ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

عشق من ملیکا ۶

به نام خدا

خلاصه اون روز صبح زود از خواب پاشدم .یعنی قشنگ این پری مثل پسر خاله است تا دختر خاله اونم یه پسرخاله که شوهر آدمه شب رو نمی گذاره آدم بخوابه وقتی خوابی هی میاد بوست میکنه .وقتی پشتت بهشه دستشو حلقه میکنه روبدنت یا بدنتو ماساژ میده یا بغلت میکنه یا ماچت میکنه هی هم میگه جان جان عشق من .

یعنی صبح پاشدم گفتم من دیگه غلط بکنم با تو تویه تخت بخوابم از این به بعد آمدی اینجا من میرم روزمین میخوابم تو‌برو تو تخت بخواب .شب رو‌از بس من رو ماساژ دادی حالمو بد کردی

بهشم گفتم بخاطر پول نمی خوام زن سلیمی بشم ،پری هم گفت :خود دانی !

بهم گفت با سلیمی یه قرار بگذارم سه تایی بریم بیرون تا با پری آشنا بشه .

گفت اگه خوشت نمیاد بگو بیاد من روبگیره .

واقعا شاخ دراوردم از کاراش

اولش میگفت سنش زیاده بابام نمی گذاره حالا میخواست به جای من بره زن اون سلیمی شه .

گفتم‌باشه یک‌روز باهم‌میریم رستوران .

اون روز ناهار رو پری خونه ما خورد و من روبوسید و گفت خدا حافظ دختر خاله جونم .

گفتم :بای

ورفت

بهتون نگفتم :من یه داداش به اسم طاها دارم هفت سالشه ،مادرم ده سال بعد تولد من طاها رو بدنیا آورده اون روز با طاها رفتم خونه شبنم اینا که یکی همراهم باشه اگه اقای سلیمی هم بود زیاد نتونه باهام حرف بزنه یا چیز خاصی بگه .

البته بیشتر رو ش دقت کردم و بیشتر نگاهش کردم قیافه آش خوب بود ادم‌ارومی بود متین وخوش لباس

مهربون هم به نظر میومد همیشه ولی این احساس گذاییش چی بود

نمی دونم :هرچی بود نیلوفر رفته بود خونه مادرش جداشه دیگه برنمیگشت

با شبنم‌حرف زدم‌وپرسیدم :نیلوفر خانم کجاست مدتی نیستش ؟

شبنم :خیلی ناراحت گفت مامانم رفته دادخواست طلاق داده !

من :واچرا ؟بابات که آدم خیلی خوبیه زندگیتونم خوب بود !

شبنم :نمی دونم ولش کن مادرم کلا خیلی اززندگی توقع داره فکر میکنه از بابام طلاق بگیره پادشاه هفت کشور میاد میگیرتش ؟

خوشی زده زیر دلش از راحتی زیاد سیر شده ؟

ولش کن بابا شاید هم عاشق یکی شده

گفتم :نه بابا مادرت

من باورم نمیشه

دیگه بحث رو ادامه ندادم شبنم آماده شد باهم رفتیم گردش طاها رو هم بردیم

سینما و پارک و یک کم گشتیم برگشتم خونه

بعد از مدتی باز اقای سلیمی زنگ زد و من باهاش تو رستوران قرار گذاشتم پری روهم بردم

پری خیلی از سلیمی خوشش آمد ولی سلیمی گفت نه من بجز تو کس دیگه رونمی خوام نمی دونستم چرا قبول نکرد من رو ول کنه دوری روجای من قبول کنه

اخه من نمی خواستم ازدواج کنم

البته چند روز بعدش سلیمی زنگ زد با گریه گفت که از نیلوفر جداشدن

نمی دونم اون که اینقدر دوست داشت از نیلوفر جدا شه اون همه هم صبح‌تا شب جنگ داشتن

زنش کلا از اول. ولش کرده بود باز چرا موقع طلاق داشت گریه می‌کرد

داشتم شاخ در می آوردم یعنی طلاق گریه داره

زن وشوهرها صبح تاشب میجنگند تو دعوا همه آش تهدید به جدایی می‌کنند

اصلا باهم خوب نیستند و راغب به جداییند پس چرا موقع طلاق گریه می‌کنند

اقای سلیمی نیم ساعت با گریه و صدای بغض گرفته باهام حرف زد

و من هم ‌دلداریش دادم

خوب خودش خواسته بود جدا شه از اون ور پریسا هم همه آش پیگیر سلیمی بود ببینه چیشد

حتی به من گفت میخوای بیا بریم جادو جنبل بگیریم یه زن کولی میشناسم کارش حرف نداره

صد درصد این سلیمی خواستگار تو بشه دیگه ولت نکنه

منم گفتم من نیاز به این کارا ندارم

ولی خودش بدجوری ناراحت بود که چرا سلیمی اون رو جای من قبول نکرده

سلیمی هم گفت من عاشق توام و تورو با کس دیگه عوض نمیکنم

اصلا هرزنی بیاد من بهش نگاه نمیکنم فقط تورو میخوام

منم هنوز عشق اون رو باور نمیکردم یه مرد یه دختر بزرگ داره عاشق من شده که اندازه دخترشم

تازه با اون همه ثروت میتونه با بهترین زن‌ها باشه ولی مثلا به من وفاداره واقعا هم هیچ وقت هیچ زنی خونشون رفت وامد غیر عادی نداشت

‌حتی زمانی که نیلوفر متدها برای قهر رفته بود

زنهای رنگارنگ اونطرفها پیداشون نمیشد .

فقط یه خدمتکار پیرزن داشتند میومد کارهای خونشونم می‌کرد و میرفت .

هیچ زنگ تلفن مشکوک یا به گوشی سلیمی زنی زنگ بزنه نبود

کلا انگار از نظر اخلاقی آدم فاسدی نبود که هرروز بایکی باشه !

چه میدونم حالا بقیه شو بعدا مینویسم !

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱
13:56
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />