ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

به نام خدا

دوست دارم‌خیلی داستان‌ها رو بنویسم درمورد همه آدم‌ها 

وشعررو دوست دارم 

الان حسابی حوصله ام‌سررفته البته کمی کار هست ولی حوصله شوندارم 

تو خونه تنهام همه بیرونن 

شاید سرگرمی جدیدی واسه خودم درنظر بگیرم 

خیلی آدم‌ها بودن که از زندگی مارفتن 

وبعضیها هم‌قراره اضافه بشن 

ولی فکر نکنم اینجا جای خوبی برای داستان‌های زندگی آدم‌ها باشه 

شاید باید بیشتر فکر کنم 

شاید نباید خیلی چیزها رو اینجا نوشت 

هرچیه من رمان نویس نیستم 

حتی به زندگی برادر درگذشته و پدر درگذشته و به همه ی آدم‌های رفته فکر کردم 

با خودم فکر کردم ولی واقعا من از زندگی برادر درگذشته ام‌زیاد اطلاع ندارم 

فقط میدونستم برادرمه 

یک شب زمستونی که دختر خاله‌ام مهمون ما بود مادر باردارم‌رفت زایمان کنه برف میبارید وسط بهمن ماه که تلویزیون اون سال داشت ازسرزمین شمالی رو‌پخش می‌کرد 

در خونه باز کردم خیابون رو نگاه کردم برف باریده بود 

من هیچ وقت تو‌بچگی سریالهای تلویزیون رو نگاه نمی کردم 

خیلی وقتها هم شام نمی خوردم همیشه خدا تو‌بچگی بدون شام خوابیدم بجز چیزهای ساده از زندگی برادرم‌هیچ چیز نمی دونستم 

حتی اسم دوستاشو الان کار پیش آمد بعدا مینویسم 

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه سوم تیر ۱۴۰۱
20:57
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />