عشق من ملیکا ۳
به نام خدا
اونشبم گذشت ،فرداش دخترخاله پریسا آمد خونمون اون دوسه سالی از من بزرگتره باهمحرف زدیم .هی میگفت :چته چرا این قدر توخودتی .به چی فکر میکنی .منم گفتم چیزیم نیست خیلی همحالم خوبه امتحان دارم ناراحتی واسترسم مال درسامه .
اونم گفت :توگفتی و مد باور کردم .من که میدونم تودرست خوبه هیچ وقت نمره کم نمیگیری همه چیزو زود یاد میگیری .
قیافه ات شبیه مشکل درسی نیست یه چیزیو داری قایم میکنی .
منم گفتم نه چیزیم نیست
پریسا :نه من وتو باهم بزرگ شدیم از بچگی باهم بازی کردیم من از خاله بیشتر تو رو میشناسم .
گفتم :پریسا اگه یه خواستگار برات پیداشه بیست وپنجسال ازت بزرگتر باشه باهاش ازدواج میکنی .
پریسا چشماش گرد شد بیست وپنج سال خیلی زیاده .
حالا اون مرد که بیست و پنج سال بزرگتره کی باشه کجاست می خواهد بامن ازدواج کنه .
گفتم نه بابا توهم میگم یعنی فرض کن .
پریسا :اها فرض خوب نمی دونم پدرومادرم که نمی گذارن
حالا چیشده این سوالا رومیپرسی .
گفتم هیچی همین جوری گفت نه بگودیگه من راز دار اسرار توام توکه خواهر نداشتی من جای ابجیتم به من بگو .
گفتم همین مثلا اقای سلیمی بابای شبنم مثلا بیاد خواستگاری
گفت یعنی چی اون زن وبچه داره
گفتم خوب عاشقم شده
گفت ولی پولداره ها خوش تیپم هست
ولی نمی دونم بیارزه یانه .
گفت :زنش چی اون دخترش اندازه تویه چطور میتونه باتوازدواج کنه زن ش هم هست اون نمیگذاره
گفت نکنه عاشق اون شدی واقعا که
گفتم :نه من عاشق نشدم اون شده !
ولی بدم نیستا
کفتم :زنش گناه داره دلم واسش میسوزه .
ولی پریسا هی داشت وسوسه ام میکرد .پریسا گفت :خوب وقتی میخواد اززن ش جداشه خودشون مشکل دارن به تو چه .
فکر میکنی پسرای بیست ساله بهترن یک عمر باید مثل بچه تربیتشون کنی آخر ش هم معلوم نیست شوهر بشن واست یانه
تازه پول و کار تحصیلات هم ندارن باید عمروجوانیتم بگذاری طرف درس بخونه پولدار شه کار داشته باشه تازه تو که یک کم خسته شدی از بدبختیهای زندگی یکی دیگه رو خوشبخت میکنند
حالا بابای شبنم اینقدرت پیر نیست خوب بهش بگو صبر کنه جداشد بیاد سراغت
گفتم پس شبنم چی اونو ازدست میدم
اون باهامضد میشه گفت ولش کن بابا درست میشه
تقصیر تو چیه .باباش میخواست عاشق تونشه مگه تو مقصری .
ببین همین خواهر من زن اون پسره آسمون جل بیکار شد بعد چند سال هنوز واسش شوهر نشده
بهتره بیشتر فکر کنی طرف خودش مشکل داره به توچه
تو بکش کنار بشین نگاه کن هرموقع جدا شدن بهش بگو بیاد خواستگاری بدبخت یه همچین آدم خوبی گیرت نمیاد جای دیگه ها !
وضع بابا ننه تو ببین مادرت یه عمره باسیلی صورتشوسرخکرده توهم میخوای زن یه آدم بی پول بدبخت مثلا بیست ساله شی بعد یک عمر گرسنگی وبدبختی بکشی یارو تا به نون ونوا رسید بره یه زن دیگه بگیره
همین الان اینکارم بکن
به نظرم زندگی اونارو تورهای نکردی نیلوفر خودش نخواسته زندگیشو نگهداره .
به توچه
منم دارم میرم خونمون بعدا میام سرمیزنم بهت ولی به خاله چیزی نگی مطمئنم نمیگذاره تو با پدر شبنم ازدواج کنی .
اونا کلا احساسی مذهبی آن الانم خودشون میبینی چطور زندگی میکنند
مامانت فقط کارش شده آشپزی خونه داری
فکر کن مامان شبنم صبح تاشب تواین سالهای داشته خوش میگذرونده .
بهتره بی خیال غصه شی
گفتم باشه غصه نمیخورم بهمن گفت ساده ی بدبخت
واقعا هم من به آدم ساده هستم
چون دوست داشتم درست زندگی کنم زندگی کسی دیگه رو خراب نکنم
رو ویرانه زندگی دیگران زندگی نسازم
شایدهمتو خیالاتم یه پسر بیست ساله جوان رو میدیدم که باهاش ازدواج میکنم نه با یه مردمیانسال که یه دختر بزرگ داره .
هیچ وقت فکرشم نمیکرد م این طورشه .
ولی اینا از دست من خارج بود من سعی در بوجوداوردن هیچ عشقی نکردم .
من فریبکاری عشوه گری نکردم من کار خاصی نکردم آدم متقلب ودغل باز نیستم
ولی الان پریسا بهمن گفت ساده بدبخت
تاکی میخوای بدبخت باشی مثل مادرت .