ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

داستان اتحاد علفی ۳۹ساحل

### فصل چهلم: نقشه در دل تاریکی (قسمت اول)

حیوانات پس از خروج از غار، شور و شوقی در دل داشتند. اما همزمان، سایه‌های ترس و ناامیدی نیز آن‌ها را احاطه کرده بود. در دل جنگل، آن‌ها دور هم نشسته بودند و به نقشه‌ای که تهیه کرده بودند، فکر می‌کردند. لیدیا، با صدای بلندی گفت: “ما باید همه چیز را در مورد نگهبانان بدانیم. نقاط ضعفشان چیست؟ چه کسی رهبریشان می‌کند؟”

روباه مکار با نگاهی پلید و حیله‌گرانه گفت: “من و چندی از دوستانم می‌توانیم به اردوگاه نگهبانان نفوذ کنیم. اطلاعاتی که به دست می‌آوریم، می‌تواند ما را در درگیری برتر کند.”

لیدیا در دلش تردید داشت، اما می‌دانست که چاره‌ای جز موافقت نیست. “خیلی خوب، اما باید بسیار احتیاط کنید. این کار خیلی خطرناک است و باید مراقب باشید.”

شنه، معمار گروه با گوشه‌ای از جلوم سجده کرد و گفت: “ما باید به دنبال حیوانات بیشتری بگردیم و آن‌ها را به اتحاد دعوت کنیم. هر چه تعداد ما بیشتر باشد، شانس موفقیت ما بالاتر خواهد رفت.”

لیدیا لبخندی به نشانه تأیید بر لب داشت. “درست می‌گویی، شنه. بیایید به اقدام کنیم. اما باید به سرعت عمل کنیم، هر لحظه ممکن است فرصت را از دست بدهیم.”

در همین حال، در میان هیاهوی جنگل، خبرهایی از اردوگاه نگهبانان به گوش می‌رسید. فیدل، مهندس گروه و ژویله، خر حمال، که از تصمیمات حیوانات آگاه بودند، به فکر فرصتی برای خروج از جنگل و اطلاع رسانی به دیگر حیوانات افتادند. آن‌ها طرحی ریختند که بر اساس آن بتوانند دیگر حیوانات را با خود پیش ببرند. اما این بار گرفتار حوادث بدتری شدند.

***

### فصل چهلم: نقشه در دل تاریکی (قسمت دوم)

چند روز بعد، فضای جنگل پر از هیاهوی اخبار بد بود. فیدل و ژویله دستگیر شده بودند و تمام حیوانات در حال نگرانی و ترس بودند. از کجا معلوم بود که آن‌ها توسط نگهبانان شناسایی شده‌اند! تردید و شک به سرعت میان حیوانات گسترش یافت. ناگهان شنه، معمار گروه، در یک حمله به شدت زخمی شده و جان خود را از دست داد و این حادثه سوگ عظیمی بر دل حیوانات نشاند.

لیدیا، با چشمانی پر از اشک و قلبی شکست‌خورده، متوجه شد که شماره حیوانات کاهش یافته و آن‌ها در خطر بیشتری قرار دارند. در حین عزاداری برای شنه، اخبار دادگاه نگهبانان به گوش رسید. حیوانات به سختی می‌توانستند به این موضوع فکر کنند اما دادگاهی با شکوه در نظر گرفته شد.

وقتی دادگاه تشکیل شد، اجزای مختلفی از صحنه درخشان بودند. قاضی، که یک جغد پیر با عینک‌های بزرگ بود، به صندلی‌اش نشسته و با صدای عمیق و مستحکم گفت: “محکومین! فیدل و ژویله به خاطر شورش و فرار از دستنگهبانان محاکمه می‌شوند.”

دادستان، یک گراز قوی، با قاطعیت اضافه کرد: “این دو حیوان به امنیت جنگل آسیب رسانده‌اند و همچنین در به قتل رساندن شنه نقش داشته‌اند. ما از عدالت انتظار داریم!”

در این حین، همسر شنه، یک گوسفند سفید و غمگین، به عنوان شاهد احضار شد. او در حالی که اشک‌هایش سرازیر می‌شد، گفت: “شوهر من، شنه، تنها برای کمک به دیگران تلاش کرد. او هرگز نباید قربانی می‌شد! و حالا فیدل و ژویله به دنبال آزادی و تلاش برای شورش برآمدند. آیا شما می‌خواهید با آن‌ها مدارا کنید؟”

قاضی به شدت گفت: “ما نمی‌توانیم برای این گونه اقدامات خطرناک معافیت قائل شویم. زندانی کردن آن‌ها تنها راه برای حفظ امنیت جنگل است.”

پس از بحث‌هایی طولانی، از طرف دادگاه، فیدل و ژویله به حبس ابد در سیبری محکوم شدند.

حیوانات در برابر این حکم شوکه شد و دهان‌هایشان باز مانده بود. لیدیا زبان به اعتراض گشود: “این یک بی‌عدالتی است! آن‌ها فقط خواهان آزادی بودند!” اما همه می‌دانستند که صدای او به جایی نخواهد رسید.

این حادثه، نه تنها در دل حیوانات تاثیر گذاشت بلکه آن‌ها را بیشتر به اندیشه واداشت. آیا می‌توانستند به این زندگی ظالمانه ادامه دهند؟ آینده آنان، در تاریکی محو شده بود و امید بهبود هر روز کمتر و کمتر می‌شد.

ساحل
یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳
19:21
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />