گنج حموم خرابه ۶
به نام خدا
اون شب محرم برگشت خونه رفت حیاط وضو گرفت و نمازشوخوند .هاجرهمشام قورمه سبزی پخته بود با چند نوع ترشی
اون انواع واقسام ترشیها رو از مادرش یاد گرفته بود از ترشی کمبوزه تا ترشی فلفل وسیر و ترشی بادمجون شکم پر و ترشی گوجه سبز
توی روستاشون کمتر میشد کاهو پیدا شه یا وسایل سالاد باشه .
اونجا کمی ازشهر دور بود و فقط چند مغازه داشت که اونها هم سبزیجات نمی آوردن
هرکی سبزی وکلم یا کدو تو باغچه خودش میکاشت .
هاجر هم بغل خونشون یکجایی رو برای خودش به عنوان باغچه برای کاشت سبزیجات درنظر گرفته بود .
تمام کمبوزه و کلم و خیار و گوجه. فرنگی هاو بادمجون ترشیشون خودش تو باغچه میکاشت .
اونشبم غذاشونو خوردن .
محرم به عادت روستایی خودش تو تابستون باید شبها میرفت پشت بوم میخوابید
متکاشو بغل کرد و یه پارچ آب باخودش برد پشت بوم زنش هم براش یه ظرف میوه و هندوانه برد و بعدهم از پله ها آمد پایین پیش پسر ش گرفت خوابید
اونشب محرم فکر کرد چطوری باید دوباره سراغ اون گنج بره واون چیزهایی که حاج حسین و صفدر کریم گفتن با اون سکه هایی که اون پیدا کرده بود فرق داشت .
با خودش فکر کرد یعنی از کجا ریخته سکه ها
چند جا که اون سکه ها رو پیداکرده بود رو کنده بود ولی چیزی نبود .
تازه نمیشد کلنگ بزنی کلا دیوارها سقف درحال ریزش بود .
واون تونل و اتاقک که اونها میگفتن کجاست .
اون باید صبح زود کله سحر بعد نماز صبح میرفت چوپونی
زنش سحر پاشد و براش صبحونه گذاشت توسفره و راهیش کرد .
باز هم تنهایی موقع استراحت گوسفندها رفت حموم خرابه
اخه وقت ظهر که میشه بعد از چرا که گوسفندها چریدن خسته شدن اونها رو میبرندواسه استراحت و بعدش هم زنها میرفتن شیر گوسفندها رو میدوشیدن .
ساره یک دیگ از گوسفندها شیر میدوشید و سرشیر وخامه وپنیر ماست وکشک ودوغ وروغن حیوونی درست میکرد
باز محرم رفت توی حموم خرابه ورانداز کرد ببینه سکه ها ازکجا ریخته
به دیوارها دست کشید اگه تونلی باشه باید از دیوارها باشه شاید هم خمره هم توی دیوا ر جداسازی شده دیوارها قطور وکلفت بودن و میشد خمره ای روتو اونها جابدی
از جاهایی که ریزش کرده بود نگاه کرد و تصمیم گرفت زنش روبیاره دوتایی بکنند
غروب که کارش تموم شد هاجر رو ورداشت وباخودش برد یه چراغ دستی و آب و چراغ قوه و تیشه وبیل و کلنگ
یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه رفت و دیوار کند و چند جای دیوار رو کند خمره پیدا شد
وتوش پر از سکه طلا بود واقعا زنش وخودش از شادی توپوست خودشون نمگنجیدن
با خودش گفت حالا باید تونل رو هم پیدا کنم
ولی باید یک جور سکه ها رو از اونجا میبرد رفت کولاک رو آورد و تو خورجین الاغ رو پرکرد ازسکه و روشو با کاه پرکرد و برد انبار خونش
به زنش کفت روزهای دیگه هم بیا د که تونل رو پیدا کنن
ولی فروختن اون همه سکه طلای دوران سلجوقی به این راحتی نبود
باید یکی روپیداکنی که به قیمت بخره یا مشکل پیش نیاد
اب کردن اون همه سکه کار راحتی نبود .
حالا بعدشم که سروکله تقی طلافروش با کارشناس عتیقه پیدا میشه میاد بعدا باید بنویسم