ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

قصه ی بهار خانم ۷

به نام خدا

بهار خانم بعد از اینکه موهامو بافت ،رفت تو رختخواب و گرفت خوابید .سونا هم‌رفت پیش شاه پری که روی مبل لم داده بود ننشست پایین پاش و دوستاشو گرفت ،گفت :شاه پری جان یه مدتیه کلا به من بی علاقه شدی خیلی وقته من رو نبوسیدی ودر آغوش نگرفتی ،انگاری از من خسته شدی .

شاه پری :نه این طور نیست مشغله کاری من زیاده میبینی که من شاه پریانم موجود معمولی نیستم ،باید به امور پریها برسم .

سونا :ولی قبلا این طور نبودی مخصوصا از وقتی این دختره رو آوردی رز رو میگم دیگه به من توجه نمی کنی .

شاه پری :واقعا این طور فکر میکنی

سونا :اره خیلی بی توجه وکلا تو هپروتی خیلی توفکری و کلا من روبه عنوان همسرت فراموش کردی .من رو با خودت به دنیای پریها آوردی ،خودت که میدونی من یه انسانم و جنس من وتو فرق میکنه ازدواج انسان با پری انسان رو ازبین میبره من مجبور شدم همسر توبشم ولی الان مورد بی مهری تو قرار گرفتم .انگار یه عشق جدید پیدا کردی .شاه پری :نه

این طور نیست

سونا :ولی شاه پری من تورو دوست دارم بهت عادت کردم

الانم میرم تو رختخواب تو هم چراغهارو خاموش کن بیا .

ولی همچنان شاه پری داشت فکر می‌کرد نصف شب بلند شد رفت در اتاق بهار رو بار کرد ومدت طولانی بهش خیره شد و برای اینکه بیدار نشه بی سروصدا در رو بست ورفت اتاقش

اینقدر بهار زیبا بود که وقتی بیدار بود میترسید بهش زیاد نگاه کنه

مجبور بود وقتی خوابه بره تو‌اتاق خوابش بهش خیره بشه .دوباره رفت تواتاقش ولی با خودش داشت نقشه هاشو میچید .

صبح توخونه نازپری همه بیدار شدن‌ودیدن‌مترسک نیست هر چی دنبالش گشتن پیداش نکردند.

کشاورز :متر سک مترسک کجایی همه ی سوراخ سنبه های خونه ناز پری واطراف رو گشتن ولی نبود .زمستون :بیا همینم کم داشتیم مترسک گم شده .اقا کلاغه مترسک باتو‌دوست بود بهت نگفت کجا میره !

اقا کلاغه :نه به من چیزی نگفته .

کشاورز دیروز میخواست بره دنبال جادوگر پریها بگرده نکنه رفته اونجا ،

ناز پری :واقعا اگه اونجا رفته باشه خیلی خطرناکه

حالا باید بریم دنبالش

نازپری :من که واسه شام خاله شاه پری رو دعوت کردم وکلی کاردارم ،

بهتره با ماه پری برید خونه جادوگر ببینید اونجاست .

بعد خوردن صبحونه کلاغ وزمستون وکشاورز رفتن خونه جادوگر

بیرون خونه جادوگر کنا ر گاری پارک شده تو خیابون پر از گل ولای که از بارون شب لجن شده بود مترسک رو با پای شکسته و ریخت پراز لجن پیدا کردند .کشاورز :مترسک برای چی بدون اینکه بگی وجایی روبلد باشی آمدی اینجا

اینا پری هستن ممکنه بکشنت دارت بزنن

ادم نیستن کارت نداشته اشن

چرا حرف گوش نمی دی چت شده

مترسک :دیشب رفتم توی حیاط جادوگر پیر سگهای وحشیش افتادن دنبالم منم فرار کردم اخ واه موقع فرار خوردم زمین بغل این‌گاری تولجنها الانم آسیب دیدم نمی تونم تکون بخورم

زمستون زیر بغلشو گرفت و بلندش کرد .کلاغه هم قار وقاری کرد و گفت ای مترسک شیطون آمدی دنبال چی خونه جادوگر .

مترسک میخواستم ازش جادو بگیرم آدم شم

کشاورز :جادوگرها در عوض جادو ازت یه چیزی میخوان توکه چیزی نداری به جادوگر بدی نه پولی نه طلایی واسه آدم شدن هزینه زیاد میگیرن

‌فکر کنم بیاد هزار هکتار زمین کشاورزی بدی یا جون بدی اینجا هزینه ها فرق میکنه یکهو جادوگر ازت جون می‌خواد یا بهت میگه برو یه شتر یا گاو قربونی کن من بهت جادو بدم یا باید بری یه آدم واسشو ن بیاری بهت کادو بدن

بعد تو نه آدم داری نه زمین نه پول تو بجز کلاهت و لباسهای پاره پاره چیزی نداری جادوگر واسه تو کاری نمیکنه

تازه تو آدم شدی بعدش چی فکر کن یه جوان شدی که نه پول داری نه کار داری نه خانواده نه تحصیلات نه زمین کشاورزی بعد چطوری میخوای زن بگیری نه شناسنامه داری کسی بهت زن نمیده باید فکر اینها هم باشی تازه یه مرد جوان شدی باید یک عمر دوباره کار کنی همه اینها رو بدست بیاری

بعد پیر شدی تا همه چی بدست بیاری زن مورد علاقه ات شوهر کرده رفته جای دیگه بچه هاشم ازدواج کردن

مترسک :خوب بهش میگم تبدیل به یک جوان خوش تیپ پولدار تحصیل‌کرده بکنه من رو

بهش میگم شناسنامه و خانواده هم برام جورکنه

کشاورز :هزینه شو کی میده

مترسک :خوب شما بدید من آدم پولدار شدم پول شما روبرمبگردونم

زمستون :فعلا که باید فکر پای داغونت باشی باید ببرم‌ت اول حموم بعد هم دانم باید ببندم .

بیا بریم خونه و بلندش کردن وبردنش خونه ناز پری

ناز پری و گلپری و راننده هم داستن بساط شام ‌نوشیدنی و مهمونی رو برپا می‌کردند

وحسابی آشپزی میکردن همه سرگرم کارها بودند

حالا باید چطور به خونه شاه پری وارد میشدن شاید دوستی با خاله شاه پری باعث می‌شد اونها به مهمونیها شاه پری دعوت بشن

‌از اونطرف هوای سرد و اوضاع خراب که وقت داشت تموم می‌شد .

زمستون فکر سفر ش به خارجه بود و اینکه چند وقت دیگه کارش تموم می‌شد وباید میرفت وهنوز بهار رو از خونه شاه پری نبرده بود .الانم مترسک گند زده بود به همه چیز !واقعا این مترسک رو برای چی باخودم‌اوردم الان باید بیفتم دنبالش از این ور اونور با پای شکسته جمع وجور ش کنم

ولی دیگه شده بود .مترسک رو بردن حموم شستن و ناز پری دستشو گذاشت روی پای مترسک وهمونجا پای مترسک درست شد ونیاز به شکسته بند نبود .🤠🤠🤠🤠

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱
13:15
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />