قصه بهار خانم ۵
به نامخداوند بخشنده ومهربان
بله دوستان بعد اینکه اقا کلاغه رفت پیش دوستانش تا بهشون بگه شب منتظر کمک باشند وخبر روداد و برگشت .
ناز پری هم به دوستانش گفت نردبون قرض بگیرن از دوستانشون .
یه غذایی آماده کردن برای مهمونها و نیمه شب نردبانطنابی ها رویرداشتن و رفتن کنار دیوار ،دیوارهای شهر دوجداره وتو خالی بودند و پله هایی داخلشون داشتند که میشد تا بالای دیوارها بری و عرض دیوارها خیلی زیاد بود ،اصلا داخل دیوارها آتاقکهایی داشت که نگهبانهای شهر تواونجا استراحت میکردند .خلاصه یواشکی از پله های دیوارها بالا رفتن و از بالای دیوار درست نقطه تعیین شده نردبونها رو انداختن پایین .
یکی یکی زمستون ،بعد کشاورز و باد مترسک و بعد همراننده از نردبون آمدن بالا .
برای اولین بار بود توعمرشون یه پری میدیدن از دیدنش تعجب کردند .
واقعا از زیبایی پری شگفت زده شدند و قصه هایی که از پریها شنیده بودن انگار حقیقت داشت .
سه پری بالدار درخشان کوچولوی قشنگ
همراه پریهابه خونه ناز پری رفتن و دست ورویی شستن و غذا خوردن و شب رواستراحت کردن
صبح زود که از خواب پاشدن پریناز آمد پیششون وگفت :سلاماقایون سلام کلاغ دوست من چطورید شب خوب خوابیدید .
همگی تشکر کردند وبعد صرف صبحانه شروع کردن درمورد بهار خانمو شاه پریون صحبت کردن ،
ناز پری گفت :شماها باید خودتون رو شبیه پریها کنید والا گیر نیافتید درضمن پریها بوی ادمیزاد رومیشناسن و امکان داره گیر بیفتید
یه عطر مخصوص گرفتم که بوی تنتون رو مهار میکنه بهتره از این عطر که یکجادوگر درست کرده استفاده کنید تا گیر نیفتید توشهر ،
بعد در مورد شاه پریون گفتگو شد و اینکه چرا بهار رو پیش خودش اسیر کرده اجازه رهایی نمیده .
گلپری که یکی از دوستاش با خاله شاه پری دوست بود اطلاعات بیشتری داشت
گلپری :میگن این شاه پریون یک اینه ی جادو داره که توش تموم شهر آدمها رو نگاه میکنه مثلا اگه یکی توی شهر مجاور به اینه نگاه کنه این هم اون رو میبینه اینه رو یه پری جادوگر پیر براش ساخته که اون رو از همه قایم کرده ،
میدونین عفریت پریها خیلی عاشق بوی ادمیزاد تن ادمیزاد ن مخصوصا دخترانه زنانشون
اینم که یه عفریت که خیلی علاقه به زنهای ادمیزاد داره تا تواینه نگاهشون کنه .
زمستون :خب
بقیه :اره تعریف کن جالبه !
گلپری :این دوستم که با خاله شاه پری دوسته میگفت یکروز توی اینه جادوییش یه زنی رومیبینه که به شدت ازش خوشش میاد و بعد از مدتی بهش علاقمند میشه و از اینه میره بیرون تا اون رواز دنیایی آدمها بیاره دنیای پریها و باهاش ازدواج کنه اون موقعها هنوز شاه پریون زن نداشت ،
بعد که براش ظاهر میشه اون زن غش میکنه پیاز حال میره و این مثل حیوونها هی بوش میکرده زیر گردنشو بعد هم صورتشو مثل سگ لیس میزده
خیلی عفریت بی شعوری به یه زن بیهوش هم رحم نمیکنه و فقط عاشق گوشت ادمیزاد و بوی آدمه
بعد زنه بهوش میاد و باهاش صحبت میکنه میگه بیا بریم دنیای پریها و زن اول قبول نمیکنه و اون به زور از اینه میکشدش تو اینه میاره شهر پریها
کشاورز :چه جالب
گلپری :اره اون زن مدتی به زور زندونی شاه پری بود خیلی هم دوستش داشت بعد بهش میگه با من ازدواج کن و زن که اسمش سونیا بود بهش میگه من تورو به عنوان نوکری هم قبول ندارم و بگذار من برگردم به زندگی خودم و تو هم دوست داشتی بیا نوکر خونه ی من شو و بمون کنار من و کارهای خونه من روبکن جارو کن لباس بشوره غذا بپز .کلا من شوهر نمی خوام یه نوکر بی جیره میخوام این هم به غرور ش برمیخوره وخیلی ناراحت میشه .ولی چون قلبش گرفتار سونیا بود تحمل میکنه زخم زبونهاشو
و از در حیله ومحبت درمیاد ولی یک روز سونیا از شهر پریها فرار میکنه ومیره به شهرشون و برای شاه پریون یه جادو میگیره که دیگه نتونه از اینه بیارنش شهر پریها
بعد یک روز این میره از تواینه بیرون تا سونیا رو برگردونه سونیا یه خانم به اسم سونا بهش میده میگه از توی اینه سونا رو پرت میکنه شهر پریها و شاه پریون هم پرت میشه و کلا اینه اون خانم قفل میشه که کسی نتونه به اینه آش دست درازی کنه
مثل اینکه از یک جادوگر خیلی ماهر جادو گرفته بوده والا جادوهای و طلسمهای شاه پریون تو کل دنیا رودست نداره .فکر کن سونیا چی بوده که شاه پریون رو شکست میده و یک زن قلابی بهش میندازه
الان اون سونا شده زن شاه پریون و دیگه بعداز اون شاه پریون سونیا رو نمی تونه تو اینه جادوش ببینه و این طوری شده که کینه ی ادمیزاد به دل گرفته اخه سونیا که یک انسان بود خیلی باهاش بد برخورد کرد و به سینه آش دست رد زد .
الان هم حتما میخواد از آدمها بخاطر عشق ناکامش انتقام بگیره با طولانی کردن سرما زیبایی هی بهار رو میخواد از کردم بدزده و معلوم نیست چه بلای سر مردم بیاره .
همه با چشمهای باز که داشت روسرشون شاخ در میومد به این قصه گوش میدادند .😈