ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

شوالیه سیاه مامور اس سیصد۹

به نام خدا

رها آمد پیش مادرش

رها :مادر تورفتی به خاله اینا گفتی شوالیه سیاه خواستگار منه گفتی رها خواستگار خارجی داره

چند تا خواستگار دکتر ‌مهندس ‌خلبان داره شوهر نمیکنه !

ماندانا :نه من چیز خاصی نگفتم فقط گفتم یعنی خاله اینا نکن تو خواستگار نداری موندی خونه داری میترشی !

خاله و فامیلا رو که میشناسی یک عالمه واست ادم‌حرف درست می‌کنند الان از ازدواجت بگذره معلوم نیست چیا بگن !

رها :مادر این چه حرف‌هایی به کسی چه اصلا

تازه چرا مثل این آدم‌های بدبخت رفتار میکنی اصلا زندگی ما به کسی ربط نداره مگه ما کار داریم دختر خاله مهسا چهل سالشه شوهر نکرده !مگه براش حرف دراوردیم !

تازه شوالیه بدبخت اصلا بامن درمورد ازدواج حرف نزده اصلا از احساس ش به من چیزی نگفته .میفهمی مادر ما فقط باهم دوستیم فعلا

هیچ قراری نداریم !بهتره چیزی به کسی نگی فعلا !

ماندانا :راستش خاله ات به من کفت شهداد تورو دوست داره ‌قراره چند وقت دیکه بیاد خواستگاری .

رها :ولی من نمی خوام ازدواج کنم .از شهدادم‌خوشم نمیاد .بهتره بهش بگی که من قصد ازدواج ندارم عجله هم نکن واسه شوهر دادن من !

ماندانا :واقعا که من فکر آینده ‌خوشبختی توام !

رها :من میرم اتاقم روتمیز کنم کلی هم کار. دارم

فردا هم بیا با شوالیه و حسن بریم کوه !

می خوان برن کوهنوردی اگه میتونی از کوه بالا بیای کفش کوهنوردیتم بردار .

ماندانا :به باباتم بگم بیاد .

رها :نه مامان بگذار فردا جمعه است بابا بمونه خونه استراحت کنه .اونم خسته است این همه کار میکنه .شاید خوشش نیاد از اینا بعد واسمون دردسر درست میشه .یک روز بهم معرفیشون میکنم .

پس وسایل پیک نیک جمع کن ناهارم درست کن بریم .ماندانا :باشه .

ظهر همگی باهم به کوه رسیدند ماندانا پایین کوه موند و شوالیه و رها از کوه رفتند بالا

روی دامنه کوه نشستند و پایین رو نگاه می‌کردند

شوالیه :چه منظره قشنگی من عاشق کوهم

توچی رها ؟

رها :اره منم خیلی دوست دارم

شوالیه :واقعا حسن چقدر کاربدی کرد با ما نیومد این منظره زیبا رو ببینه وکنار هم نشستند و مشغول پرت کردن سنگ به پایین شدند

.رها :میگم تو تو کشورت هیچ کس رودوست نداشتی .

شوالیه :چرا پدرو مادرم وخواهر برادرهام رو خیلی دوست دارم !

رها :نه میگم یعنی یه زن که بخواهی باهاش ازدواج کنی !

شوالیه :نه هیچ وقت ولی الان از یکی خوشم میاد

ولی هنوز معلوم نیست چی بشه !

رها :واقعا اون کیه !

شوالیه :اون تویی

رها :ولی مادر من اجازه نمیده من زن یه خارجی بشم

شوالیه :چرا

مگه من چه مشکلی دارم

رها :اخه تو‌مال یه کشور دیگه ای مادرم دوست نداره من ازش دور شم

فکر کنم خودشو بزنه به سلیطه گری وبهم اجازه نده تازه از من نپرسیدی ازت خوشم میاد یانه

شوالیه :خوب حالا بگو خوشت میاد

رها :باید فکر کنم !

البته رها ازش خوشش میومد چون اگه خوشش نمی آمد باهاش کوه نمیرفت خونشون نمیرفت !

سرش کج شد و احساس کرد خوابش میاد ودوست داره یکی بغلش کنه و وای نه نباید خودمو به این خارجی ببازم ول. ش کن

فعلا نه :بعدا راجع بهش فکر میکنم

چقدر ساده و بدبخت شدم برم عاشق این بشم معلوم نیست کیه شاید داره دروغ میگه وتو روسیه یه زن دیگه داره بعد سو استفاده ولم میکنه میره

ولی من ازش خوشم میاد خیلی خوش تیپه

حالا فکر میکنم به همه چیز شوالیه پاشو بریم من و خوابم میاد میخوام برم ناهار بخوریم بعد هم بریم خونه میخوام بگیرم بخوابم خیلی خسته ام .

شوالیه چیه از حرفه‌ام خوشت نیومد

رها :نه بابا

مشکلی نیست بریم پیش مادرم

الان نگران میشه مامانم عاشق منه باور کن من هیچ وقت نمی تونم مادرم رو ترک کنم !

و از کوه آمدن پایین و ناهارشونم خوردن و راه افتادن طرف خونه

شوالیه از اونها خدا حافظی کرد و رفت خونه ا ش

حسن یا همون عنکبوت توی اطاقش بود وقتی دید شوالیه آمده آمد بیرون و نشست تو نشیمن شوالیه نشست

میگم :موقعی که ماموریتمون تموم شد من میشه اینجا بمونم

عنکبوت :نه فکر نکنم بتونی بمونی چون ویریلون اجازه موندن بهت نمیده

شوالیه :ولی من دوست دارم اینجا بمونم

اخه اینجا خیلی خوبه

عنکبوت :نه خوب نیست

حالا چی شده که حرف موندن رومیزنی

میخوام بمونم

عنکبوت ولی تو یه ماموری ‌حق موندن اینجا رو نداری ویریلون هرجا باشی پیدات میکنه میکشتت

اون مامور خودشو ول نمیکنه اینجا بمونه بعد ا براش درد سرشه

درضمن اطلاعات سیاره ما و کارهامون تکنولوژیمون لو بره

درضمن تو حق عاشق شدن نداری فکر نکنیم فهمم به خاطر اون دختره رها میخوای بمونی

ولی تو حق نداری یا زمینی رو دوست داشته باشی

اونها اگه دستشون به ما برسه میکشنمون

ما تو سیاره مون یک عالمه دختر داریم میتونی به اونها فکر کنی

شوالیه :خوب این رها رو باخودمون ببریم سیاره خودمون

عنکبوت :تو مثل اینکه مغزت قاطی کرده این دختره یه زمینیه میفهمی غذا واب می‌خواد هوا می‌خواد

کلا اینها بدنشون و حیاتشون نوعش فرق داره

این روببری سیاره ما دوام نمیاره درضمن اون به مادرش وابسته است مادرشو پدرشو ول نمیکنه بیاد سیاره ما تازه اگه هم بیاد زود میمیره

شوالیه :پس من چیکارکنم !

عنکبوت من نمی‌دونم

اگه عرضه داری موقع اتمام پروژه و برگشت به ویریلون بگو عاشق یه دختر زمینی شدیاونوقت ببین چی میگه

وقتی میومدی بهت گفته عشق درکار نیست کسی که مامور باید از مافوقشاطاعت کنه

درضمن اینها از جنس مانیستن

اگه قفل دهنت باز شه وجزیی بفهمن درد سر میشه !

شوالیه ساکت شد و رفت تو خودش و داشت فکر می‌کرد

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۱
18:41
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />