گنج حموم خرابه ۷
به نام خدا
بعد از دراوردن گنج توسط محرم حمل اون به خونه ،توی انبارشون یه تنور قدیمی بود که مال مادر محرم بود و زمستونها توش نون میپخت ،
مادر محرم چند تا تنور داشت ،یه تنور که توی انباری بود مخصوص زمستونها بود وتوش نون لواش سنتی میپخت و یه تنور بیرون بدون سقف داشت که تابستونها توش پنجکش وفتیر میپخت .نون پنجکش هم یه نون سنتی روستای بولاغ باشی بود نون سیر وسبزیجات هم داشت .هرچی بود اون تنور قدیمی مادر ش خیلی به کار میومد اونم همه سکه ها رو گذاشت توی یه کیسه پارچه ای و روشو از پشم پر کرد و گذاشت توی تنور و روشو با خاور خاشاک پوشوند ودرشو بست و بعد گل گرفت .یه کرسی قدیمی داشتند که مال مادرش بود اونهم گذاشتن روش و دیگ های مسی بزرگ مادر رو چیدن روی کرسی دیگه هیچ کس چیزی نمی دونست و نمی فهمید که سکه اس اونجا هست .
در انبار هم یه قفل زد و کلید رو داد به زنش وگفت من هرجا رفتم تومواظب خونه باش وفعلا زیاد این ور اونور نرو .
هاجر :می دونی محرم من خیلی خسته شدم تواین مدت دلم تفریح میخواد چقدر بمونم خونه .حالا که کارامون تموم شده این گنجم که پیدا شد بیا بریم حداقل توی این باغها و تپه ها یه دوری بزنیم الان بهاره هوا عالیه جون میده واسه گشت وگذار ،
در انبارم که قفله کسی چیزی نمیدونه ،من برم یه فلاسک چای دم کنم مهدی رو آماده کنم یک کم عصرانه وردارم باهم بریم پیک نیک .
محرم هم گفت باشه من یه دست ورومو بشورم لباس عوض کنم زودی آماده شو برم موتورمو بیارم باهم بریم .
هاجر رفت از کوچه که مهدی داشت با بچه های صفدر همسایه بازی میکرد وکلا خاکی شده بود رو صدا کرد و آوردش خونه .
مهدی گل درست کرده بود و داشت خونه درست میکرد با گل وسنگ
این چه وضعیه مگه نگفتم به خاک دست نزن
بیا توحیاط بشورمت
اوردش توی حیاط لختش کرد از آب سرد ریخت روش کل تنشو شست بعد به حوله پیجید برد خونه لباساشو عوض کرد .
چای دم کردو سه تا نون و یک کم کره وپنیر ومربا ورداشت گذاشت تو سبد خودشم آماده شد
.سوار ترک موتور شد و باهم رفتن توی باغ نشستن و خندیدن و سرشون هم تاب بست به درخت بازی کرد
غروب برگشتن خونه باز شب محرم میترسید دزد بیاد سکه ها روببره قبلا باید گوسفندای ترابعلی رو میپایید گرگ نخوره الان باید سکه ها روبپاددزد نبره
یه چماق ورداشت ومتکاشو واب این سری رفت روی بوم انبار جا انداخت گرفت خوابید تا صدای پارس سگهاش بلند میشد از خواب میپرید فکر میکرد دزد امده .
چند روز بعد :سروکله تقی و کارشناس عتیقه پیدا شد با یه پیکان سفید سواری امدن تقی با اون حال اونهمه پول داشت ولی ماشینی بجز پیکان نخریده بود چون تمام مالش رو تو طلا سرمایه گذاری کرده بود وهمیشه فکر میکرد نباید زیاد پول ماشین داد البته اونموقعها پیکان هم جزوماشینهای خوب به شما ر می آمد
با گردوخاک یه پیکان آمد جلو در خونه محرم پارک کرد و در زدن ،
و هاجر در روباز کرد
سلام
هاجر :سلام علیکم بفرمایید
من تقی هستم پسر عمه پدرتون به جا میبارید که
هاجر :بله بفرمایید تو خواهش میکنم !
دوتایی داخل شدن
محرم هم خونه بود اونها وارد شدن و بعد سلام علیک و پذیرایی و شام
سر صحبت رو درمورد سکه ها باز کردن
تقی :شما سکه هایی که آوردید رو هنوز دارید یا فروختید
محرم :هنوز هست
تقی :بیارید نشون اقای دانشور بدید ایشون کارشناس عتیقه است
محرم رفت سه تا سکه که توی یه صندوق کوچولو تو کمد گذاشته بود رواورد ودزد دست تقی .
کارشناس سکه ها رو از تقی گرفت و ورانداز کرد و بعد از گفتگو تا اخرشب قرارشد صبح محرمببره جایی که پیدا کرده رونشون بده ،
حالا باید چیکار میکرد باید به آنها میگفت که یک خمره سکه پیدا کرده یا نه
اصلا به کی باید میفروخت کلا نگران بود باید یه ادممطمین پیدا میکرد واسه فروش سکه ها
از وقتی سکه ها پیدا شده بودند اون خواب خوراک نداشت همه آش میترسید دزد بیاد اونها رو با خودش ببره
الانم از تقی و کارشناس عتیقه میترسید
شاید هممیشد چند تاشو به اون بفروشه یه پولی جور کنه و دیگه چوپون ترابعلی نباشه یه خونه وماشین بخره
و شاید هم با پولشون میتونست توتهرون خونه بخره
ومیتونستن از ده برن تهرون هاجر دلش میخواست توی تهرون زندگی کنه اخه خواهرش تهرون بود و اونطوری تنها هم نمی موند .
با خودش گفت بگذار بگم سی چهل تا پیدا کردم به همین بفروشم بقیه شمبعدا در موقع مناسب کم کم میفروشم فعلا که لازم ندارم .
درضمن اگه میگفت اونهمه سکه داره امنیت همشون به خطر می افتاد تازه اگه لومیرفت جاش تو زندان بود باید میرفت آب خنک میخورد زنوبچه آش هم آواره میشدن .
شب روبافکر زیاد گرفت خوابید .
صبح کله سحر هاجر پاشد کتری گذاشت و چندان تخم مرغ آب پز و کره وپنیر عسل و شیر ونون محلی گذاشت تو سفره چای ریخت توفنجونها و صداشون کرد پای سفره
صبحونه رو خوردن اون روزم باز محرم پیر عموشو جای خودش فرستاد دنبال گوسفندا
روکرد به تقی :ولله اقاتقی من رفتم جایی که سکه ها رو پیدا کردم کندم یه کوزه کوچک پیدا کردم که توش چهل تا از همین سکه ها بود
اگه این اقا خریدار باشه وبه قیمت مناسب بخره می فروشم ،بالاخره بعد کلی گفتگو و اینها سرقیمت باهم معامله کردن و قرار شد دفعه بعد پولها رو بیارن و سکه ها رو ببرن .
محرم گفت نمی خواهد بیایید اینجا من خودم میام هفت چشمه پولها رو میگیرم اخه باید یه سر برم تهرون کار دارم .
اونها هم بعد از دیدن یه جای جعلی که مثلا اونجا سکه ها پیداشدن ودور زدن تو روستا رفتن شهرشون
حالا باید محرمبره تهرون خونه بخره ولی فعلا باید دنبال جای تونل و اون گوساله طلا باشه شاید اصلا این قصه گوساله و کتاب جعلی باشه ولی باید یه کارشناس خبره پیدا کنه که کلا از گنجها خبر داشته باشه .