ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

قصه ی بهار خانم

به نام خدا

زمستون بود هوا سرد سرد برف وبوران

همه جا روبرف پوشونده بود و البته آخرای زمستون ولی هیچ خبری از آمدن بهار نبود .

همه منتظر بودن بهار بیاد و سر درختان شکوفه بگذاره و باغها و جنگلهارو سبز کنه

منتظر بهار نشسته بودن

زمستون آخرین روزهاشو میگذروند ولی هنوز هیچ گرمایی نیومده بود تا برف‌ها رو آب کنه و سر هیچ درختی حتی یک شکوفه هم دیده نمیشد

.زمستون کارش داشت تموم می‌شد وباید میرفت یه مسافرت طولانی

چمدونشو بسته بود یه بلیط گرفته بود تا بره اونورزمین یه بلیط هواپیما واسه سفر به یه کشور دیگه ،خیلی منتظر موند دید خبری از بهار نیست .باخودش گفت من بلیط پرواز دارم نباید خودم رو زود برسونم فرودگاه مثل اینکه بهار امسال یادش رفته اینجا کار داره وکلا شهر مارو فراموش کرده باید ببینم کجاست .

از چند تا پرنده پرسید گنجشکها می دونید بهار کجاست ازش خبر ندارید

گنجشکها گفتند تو باغ گیلاس میشه بهار رو پیدا کرد میتونی یه ماشین بگیری بری اونجا ببین اونجاست اخه مادر مون میگفت بهار اول به باغها سر میزنه و شکوفه میاره

به نظر ما حتما اول رفته باغ بعد بیاد توی شهر

گنجشکها جیک‌جیک کردن و پریدن و رفتن

زمستون لباساشو پوشید زنگ زد اسنپ بیاد به اسنپی گفت من روببر باغ گیلاس ،

اسنپی توی اون ترافیک و دودودم زمستون رو رسوند باغ گیلاس گفت پیاده شین لطفا رسیدیم

کرایه اسنپ صدهزار بود

‌زمستون دستشو کرد تو کیف ش یه تراول صدهزاری گذاشت کف دست راننده و گفت

:مرسی اقا

وپیاده شد و چترشوگرفت بالاسر ش که همچنان برف میبارید واسمون رو لایه های ابر پوشونده بود

اروم‌رفت طرف باغ وصدا کرد بهار خانم بهار خانم

دید صدایی نمیاد رفت توی باغ کنار درخت چنار ایستاد و دید چند تا کلاغ نشستن روی شاخه ها و تا زمستونو دیدن شروع کردن به قار قار

زمستون :سلام اقا کلاغه چطوری

کلاغ :خوبم مرسی

شما چطوری

زمستون :خوبم

زمستون :ببینم کلاغهای سیاه نازنین از بهار خانم خبر ندارین

کلاغ ماده :قارقار قار قار نه

اگه بهار خانم آمده بود که آلان هوا این طور نبود

زمستون هیچ خبری ازش ندارین یعنی پرنده ای چرنده ای چیزی کسی چیزی نگفته بدونید بهار کجاست

:کلاغ نر :من داشتم پرواز میکردم از روی یه شهر رد شدم اخه من مسیر طولانی طی میکنم واسه غذا ما گروهی میریماونجا غذا میخوردیم

یه شهر قصه هست پشت همین کوههاست خیلی شهر قشنگیه مال پریهاست

من بهار رو توشهرپریها دیدم

خیلی خوشحال بود سوار کالسکه شاه پریان شده بود و از پنجره داشت نگاه می‌کرد منم رفتم دنبالش قصر شاه پریان رو پیداکردم .

زمستون :الان چیکارکنم من

کلاغ نر :هیچی میخوای بیا بامن بریم شهر پریان رو نشونت بدم من خونه ی شاه پریان رو بلدم

فکر کنم شاه پریان بهار رو جادو کرده و برده خونشون والا تا الان باید میومد

زمستون گفت باشه اگه بهم کمک کنی بهار رو برگردونم بهت یه غذای حسابی میدم براتون هم یه لونه خیلی عالی تو خونه ای که ساکنشم درست میکنم

یه درخت چنار تو حیاط خونه است بیایید اونجا زندگی کنید

.کلاغه خیلی خوشحال شد گفت باشه پس یه اسنپ بگیر مارو برسونه شهر پریان

زمستون گوشیشو برداشت و یه اسنپ گرفت

و با کلاغ نر رفتند

کلاغ نر به ماده خودش گفتم :عزیزم نگران نباش من زودی برمیگردم

کلاغ ماده اشک توچشماش جمع شد اخه شهر پریان اگه برن اونجا معلوم نیست چی بشه

کلاغ ماده :باشه برات دعا میکنم که سالم برگردی .

اسنپ آمد و اونها سوار شدن نرفتن طرف شهر پریان .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱
13:18
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />