عشق من ملیکا۲
به نام خدا
اره خلاصه که رفت وامد من به خونه ی شبنم زیاد بود و این وسط مادر شبنم هم بیشتر مواقع غائب بود .
پنجشنبه جمعه ها خونه مادرش بود یا با خواهراش تو گردش وتفریح یا میرفت پیش زری فالگیر فال قهوه فال ورق بگیره یا استخر بود یا میرفت سولار .
یا با دوستاش میرفت سینما یا شمال ،روزهای دیگه هم که داشت کار میکرد بعضی روزها هم میرفت دانشگاه .
بابای شبنم هم همیشه تنها بود .من هم که پاتوقمخونه شبنم بود اخه مادرم هم شبنم رو میشناخت و مطمئن بود دختر خوبیه و اجازه میداد پیشش بمونم .
اخه خونه میرفتم همه آش غرغر میکردم از وقتی وضع زندگی شبنم رو دیده بودم دیگه حالم از خونه زندگی خودمون بهم میخورد .
پدر من خرج روزانه ماروهم به زور درمیاورد ولی اونها تو ناز نعمت بودند البته من چیزی به شبنم نمی گفتم ولی اون بالاخره شاید میفهمید که من مثل اونها نیستم .
هرروز خونه شبنم مادرش هم که همیشه نبود .همین بی توجهی های نیلوفر مادر شبنم باعث شد که من مورد توجه پدر شبنم قرار بگیرم .
فکرشو نمی کردم این طور شه .
از اونجایی شروع شد که اقای سلیمی که اسم کوچکش جهانگیر بود هی برای من دخترش غذا می پخت و ما سریک میز غذا میخوردیم و برای رسوندن ما به سینما یا استخر یا سولار بیشتر جهانگیر راننده شخصی مابود .
کم کم نگاهش بعد توجهش بهم جلب شد و بعد احساسات دیگه آش درگیر شد واین طورشد که زندگی یک زن که زندگیشو رها کرده و به خوشگذرونی با زنهای دیگه مشغول بود از همپاشید
شوهرش عاشق ودلباخته من شد
یکروز تو خلوت بهم گفت که عاشق منه و بدون من نمی تونه زندگی کنه
یک روز تو تنهایی برام کادو خریده بود و من قبول نکردم ولی اون به زور بهم میگفت که باید کادو رو قبول کنم .
من از اینکه یک مرد که همسر داره وهمسن پدرم عاشقم شده داشتم گریه میکردم ازاینکه باعثشده بودم زندگی زن دیگه اس ازهم بپاشه
ولی جهانگیر گریه میکرد وگفت :که همسر من برام کم میگذاره همه ی وقتهاشو یا دانشگاهه یا کار میکنه یا خونه مادرش یا با دوستاش
اون همسر خوبی برای من نیست و اصلا برای من وقت نمیگذاره .
من هم گفتم :نه این اشتباه بزرگی که شما عاشق من باشین من وشما مثل هم نیستیم همسن نیستیم
من من واقعا خیلی ناراحتم ازاین موضوع
هنوز شبنم چیزی نمی دونست از احساس پدرش
ولی فاصله های مادر پودر شبنم ازهم زیاد شد کارشون به دعواهای هرروزه کشید و جهانگیر که عاشق من شده بود دیگه تمایلی به زندگی با نیلوفر نداشت .
جهانگیر توروخدا دوستی منروقبول کن من دارم دیوانه میشم خواهش میکنم .
من :نه
اخه چرا کسی نمی فهمه من به خدا آدم راز نگهداریم به هیچ کس نمیگم چیزی !
من خودم بچه دارم میبینی جوان بیست ساله سربه هوا نیستم که ابروی خودمو ببرم !
بیا باهم مدتی حرف بزنیم
باهم گفتگوکنیم من حالم خوب شه !
به خدا من ادموفاداریم
تو عمرم عاشق نشدم این اولین باره یک دختر رو دوست دارم ازدواجم با نیلوفر هم سنتی بود بدون عشق الانم که میبینی عشقی بینمون نیست
نهایتش طلاقش میدم بانو ازدواج میکنم .
من :نه امکان نداره خانواده من ابرو دارن من نمی تونم اینکار رو بکنم .
التماس کردم بهت چرا قبول نمی کنی پس
به جون شبنم به خدا باهات ازدواج میکنم راست میگم بیا باهمباشیمفعلا تا نیلوفر رو طلاق بدم بعدا باهات ازدواج میکنم
الان دارم میمیرم حالم بده همه آش فکرم پیش تویه نمی تونم کارامو درست انجامبدم من رو راضی کن خواهش میکنم !
من نه الانم میخوام برم خونمون !
نیلوفر بفهمه روزگارتوسیاه میکنه شبنم بفهمه من خراب میشم پیشش خلاصه کلا باهامدشمن میشه که شدم هووی مادرش .من میرم خونمون .
دستمو گرفت کشید سمت خودش من روبوسید
به زور از دستش فرار کردم یه ماشین گرفتم رفتمخونمون به مادرم هیچی نگفتم .
رفتم تو رختخواب سرموکشیدم تا صبح خوابیدم ولی تو درونم آشوب بود .
چه بدبختی درستکرده بودم با این رفت وامد یاشبنم
حالا اون جهانگیر بدبخت که عاشق شده بود از اونطرف زن داشت همه آش پیاممیداد التماس میکرد یا گریه میکرد رو چیکار کنم .
البته اون آدم خوش تیپ وخیلی پولداری بود یعنی این قدر پول داشت که من توخوابمنمیدیدم
ولی اگه تن به رابطه بدم بعدش دیگه باهام ازدواج نمیکنه .
تازه زندگی نیلوفر چی میشه بدبخت مثلا میره سرکار شوهرش ول کرده اونم یه شوهر خوش تیپ پولدار که خیلی زنها آرزوی شوهری مثل اونو دارن بعد رفته چسبیده ب به ننه ی پیرشووابجیاش زنهای دیگه
خوب حقش بود که شوهر ش عاشق من شه
من چیزی کم ندارم از هیچ کس
نیلوفر خوشگله ولی عمرا به پای من برسه تازه دخترش هم نصف مد خوشگل نبود
تو کل طایفه خود جهانگیر دختر ی مثل من نبود معلومه که عاشق من میشه
واقعا با اون زنش که نه خیلی خوشگله نه براش وقت میگذاره نه محبت میکنه نه براش یه غذای گرم درست میکنه کلا شوهرش تنهاست تنهای تنها حالا حقشه شوهرشو ازدست بده .
اصلا به من چه مگه من مقصرم شوهر اون عاشق من شده بود مگه من باید گریه کنم .
باید نیلوفر گریه کنه
شاید هم نیلوفر یکی خوش تیپتر و پولدارتر پیدا کرده که بی خیال جهانگیر شده اونو با من ودخترش توخونه رها کرده
مگه آدم چقدر دوره دوستانه میره
حالا من باید غصه از دست دادن شوهر نیلوفر رو بخورم چرا من گریه کنم .
هرچی بوداصلذ حالم خوب نبود .
جهانگیرهم همه آش میکفت آن مریض شدم آن مردم اخ فلان شدم
وهمه آش میخواست از حس ترحم من برای خودش استفاده کنه ،.