ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

داستان اتحاد علفی ۳۵ساحل

فصل سی و هفتم: پژواک‌های یک غرش

جنگل، در اوج تاریکی شب، به شدت زیر سایه‌ی سنگین ترس، نفسش را حبس کرده بود. غرش هیولا، برای لحظاتی سکوت شب را شکست و همچون پتکی بر سر موجودات زنده‌ای که در خواب شیرینشان غرق بودند، کوبید. سوت و وزش باد در درختان چنان می‌پیچید که گویی درختان نیز از سرما و ترس به لرزه افتاده‌اند.

لیدیا، با پوستی که از وحشت مورمور شده بود و لماهی سفید بر پیشانی‌اش نشسته بود، ایستاد و چشمانش را به سمت منبع صدا باز کرد. چشمان زمردینش که در تاریکی می‌درخشیدند، همچون چراغ راهی در دل شب بودند. ابروهای کمانی‌اش، در هم گره خورده بودند و خطوط ظریفی بر پیشانی‌اش نقش بسته بود که نشان از تمرکز و نگرانی عمیقش داشت. او می‌دانست که این صدا می‌تواند به معنای سقوط تیمش باشد.

شنه، که در آن لحظه بی‌هوش‌ترین حیوان در جمع بود، فیدل را محکم‌تر در آغوش گرفت. قلبش با سرعتی دیوانه‌وار می‌تپید و احساس می‌کرد که باید از این موجود کوچک و آسیب‌پذیر محافظت کند. چشمان درشت و سیاهش، اکنون پر از ترس و تردید بودند. او می‌دانست که در برابر خطر، باید ایستادگی کند، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

روباه مکار، همواره با آرامش خود به دیگران شناخته می‌شد، ولی این بار، نیمی از طبیعت خونسرد او در هم شکست. دست‌هایش، به لرزشی خفیف دچار شده بودند که نمی‌توانستند آن را پنهان کنند. او به دقت اطراف را بررسی می‌کرد و به دنبال یافتن فرصتی برای فرار یا پناه گرفتن بود. پوزخند همیشگی‌اش، حالا به خطوطی از نگرانی تبدیل شده بود و چهره‌اش، کمی جدی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

ژویله، با بدنی ورزیده و عضلانی، آماده‌ی مبارزه بود. چشمان قهوه‌ای روشنش، پر از خشم و اراده بودند. او با تمام وجود می‌خواست از دوستانش محافظت کند و تصمیمش بر این بود که حتی با خطر نابودی، تا آخرین نفس بجنگد. دندان‌های نیش بلندش را به هم می‌فشرد و با صدایی آرام و مطمئن گفت: “ما نباید بترسیم. باید با هم باشیم. در این جنگل، هیچ‌کداممان تنها نیستیم.”

در همین لحظه، درختان بلند و تنومند جنگل، که به خاطر جریان باد به هم می‌لرزیدند، مثل نگهبانانی خاموش با سایه‌های ترسناک در کنار آن‌ها ایستاده بودند. شاخه‌های درهم‌تنیده‌شان، سایه‌هایی وهم‌آور بر زمین می‌انداختند و حس عمیق ناامنی را بیشتر می‌کردند. بوی دیرینه‌ی نم خاک و برگ‌های پوسیده، در فضا پیچیده بود که به آنها حس سنگینی و خفقان را القا می‌کرد.

ناگهان، صدایی خش‌دار و لرزان، سکوت را شکست: “شما… نباید… اینجا… باشید…”

صدا، از اعماق تاریکی می‌آمد و در دلشان هراسی عمیق می‌افکند. لیدیا، با صدایی مصمم و بلند، پاسخ داد: “ما فقط می‌خواهیم فرار کنیم. ما به کسی آسیب نمی‌زنیم.” او تلاش داشت که از خود و دیگران قوی‌تر نشان دهد.

صدا، دوباره به گوش رسید: “فرار… فایده‌ای… ندارد… سرنوشت… در انتظار… شماست…”

سکوت مرگباری دوباره فضارا پر کرد. حیوانات به یکدیگر نگاه کردند و هر کدام در دل مثل سیمرغی بی‌جرا به دنبال راه نجاتی بودند.

ساحل
یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳
12:2
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />