ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

قصه واقعی ازروزهای زندگی

به نام خدا

ادرس این وبلاگ رو اشنایانم ندارن و خیلی ها هم اصلا نمی دونند که من شعر یا مطلب مینویسم اینجا

توی زندگی خیلی قصه های خاصی هست که حتی از همه قصه ها خاص‌تر

شاید یک روز عمر من هم دراینده به پایان برسه وکسی قصه های من روندونه

نمی دونم چهل سال دیگه پنجاه سال دیگه زنده ام‌یانه

من اهل فالگیری نیستم ولی یه فالگیر گفت که من عمر درازی دارم

البته خودم نمی دونم باور کنم یانه ولی من خیلی وقتها تا مرگ رسیدم ولی نمردم

شاید درست نباشه اینجا بنویسم در مورد مرگ

ولی به مرگ قبلا رسیدم واسش عبور کردم .

یک جاهایی از زندگیم به اندازه یک ادم‌روانی دیوانگی کردم جیغ زدم گریه کردم .

خیلی توزندگیم اذیت شدم

حالا من باید اینجا بنویسم یانه ولش کن

ولی قصه مو باید به اونجایی برسونم که یک شب بین خواب وبیداری وقتی بیدارشدم‌یک آقایی رو دیدم که توی نور ایستاده بود ومن رونگاه می‌کرد

اون مرد واقعی بود مثل آدم‌های امروز

لباس سیاه پوشیده بود وپوست گندم رنگ با چشمان درشت سیاه داشت با موهای مواج سیاه کوتاه وحتی صورتشم‌اصلاح کرده بود ‌دقیقا لباس امروزی ها زوپوشیده بود

موقعی که اون اقارودیدم‌دوروز طب ولرز گرفتم با اون حال که مهمون داشتم نتونستم براشون غذا بپزم وخودشون غذا پختند .

قبلتر ازاون توی خلسه کسی باهام‌صحبت کرده بود و درمورد اسم محمد بهم چیزی گفته بود

و من یکبار دیگه مریض شدم وتوی بیماری اسم محمد روصدا میکردم

اصلا یک حالی داشتم که نگو

باخودم فکر میکردم اون مرد چرا باید به چشم من بیاد چرا

اسم محمد مال کیه

حتی یکبار که توخونه دعوام‌شده بود البته چند بار از خونه فرار کرده بودم

تازه یکشب به بیابون زدم پیش خودم فکر میکردم باید برم محمد رو پیدا کنم همین طور میرفتم ‌وصدا میزدم محمد محمد

اخرای شب یکجای پرت توی بیابون پیش خودم فکر میکردم میشه امام‌ زمان روپیدا کرد اونم تو بیابون

چند تا اقا سرراهم سبز شدن یکیشون یه سگ ‌شمشیر داشت و یکی بیل داشت

گفتند محمدکیه شوهرته

هیچی نگفتم

مردی که بیل دستش بود گفت باور کن شوهرش محمد داره از لای ذرت‌ها دزدی میکنه

اینم داره صداش میکنه

باز مردی که بیل دستش بود گفت که با ما راه بیا

منم با سیلی کوبیدم‌تو‌صورتش

گفتند تو‌بچه اینجا نیستی از لباسات معلومه

منم‌باز هیچی نگفتم

گفتند برگرد برو خونتون

گفتم پول کرایه توکیفم‌نیست

یکیشون گفت تو‌باما راه نمیایی پول بهت بدیم‌برگردی

شمشیر مرد شمشیر بدست رو گرفتم گردن مردی که این حرف رو زده بود بزنم اون یکی دسته شمشیر رو‌گرفت

خلاصه دیدم‌برگردم بهتر ازاینه که با اونها همکلام‌بشم‌بلایی سرم بیارن

سریع ترکشون کردم‌بهم نرسند بدون پول از به آژانسی ماشین گرفتم برگشتم خونه و از خونه پول برداشتم به راننده دادم‌

ولی اونها خیلی نامرد بودند که بابت کرایه ماشین از من درخواست نامشروع داشتن اونم تو‌بیابون

البته خیلی درب ‌داغون و دهاتی بودند اگه بهم دست می‌زدند جرشون میدادم تکه تکه شون میکردم

به شدت وحشیم‌با آدم‌های عوضی کسی از پسم‌

برنمیاد .البته قصه محمد کلی برام درد سرشد یک عالمه داغ دیدم برادرم محمد مرد و من چند نفر از کسانم رو ازدست دادم تا اروم‌شدم

اصلااوضاع افتضاحی داشتم

یعنی فقط دلم میخواست فرار کنم برم محمد روپیداکنم

ولی برادرم پدرم وخیلی کسانم مردند مجبور شدم آروم بشم

البته محمد نمی دونم کی بود ولی لباس سیاهش یک عالمه داغ ومرگ بهمراه داشت حتی این کرونا ومرگ یک عالمه انسان

هرکی بود از مرگ ومیرها خبر داشت .دیگه ندیدمش

البته فعالیتهای ماورایی روشاهد بودم

ولی الان نه

بعد از مرگ پدرم به شدت اروم‌شدم دیکه هیچ وقت فرار نکردم

میدونید خیلی عذاب کشیدم تا آروم شدم مجبور شدم حرف نزنم

خیلی چیزها از آدم‌های دوروبرم فهمیدم ولی مجبورم سکوت کنم

البته شاید آشنایی اینها رو فعلا نخونه

ولی من الان خیلی آرومم واقعا من شبیه فرشته ها آروم شدم چون اگه آدم بودم این همه سختی رو نمی تونستم دوام بیاورم

گاهی فکر میکنم من یک عنصر سرسخت مثل فولادتو‌وجودو دارم

گاهی فکر میکنم روح ذولفقار م و همه عمر به کمر علی بن ابیطالب بودم آدم شدم

هنوز دقیقا نمی دونم چی ام ولی من خیلی قوی هستم خیلی قوی بی نهایت قوی البته نمی خوام درمورد ضعف چیزی بگم باید ایمان بیارم که قوی هستم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۱
0:6
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />