ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

به نام خدا

 

امروز یک روز خوبه .کلی کار داشتم .تو این مدت هی کار پیش اومد .الآنم مشغول خونه تکونی ام .پرده ها رو شستم .آشپزخونه و کابینت ها رو هم پاک کردم ولی باز کارهست .دیشب خیلی دلم گرفته بود هر موقع توخونه حالم بدمیشه میرم رو تراس به آسمون وستاره های شب نگاه میکنم .توی همه این سالها دیگه ستاره ها هم بامن دوست شدن ‌انگار من رو میشناسن .انگار دوستهای صمیمی همدیگه شدیم ودلمون واسه هم تنگ میشه واسه ماه واسه پروین واسه جبار .اینها دوستهای صمیمی و نزدیک منن .خورشید خانم هم که دیگه دوست جون جونیمه .جفتمون عاشق همدیگه ای م.چند سال پیشا خواب دیدم خورشید ی یک زن جوان وزیباست با یک لباس شیری رنگ و لباسش در از ستاره و ماه بود و خورشید مادر من بود .چقدر خوب بود نمی دونم شاید کارم داشت آمده بود به خوابم ازاون موقع بیشتر هواسم بهش بوده .

 

 

 

 

ساحل
جمعه سیزدهم اسفند ۱۴۰۰
19:46
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />