ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

داستان اتحاد علفی ۳۲ساحل

## فصل سی و چهارم: سایه‌ی شک

اتحاد شکننده‌ی خرگوش‌ها و گروه فراری، در زیر سایه‌ی شک و تردید لیدیا قرار داشت. او همچنان به بلوط، سنجاب پیر و ظاهراً بی‌گناه، مشکوک بود. شب هنگام، تحت نور کم‌فروغ ماه که از میان درختان بلند و تنومند می‌تابید، لیدیا به شنه نزدیک شد. صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پاهایش، تنها صدایی بود که سکوت وهم‌آور جنگل را می‌شکست و دلشوره‌ای عمیق را در دلت می‌انداخت.

لیدیا با چهره‌ای متمرکز و جدی به شنه گفت: "شنه، باید باهات حرف بزنم. اون بلوط... من مطمئنم یه چیزی رو مخفی می‌کنه. رفتارش خیلی غیرطبیعیه. چرا اینقدر عجله داره؟ چرا درباره‌ی خانواده‌ش اینقدر مبهم صحبت می‌کنه؟"

شنه با ابروانی در هم گره خورده، نگاهی به لیدیا انداخت. احساس می‌کرد شک و تردید لیدیا، آرامش درونی گروه را تهدید می‌کند. "لیدیا، من هم از رفتارش مطمئن نیستم، اما حالا که با خرگوش‌ها متحد شدیم، نباید به هم شک کنیم. این اتحاد، تنها امید ما برای فرار از دست نگهبانان است."

لیدیا، با لحن سرد و تندی گفت: "اما اگه این اتحاد یه دام باشه؟ اگه بلوط با نگهبانان همدست باشه؟ مگر فراموش کرده‌ای که ما تا چه حد تحت فشاریم؟"

شنه، در حالی که چشمانش را می‌گرداند، زیر لب گفت: "تو مدرکی داری؟"

لیدیا تنش را شل کرد و با لحنی محجوب پاسخ داد: "نه، مدرکی ندارم. فقط حسی عمیق و ناخوشایند دارم. حس می‌کنم که چیزی درست نیست. اون رودخانه... اون فقط یه ترفند بود. بلوط مارو به یه دام هدایت می‌کنه."

در همان لحظه، صدای قدم‌هایی درازبین در میان درختان سکوت را شکست و روباه مکار از سایه‌ها بیرون آمد. چشمانش که زیر نور ماه می‌درخشید، رازهایی را با خود داشته و لبخندی مرموز بر لب داشت. "شب خوبی، دوستان! یه چیز عجیب دیدم. دنباله‌ی ردپاهایی که به یه غار بزرگ و تاریک می‌رسه."

صدای لرزیدگی در صدای ژویله، به وضوح قدرت ترس را نشان می‌داد: "غار؟ چی داخلشه؟"

روباه مکار با لحن مشکوکی گفت: "نمی‌دونم. اما حس می‌کنم که اونجا، کلید رازهای این جنگل نهفته است. شاید حتی رازهای بلوط..."

این حرف، شک و تردیدها را بیشتر کرد. بلوط، که بی‌صدا در این گفتگوها جا مانده بود، ناگهان با چهره‌ای مضطرب و صداهایی لرزیده گفت: "غار... من... من از اون غار می‌ترسم. داستان‌های زیادی در موردش شنیده‌ام. حیواناتی که وارد اون غار شدند، هیچ‌وقت برنگشتند."

لیدیا، با چشمان برقی و عمیق، به بلوط نگاه کرد و حس می‌کرد که تردیدهایش به او حق می‌دهد. "پس چرا مارو به اون طرف رودخانه بردی؟ چرا از غار حرف نزدید؟"

بلوط، با حالتی لرزان و چشمانی پر از ترس جواب داد: "من... من فراموش کردم. حافظه‌ام... ضعیف شده."

این پاسخ، دیگر هیچ کس را قانع نکرد. شنه، با صدای پر از تردید گفت: "باید درباره‌ی این غار تحقیق کنیم."

اما قبل از اینکه بتوانند قدمی بردارند، صدای یک خرخر سنگین از داخل جنگل به گوش رسید. صدایی که ترس را در دل همه می‌انداخت؛ شبیه به غرش خرس بود، اما از نظر حجم و قدرت، ترسناک‌تر و مهیب‌تر.

خرگوش‌ها به هم نگاه کردند و چشمانشان از وحشت می‌درخشید. رهبر خرگوش‌ها، با صدایی لرزان و بی‌رمق، گفت: "نگهبانان... اومدن."

گروه فراری، در محاصره قرار گرفته بود. اتحاد ظاهری آن‌ها، در معرض خطر جدی قرار داشت. بلوط، با چشمان وحشت‌زده، به شنه نگاه کرد و چیزی زمزمه کرد که هیچ کس جز لیدیا نشنید: "باید یه چیزی بهشون بگم..."

لیدیا، با حالتی از تعجب و نگرانی به بلوط نزدیک شد. "چی می‌گویی؟"

بلوط، دستانش را به هم فشرد و با صدایی زیر و لرزان گفت: "من باید اعتراف کنم. من... من در واقع از نگهبانان انتظار کمک داشتم. آن‌ها وعده داده بودند که اگر اطلاعاتی به آن‌ها بدهم، خانواده‌ام را به من برمی‌گردانند."

چشمان لیدیا، به طرز غیر قابل کنترلی گشاد شد. "یعنی تو با آن‌ها همدست بودی؟"

"نه! من مجبور بودم!" بلوط با ناامیدی و عصبانیت ادامه داد. "من برای نجات خانواده‌ام انتخاب‌های سختی کردم. اما هرگز قصد نداشتم به شما خیانت کنم."

صدای غرش سنگین نزدیک‌تر شد و همه را به خود آورد. شنه و لیدیا به یکدیگر نگاه کردند و می‌دانستند باید تصمیمی فوری بگیرند. شنه، با صدای محکم‌تری گفت: "نگهبانان نمی‌توانند ما را ببرند. ما باید پیش برویم و به آن غار برویم. شاید بتوانیم در آنجا پناه بگیریم."

در این زمان، روباه مکار چیزی را به یاد آورد. "می‌دانید، بسیاری از حیوانات در این جنگل از ترس نگهبانان پنهان شده‌اند. اگر بتوانیم آن‌ها را متقاعد کنیم به ما بپیوندند، می‌توانیم به خوبی در برابر نگهبانان ایستادگی کنیم."

لیدیا، حالا به بلوط نگریست و گفت: "از تو انتظار داریم که تمام اطلاعاتی را که داری، به ما بگویی."

بلوط، سرش را پایین انداخت و گفت: "بله، می‌دانم... من می‌توانم به شما بگویم که کجا باید بروید و در آنجا چه انتظاراتی دارید. اما باید به من اعتماد کنید."

و در این میان، تجلی‌های امید و ترس، همگی در زیر نور ضعیف ماه به هم پیوستند. وقتی که غرش‌های نزدیک‌تر می‌شد، گروه فراری می‌دانست که امشب، سرنوشت‌شان تعیین خواهد شد. آیا آن‌ها میتوانند به اتحاد خود پایبند بمانند و به پیش بروند، یا شک و تردیدشان به نابودی‌شان منجر خواهد شد؟

تعلیق، در هوا پراکنده شده بود و مخاطرات به طور روزافزونی سنگین‌تر می‌شد. آن‌ها می‌دانستند که می‌توانند به آزادی برسند، ولی خطرات

این راه می‌توانست آن‌ها را نابود کند.

ادامه دارد...

ساحل
یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳
11:29
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />