قصه ی بهار خانم ۲
به نامخدا
بله زمستون و اقای کلاغ سوار اسنپ شدن وراه افتادن طرف شهر پریان که پشت کوههای بلند بود .
کلاغها همتا یه حدودی دنبال ماشین پرواز کردند و کلاغ ماده همینطور داشت واسه اقاکلاغ دست تکون میداد
کلاغ ماده :ازدورمواظب خودت باش به وقت پریان نخورنت بعضیهاشون کلاغها رو میخورند
کلاغ نر نگران نباش نمی خورن خدا حافظ
همین طور ماشین توی برف وسرما داشت میرفت توی راه هیچ ماشین دیگه ای نبود جاده هم پر پیچ وخموخطرناک
توی راه یک کشاورز رودیدن که بیل به دست وایستاده
زمستون گفت نگه دار این اقا تو این بوران ماشین پیدا نمیکنه برسونیمش
راننده برای کشاورز ترمز کرد و کشاورز سوار شد .
سلام علیک کرد راننده زمستون سلام شو جواب دادند تواین بوراناینجا چیکار میکنی
کشاورز :روستای ما نزدیکه من اینجا زمین کشاورزی دارم آمدم سر بزنم به زمینها کشتم
ولی خیلی هوا سرده اصلا خبری از بهار نیست
اگه این طوری پیش بره زمینها سبزنمیشن
ابهاهم یخ زده
زمستون گفت :ما داریم میریم دنبال بهار برش گردونیمبهایندیار
کشاورز :مگه بهار کجا رفته که نیومده
زمستون :این جور که میگن بهار رو پریان باخودشون بردن شهرشون جادوش کردن همه چیزو فراموش کرده شاید یادش رفته بیاد
کلاغ :قارقار کردو گفت بله ب له اقای کشاورز
پریان دزد کارشون به بهار دزدی رسیده
قبلا لباس و پول طلا میدزدیدن از مردم حالا دیکه بهارم میدزدن
بهنظرمباید حسابی حال پریا رو برجاشون بیاریم از این به بعد میرن مردم میدزدن یکهو دیدی خانوادتودزدیدن بردن شهر پریها
اصلا دیگه امنیت نداریم از دست این پریهای دزد
من خودم دیدم یه پری از خونه ی یکی لباساشو طلاهارو دزدیده بود داشت میبرد یه تیکه هم میخواست به من رشوه بده به مردم نگم .
همین طور که ماشین داشت تو برف پیش میرفت و شیشه ماشین بخار کرده بود یه سایه تیره رن بیرون ماشین دیدن
زمستون گفت مثل اینکه یکنفر دیکه هم بیرون هست میمونه توسرما یخ میزنه
اقای راننده لطفا سوارش کنید
تا راننده ترمز کرد زمستون در روباز کرد تا مسافر سوار شه
دیدن یه مترسک هست
سلام اقایون من مترسکم توی این زمین کشاورزی یخ کردم میشه منم برسانید یه جای گرم
زمستون گفت بیا بالا مترسک جون
دیگه مترسکها هماز زمین کشاورزی فراری شدن
کلاغ قارقار کرد و گفت ازه این همون مترسکیه که مارو میترسونه نمی گذاره غذا بخوریم
مترسک :ببخشید دیگه هرکسی رابهر کاری ساختند کار منم پروندن پرنده های مزاحم
بازهم ماشین راه افتاد مترسک وکشاورز هم گفتند ماهم میایم کمکتون کنیم بهار رو برگردونیم شهر خودمون