قصه ی بهار خانم ۴
به نام خدا
بله عزیزان اقا کلاغه پریدوپرید ورفت نشست رونرده های ایوان خونه ناز پری .
بله نازپری یه پری خیلی زیبا وناز بود که با دوتا از دوستاش که اسمشون گلپری وماه پری بود توی یه خونه خوشگل زندگی میکردند
دور خونشون پربود از گلهای رنگارنگ یک خونه گرد وتپلی مثل توپ با یه سقف شیروانی نارنجی رنگ که از ایوانهاش یک عالمه گلدون آویزون بود .همین که نشست رو ایوان گفت :قار قار قار ناز پری نازپری قار قار نازپری کجایی ؟
ناز پری پنجره اتاقشو باز کردو کفت :سلام اقا کلاغه از اینورا !
چطور شده یاد ما افتادی توکه توشهر آدما لونه داشتی اینجا میون پریا چیکار میکنی بدوبیا تو .
اقاکلاغه هم پرید تو اتاق نشست رودسته مبل خونه ناز پری
اقا کلاغه گفت :ولله ناز پری جون این جا کار دارم آمدم دنبال یه کاری !البته من دوست وفاداریم
همیشه به یادتم الان کاراضطراری دارم باید کمکم کنی!
نازپری :چه کمکی بگو ببینم
کلاغه :نازپری جون میدونی بهار خانم ما کم شده چند وقتیه منتظریم ولی نیومده من چند وقت پیش اینجا دیدمش توی این شهر میخوام برش گردونم به شهر خودمون .
اخه زمستون کارش تموم شده میخواد بزه سفر جنوب
منتظر بهار خانم بیاد کارها رو تحویل بگیره
ناز پری :بهار خانم !چه شکلی هست
کلاغه :قد بلندی داره لباس صورتی میپوشه و روی موهاش هم همیشه تاج گل میگذاره
یه دختر بیست ساله است فکر کنم دیده باشی
هرجا بره گل درمیاد
توندیدیش
مگه میشه شاید دیده باشی فکر کنم پیش شاه دری باشه
اون عفریت بهار و برده پیش خودش ببینی چه نقشه ای کشیده
نازپری :اره من یه دختر دیدم باهاش جدیدا هی توشهر باهم میرن گردشی توی دشت
فکر کردم از فامیلاشه اخه بهش نمیگفت بهار خانم
کلاغه :خوب بهش چی میگفت
اسمشو گذاشته رز پری
هی میکفت رز پری
تازه اصلا کلا مثل گیجا بود دختره هیچی حالیش نبود انگار گذشته شو فراموش کرده .
به بقیه گفته این دختر فامیل منه که حافظه شو ازدست داده آوردم پیش خودم
کلاغه :قارقار قار ب له
حتما میخواد مردم رو اذیت کنه شایدم عاشق بهار شده آورده پیش خودش یک چیزی خورونده حافظه آشوازش گرفته
اون یه عفریت جادوگر بدترکیب قارقارقار
نازپری :بله اون یه عفریت که شاه پریاست و کلی مامور داره که نگهبانی میکنند
چطور میخوای بهار رو ببری باخودت
درحالیکه خودشم چیزی یادش نیست
خیلی قضیه سخت شده اگه بفهمه میخوای بهار رو ببری
حتما زندانیت میکنه
شایدم پراتو بکنه کبابت کنه بده سکهای بیابون بخورنت
کلاغه ترسید لرزید
بعد گفت :ولی من باید بهار رو ببرم دوستام بیرون دروازه منتظرن نصف شب نردبون بگذاریم بیان تو شهر
ناز پری گفت باشه من از گلپری وماه پری کمک میگیرم
پس تو برو خبر بده دوباره بیا پیش من من برم به گلپری بگم بره نردبون بگیره
ورفت کلاغه هم پرواز کردورفت پیش کشاورز وزمستون تاخبرببره