ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

شوالیه سیاه مامور اس سیصد ۱۰

به نام‌خدا

اون روزها گذشت و یکبار دیگه رها در خونه شوالیه رو زد و این بار حسن در روباز کرد .

رها :سلام شوالیه خونه است

حسن :بله تواتاقشه

رها :باشه مرسی من میرم‌اتاقش باهاش حرف بزنم .

و از راهرو وسالن گذشت و به اتاق خواب رسید شوالیه روی تختش دراز کشیده بود و داشت استراحت می‌کرد وبادیدن رها از جاش پاشد ‌نشست .

رها :سلام‌شب بخیر

امدم سر بزنم بهت اخه چند روزه ندیدمت .

شوالیه :سلام خوب کاری کردی منم خیلی حالم گرفته است و تنهام‌دلم میخواست کسی پیشم باشه .

واقعا زندگی تو غربت خیلی سخت و کسالت اوره

بشین

رها نشست گوشه تخت

رها :منم خیلی خسته وکسلم‌ یعنی از زندگی خسته ام امروزم کارام تموم شد امدم خونه

خیلی تنهام حوصله دوستام رو هم‌نداشتم

شوالیه :تو‌چرا مادر به اون مهربونی داری و یک پدر خوب و یک عالمه فامیل

و دوست

من تنهام هیچ کس روندارم اینجا بجز تو ؟

تو تنها دوست منی

یکسال تموم باید تواین خونه بمونم و کارام مه تموم شد باید برگردم کشورم !

رها :واقعا میخوای بعد یکسال بری

شوالیه :کاری ازم برنمیاد به هرسال من برای اونها کار میکنم و باید برگردم اونجا

اینجا که واسه من کاری نیست

رها :ولی تو ازمن خواستگاری کردی اگه بری که من نمی‌دونم زن‌تو بشم

شوالیه :من خیلی دوست دارم بمونم اگه اونها بگذارند در ضمن مادرت چی اونکه مخالفه

میگم امشب روپیش من بمون نرو خونتون

رها :من دوست دارم‌بمونم ولی مادرم رو چیکار کنم تو از رسم ایرانی‌ها چیزی نمی‌دونی

شوالیه :چه رسمی الان تا جایی که من شاهدم همه دارند زندگیشونو می‌کنند درضمن کسی نمیفهمه تو اینجا بودی

من مه به کسی نمیگم اذیتت هم نمیکنم

حداقل این طوری باهم حرف می‌زنیم

من دوست دارم باهات حرف بزنم

نمی خوام برات درد سر درست کنم

یا کاری کنم مادرت دعوات کنه مطمین باش مشکلی درست نمیشه

رها ؛نمی دونم واقعا من هم هیچی نمیدونم نه از زندگی نه از هیچی

خیلی افسرده شدم وقتی تورومیبینم فقط خوابم میاد اصلا نمیدونم چرا این طوریه انگار تو یه انرژی خاصی داره که آدم رو به خلسه میبری انگار آدم تو هپروته تو دنیای خیال

گمونم یکسال دیگه که بری فکر کنم همه چیز غیر واقعی ‌تخیلی بوده

شوالیه :ولی من دوست ندارم برم اگه برم مجبورم کردن

رها :چرا

شوالیه :اخه من حرفه خاص وحساسی دارم کت بهم نیاز دارند و باید برم

برام جایگزین ندارند

اگه هم باشه کمه

کاش می‌شد توهم بامن بیایی

خوب من برم سرزمین خودم هم باید بایکی ازدواج کنم

الان که تورو دوست دارم مطمئنم تورو دوست دارم

رها :اره چون تو چهل سال رو گذروندی بچه نیستی

شوالیه :درسته من یک آدم عاقلم و مطمئنم اگه میخواستم اونجا عاشق بشم و از کسی خوشم بیاد طی همه ی این سال‌های کسی پیدا می‌شد

رها :بله قبول که من رو دوست داری

شوالیه :حالا باهم گفتگو میکنیم حالا میخوای اینجا بمونی یانه

رها :کلید خونه رو دارم چند ساعت میشینم مادرم خوابش برد میرم خونه

یعنی ساعت چهار میرم

به شرطی که بری برام میوه و خوراکی هم بیاری

الانم حالم خوب نیست

من عاشق خوردن میوه ام اگه میوه نخورم حالم بدمیشه

‌حالا برو بیار

شوالیه رفت و ازیخچال میوه آورد وتو این‌مدت بیشتر به خاطر همین دختر میوه میخرید که گاهی میومد خونشون

شوالیه :من خیلی کار دارم این مدت باید خیلی شهرها برم بعضی جاها رو میتونی باهام بیایی

رها :اره میرم مرخصی میگیرم ومیام

شوالیه :مادرت ناراحت نمیشه :نه بابا یک جور میپیچونم نفهمه میگم با مونا و مبینا میرم سفر دوروزه نمی فهمه اگه هم بفهمه به بابام نمیگه

تازه من کار اشتباهی نمیکنم

بهم نگفتی چند تا خواهر وبرادر داری

شوالیه :دوتا خواهر وبه برادر

رها :خوبه

پس چرا خانواده ات اصلا تماس نمیگیرن باهات

شوالیه :چرا توکه همیشه پیش من نیستی

میگم با مادرت صحبت کن

حالا تا یکسال وقت داری فکر کنی

البته به من هم اجازه موندن نمیدن خیلی بده

اگه نشد باهم باشیم

اگه شرایط جور بود تونستم بازهم میام میبینمت

رها :اره بیا ببین

من میوه مو بخورم کمی روتختت دراز بکشم توهم بشین

شاید هیچ وقت نتونیم باهم باشیم فکر نکنم بشه

شوالیه :اره شاید نشه آخرین روز رفتن بهت میگم چرا هیچ وقت نخواهد شد

ولی اگه رفتم به یادت خواهم بود

کاش می‌شد ولی نشد

تو بخواب من میرم اونور بخوابم

‌اشکال نداره اینجا بخوابی

مادرت میدونه که تو دختر خوبی هستی

بگیر بخواب

و رها تاصبح اونجا خوابید یعنی خواب موند که برگرده خونشون

صبح پاشد و رفت سرکار ش اصلا به مادرش نگفت شب رو نرفته اتاقش

یکی دوروزه با شوالیه و حسن رفتن شمال و حتی خیلی از شهرها رفتند

‌از بیابون‌ها بازدید کردند و از آب‌ها نمونه برداشتند و حتی باید بت نیروگاههای اتمی سرمیزدن

گرچه کارشون جاسوسی برای بیگانگان فضایی بود

واکه گیر می افتادن معلوم نیست چه بلای سرشون میومد

باید از همه جا عکس میگرفتند واینکه آلودگی وجود نداشته باشه

توی بیابون‌ها پربود از پلاستیکها و توی نهرها که اشغال‌ها رها شده بودند

بعضی جاها جای نگهداری زباله بود که ب ه شدت آلوده بود

اونها از همه جا عکس گرفتند ولی رها نمیدونست که اونها دنبال چی هستند

با خودش فکر می‌کرد داره بهشون کمک میکنه البته به محیط زیست اره ولی به بقیه نه

وقتی سال اونها تموم شد و پدر ومادر رها هم اجازه رفتن به اون رو نمیدادن

اخرین روز شوالیه موقعی که میخواست باحسن بره اون رو هم باخودشون تا پای سفینه شون بردند و بهش گفت که اونها فضایی هستند و باید برگردن سیاره شون و امکان موندن شوالیه توزمین نیست .

یعنی ویریلون بهش اجازه موندن نداد و مجبورش کرد که برگرده و به رها گفت که سیاره اونها هم مناسب رها نیست و درضمن اگه بااونها بره دیگه پدر ‌مادرشو نمیبینه و دراخرین دقیقه ها رها گریه کرد و از اونها خدا حافظی کرد

خدا حافظ شوالیه

و این طور شد که شوالیه هم برگشت با سیاره خودش و قول داد اگه دوباره به زمین برگرده حتما به دیدن رها خواهد رفت .

رها هم برگشت پیش مادرش ماندانا پدرش علی لدنی وچقدر پدر ومادرش رودوست داشت ونمی تونست سیاره شو بخاطر اونها ترک کنه

،درضمن شوالیه هم گفت که سیاره اونها مناسب رها نیست ،.

با خودش گفت عیبی نداره این هم جزو سرنوشت منه ملاقات با فرازمینیها اونها نه وحشتناک بودند نه زشت و نه بد چه موجودات خوبی بودند

گودبای شوالیه سیاه اگه بازهم ماموریت داشتی سری به ما بزن

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۱
0:46
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />