ۲۰ساحل
**فصل بیست و یکم: میراث خندهدار اتحاد و مزرعهی پر ماجرای جمشید کاکا**
سالها از آن آتشسوزی مهیب در الوانا و اثبات وفاداری ساکنان طویله گذشت. اتحاد بین این دو دنیای متفاوت، حالا دیگر مثل ریشهی درختی کهن، در خاک تاریخ دوانده بود. نسلهای جدید از حیوانات و موجودات الوانا در کنار یکدیگر قد کشیده بودند، قصههای قهرمانی و فداکاری پدران و مادرانشان را شنیده بودند و تلاش میکردند راه آنها را ادامه دهند، البته با چاشنی بازیگوشی و دردسرهای مخصوص دوران جوانی!
ژویله و برزو، دو پایهگذار این اتحاد بزرگ، حالا موهایشان سپیدتر از پشمهای مهمه شده بود. ژویله با عصایی چوبی که از شاخهی درختی در الوانا تراشیده شده بود، آرام قدم برمیداشت و برزو، با آن هیکل درشت و خرسوارش، سعی میکرد خمیدگی کمرش را پنهان کند. اما چشمهایشان هنوز برق میزد، برق رضایت از ثمربخشی بذری که سالها پیش کاشته بودند.
* **ژویله:** (در حالی که روی تختهسنگی کنار رودخانه نشسته بود و به جریان آب خیره شده بود) "برزو، یادته اون روز اول چه ترسی داشتیم؟ فکر میکردیم داریم اشتباه میکنیم."
* **برزو:** (با خندهای که از ته دل برمیآمد و شکم بزرگش را تکان میداد) "ترس؟ من؟ عمراً! من فقط نگران بودم که کدوممون قراره رئیس بشیم!"
شیرین و فیدل هم حسابی جا افتاده بودند. شیرین، با آن وسواس همیشگیاش در مورد ظاهر، حالا به جای رنگ کردن پشمهایش، وقتش را صرف آموزش بچههای الوانا میکرد. او به آنها یاد میداد که علم و دانش، زیباترین آرایشی است که یک موجود میتواند داشته باشد. البته هنوز هم گاهی اوقات، یواشکی نگاهی به انعکاس تصویرش در آب میانداخت تا مطمئن شود هیچ تار مویی از جایش تکان نخورده باشد!
داود هم که دیگر حسابی مشهور شده بود. آهنگهایش در تمام الوانا و طویله زمزمه میشد و همه او را به عنوان "بلبل صلح" میشناختند. او یک ارکستر بزرگ از حیوانات مختلف تشکیل داده بود و هر روز کنسرتی باشکوه در میدان مرکزی طویله برگزار میکرد. البته گاهی اوقات، صدای سازهای مختلف با هم قاطی میشد و گوش همه را کر میکرد، اما داود با اعتماد به نفس کامل، میگفت این یک سبک جدید و "مدرن" است!
* **شیرین:** (در حالی که با جدیت به بچههای الوانا درس میداد) "بچهها، یادتون باشه! مهمترین چیز در زندگی، یادگیریه. البته بعد از یه حموم حسابی و یه شونهی درست و حسابی به پشمها!"
* **فیدل:** (در حالی که رهبری ارکسترش را بر عهده داشت) "خب دوستان، حالا همه با هم! خروسها جیغ بزنن، گاوها ماااا کنن، گربهها میو میو کنن! بزن بریم!"
حتی موجودات شرارتساز سابق هم کاملاً عوض شده بودند. آنها حالا به "فرشتههای نجات" طویله معروف شده بودند. هر جا مشکلی پیش میآمد، آنها با سرعت خود را میرساندند و کمک میکردند. البته هنوز هم گاهی اوقات، شیطنتهایی از آنها سر میزد، مثلاً یواشکی دم سگ خان بابا را گره میزدند یا توی غذای بقیه فلفل زیاد میریختند، اما این کارها بیشتر از روی شوخی بود و کسی از دستشان ناراحت نمیشد.
مهمه، به به و شنه هم حسابی برای خودشان اسم و رسمی پیدا کرده بودند. مهمه با پشمهای نرمش، کارگاه بافندگی بزرگی راه انداخته بود و برای تمام ساکنان طویله و الوانا لباس گرم میبافت. به به، با آرامش و تدبیرش، به عنوان مشاور ارشد طویله انتخاب شده بود و هر وقت اختلافی بین حیوانات پیش میآمد، او با حرفهای منطقی و آرامشبخش خود، همه را آشتی میداد. شنه هم که انرژیاش تمامنشدنی بود. او هر روز مسابقات ورزشی مختلفی بین حیوانات برگزار میکرد و همه را تشویق میکرد تا سالم و سرحال باشند. سگ خان بابا هم که همیشه مراقب بود، البته بیشتر مراقب بود که کسی دم او را گره نزند!
**بازگشت به مزرعهی پر ماجرای جمشید کاکا**
در کلبهی کوچک کنار طویله، جمشید کاکا و خانم ناز روزهای خوشی را سپری میکردند. مزرعهشان پر از محصول شده بود، گاوها شیر بیشتری میدادند، مرغها تخمهای بزرگتری میگذاشتند و گوسفندها پشمهای نرمتری تولید میکردند. آنها میدانستند که این برکت، نتیجهی همان اتحاد بزرگی است که در طویله شکل گرفته است.
اما زندگی جمشید کاکا و خانم ناز هم خالی از دردسر نبود! حیوانات طویله که حسابی با آنها صمیمی شده بودند، هر روز به مزرعهشان سر میزدند و شیطنتهایی میکردند. گاوها وارد باغچه میشدند و گلها را میخوردند، مرغها روی سر جمشید کاکا مینشستند و تخم میگذاشتند و گوسفندها پشمهایشان را به بوتههای تمشک میمالیدند و همه جا را کثیف میکردند!
* **جمشید کاکا:** (در حالی که با عصبانیت به گاوها نگاه میکرد) "خانم ناز، این چه وضعیه؟ مگه من چقدر جون دارم که هر روز این باغچه رو درست کنم؟"
* **خانم ناز:** (با خنده) "عیبی نداره جمشید. عوضش دیگه نیازی نیست علف هرزها رو دربیاریم!"
یک روز صبح، جمشید کاکا از خواب بیدار شد و دید که تمام مزرعهاش زیر آب رفته است! سد کوچکی که برای آبیاری مزرعه ساخته بود، شکسته بود و آب تمام مزرعه را فرا گرفته بود. جمشید کاکا حسابی عصبانی شد و شروع کرد به داد و فریاد کردن.
* **جمشید کاکا:** (با صدای بلند) "کی این سد رو شکسته؟ کی منو بدبخت کرده؟"
ناگهان، صدای خندهای شنید. جمشید کاکا نگاه کرد و دید که تمام حیوانات طویله، دور سد جمع شدهاند و دارند به او میخندند! ژویله که از همه پیرتر و باتجربهتر بود، جلو آمد و گفت:
* **ژویله:** (با خنده) "جمشید کاکا، نگران نباش! ما اینجاییم تا کمکت کنیم. ما با هم این سد رو دوباره میسازیم، بهتر از قبل!"
و اینگونه بود که تمام حیوانات طویله، دست به کار شدند و با کمک یکدیگر، سد را دوباره ساختند. آنها حتی یک استخر بزرگ هم کنار سد درست کردند تا جمشید کاکا بتواند در روزهای گرم تابستان، در آن شنا کند.
جمشید کاکا که از این همه محبت و همدلی حیوانات به وجد آمده بود، اشک در چشمانش جمع شد. او فهمید که خوشبختی واقعی، در داشتن دوستانی مهربان و وفادار است، حتی اگر این دوستان، حیوانات باشند!
* **جمشید کاکا:** (با صدایی لرزان) "شماها بهترین دوستای من هستین. من بدون شماها هیچی نیستم."
و اینگونه بود که زندگی در مزرعهی جمشید کاکا، پر از خنده، شادی و ماجراهای کمدی ادامه پیدا کرد. او و خانم ناز، در کنار حیوانات وفادار طویله، فهمیدند که اتحاد و دوستی، حتی میتواند زندگی را شیرینتر و لذتبخشتر کند.
**پایان فصل بیست و یکم، آ
غازی برای ماجراهای بیشتر!**
