ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

داستان اتحاد علفی ۳۱ساحل

**فصل سی و سوم: اتحاد علفی، بوی توطئه**

پس از بحث و جدل فراوان، روباه مکار با اکراه پذیرفت که در جستجوی خانواده‌ی بلوط به او کمک کنند. اما شرط گذاشت که این جستجو نباید زمان زیادی بگیرد و نباید آن‌ها را از هدف اصلی‌شان، یعنی فرار از دست نگهبانان زندان، دور کند.

در این بین، لیدیا، گربه‌ی زندانی، با دقت به بلوط نگاه می‌کرد. او احساس می‌کرد که چیزی در رفتار این سنجاب پیر مشکوک است. لیدیا به شنه نزدیک شد و با صدایی آرام گفت: "به نظرم این سنجاب یه چیزی رو پنهان می‌کنه. باید مراقبش باشیم."

شنه، با تعجب به لیدیا نگاه کرد و گفت: "چرا اینطور فکر می‌کنی؟ بلوط که به نظر خیلی بی‌دفاع می‌آد."

لیدیا پاسخ داد: "من سال‌هاست که در زندان زندگی می‌کنم و خوب می‌دونم کی داره دروغ می‌گه. بلوط یه چیزی رو از ما پنهان می‌کنه، مطمئنم."

شنه، حرف لیدیا را جدی گرفت. او تصمیم گرفت تا بیشتر درباره‌ی بلوط تحقیق کند.

در همین حین، بلوط، گروه را به سمت اعماق جنگل هدایت می‌کرد. جنگل، تاریک و انبوه بود و بوی نم و خزه در فضا پیچیده بود. درختان تنومند، با شاخه‌های درهم‌پیچیده، سایه‌هایی وهم‌آور بر روی زمین می‌انداختند.

فیدل، که از تاریکی و تنهایی جنگل می‌ترسید، مدام به شنه و ژویله نزدیک‌تر می‌شد. ژویله، با دیدن ترس او، سعی می‌کرد به او اطمینان دهد و با او صحبت کند.

ناگهان، بلوط ایستاد و گفت: "من فکر می‌کنم که خانواده‌ام در نزدیکی این رودخانه باشند. نگهبانان معمولاً حیوانات اسیر شده را در این منطقه نگهداری می‌کنند."

گروه به سمت رودخانه حرکت کرد. رودخانه، خروشان و پرآب بود و صدای آن، سکوت جنگل را می‌شکست. در کنار رودخانه، اثری از حضور نگهبانان دیده نمی‌شد.

روباه مکار، با ناامیدی گفت: "به نظر می‌رسه که بلوط اشتباه کرده. بهتره دیگه وقتمون رو تلف نکنیم و به راهمون ادامه بدیم."

اما شنه، هنوز امیدوار بود. او به بلوط گفت: "مطمئنی که خانواده‌ات در این نزدیکی هستند؟"

بلوط، با تردید پاسخ داد: "من... من مطمئن نیستم. شاید من اشتباه کردم."

لیدیا، با شنیدن این حرف، پوزخندی زد. او مطمئن بود که بلوط دروغ می‌گوید.

در این لحظه، ناگهان صدایی از میان درختان به گوش رسید: "کی اونجاست؟"

گروه، با ترس به اطراف نگاه کرد. ناگهان، چند خرگوش، از میان درختان بیرون آمدند. خرگوش‌ها، مسلح به سنگ و چوب، با چهره‌هایی خشمگین به گروه نزدیک شدند.

یکی از خرگوش‌ها، با صدایی بلند گفت: "شما کی هستید؟ اینجا چه کار می‌کنید؟"

شنه، با لحنی آرام پاسخ داد: "ما فقط مسافریم. ما قصد بدی نداریم."

خرگوش، با تمسخر گفت: "مسافر؟ با این قیافه‌ها؟ ما شما رو باور نمی‌کنیم. شما حتماً از طرف نگهبانان اومدید."

شنه، سعی کرد توضیح دهد، اما خرگوش‌ها به او گوش نمی‌دادند. آن‌ها به سمت گروه حمله کردند.

لیدیا، با دیدن این وضعیت، به شنه گفت: "بهتره فرار کنیم. ما نمی‌تونیم با این خرگوش‌ها بجنگیم."

اما شنه، نمی‌خواست فرار کند. او می‌دانست که اگر فرار کنند، خرگوش‌ها آن‌ها را تعقیب خواهند کرد.

شنه، به ژویله و روباه مکار نگاهی انداخت و گفت: "ما باید با این خرگوش‌ها صحبت کنیم. شاید بتونیم سوءتفاهم رو برطرف کنیم."

ژویله و روباه مکار، موافقت کردند. آن‌ها به همراه شنه، به سمت خرگوش‌ها حرکت کردند.

شنه، با صدایی بلند گفت: "ما دشمن شما نیستیم. ما هم مثل شما از دست نگهبانان فرار کردیم. ما می‌تونیم با هم متحد بشیم و در برابر نگهبانان مبارزه کنیم."

خرگوش‌ها، با شنیدن این حرف، متوقف شدند. آن‌ها به یکدیگر نگاهی انداختند.

یکی از خرگوش‌ها، با صدایی مردد گفت: "شما واقعاً از دست نگهبانان فرار کردید؟"

شنه، پاسخ داد: "بله. ما می‌تونیم داستانمون رو براتون تعریف کنیم."

شنه، داستان فرار خود و دوستانش از زندان را برای خرگوش‌ها تعریف کرد. او همچنین درباره‌ی بلوط و جستجوی او برای خانواده‌اش صحبت کرد.

خرگوش‌ها، با شنیدن داستان شنه، تحت تاثیر قرار گرفتند. آن‌ها فهمیدند که شنه و دوستانش، دشمن آن‌ها نیستند.

رهبر خرگوش‌ها، به شنه گفت: "ما شما رو باور می‌کنیم. ما هم از دست نگهبانان رنج زیادی کشیدیم. ما حاضریم با شما متحد بشیم و در برابر نگهبانان مبارزه کنیم."

شنه، لبخندی زد و گفت: "این عالیه. ما با هم می‌تونیم خیلی قوی‌تر باشیم."

به این ترتیب، گروه شنه با گروهی از خرگوش‌های جنگجو متحد شد. اما لیدیا، هنوز به بلوط مشکوک بود. او احساس می‌کرد که این اتحاد جدید، چیزی را پنهان می‌کند.

**توسعه داستان:**

ساحل
شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳
21:46
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />