ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

‌پرنیان.داستان کوتاه .۱ .ساحل 🌠

به نام خدا

توی پارک نشسته بودم ،که دوستم فرشته رو دیدم آمد روی نبمکت کنارم نشست ،

سلام فرشته جون چه خبر

سلام عزیزم خبری نیست

پرنیان تنها میایی پارک حداقل زنگ بزن منم بیام .

پرنیان :دیگه حوصله نداشتم خواستم یک کم هوا بخورم تنها هم بودم امدم‌اینجا

فرشته :خیلی دلم هواتو کرده بود ،دوست داشتم ببینمت

یادت میاد بچه بودیم چقدر میومدیم‌اینجا دوچرخه سواری

پرنیان :بله‌یادمه یک بار هم میخواستم موتور سواری یاد بگیریم

فرشته :اره ولی من هیچ وقت موتور سواری یاد نگرفتم

پرنیان :خوب الان داری چیکار میکنی

فرشته :دنبال کار میکردم آگهی کردم پرستار سالمندی چیزی بشم

اخه بدجور به پول نیاز دارم .

پرنیان :اگه کاری پیدا کردی به منم نیاز شد خبر بده .

منم دنبال کارم‌خودت که میدونی من با مادر بزرگ پیرم‌زندگی میکنم‌ اونم که به مستمری بخورو‌نمیر میگیره

قبلا جایی کار میکردم ولی تعطیل شد یعنی تولیدی لباس بود

الان بیکارم .میگم واسه دوتاییمون یه کار پیدا کن این جوری یه تیم میشیم .

پرستاری بچه ای پیرزنی چیزی

فرشته :باشه اگه کار پیدا شد خبر میدم‌بهت

پرنیان :میای بریم فست فودی من خیلی گرسنه ام فکر نکنم امشب مادر بزرگم غذای خوبی پخته باشه .

یعنی من دستپختشو دوست ندارم

امشب به ساندویچ بخوریم

فردا هم فکر کار باشم

از خواهرت چه خبر فرشته

فرشته :اونم خوبه باشوهرش مشکل داره اخه معتاده شیشه شده هرروز میره شیشه میزنه میاد دعوا میکنه

یک‌ روز با قابلمه حرف میزنه فردا گیر میده به سماور

همه آش فکر میکنه ابجیم‌یکیو‌اورده خونه قایم کرده

میره کمد دیواری و کمدها رومیگرده

فکر میکنه خواهرم بهش خیانت میکنه

خلاصه کلا شیشه میزنه دیوانه میشه

یکهو دیدی دعوا میکنه یک روز ارومه

خواهرم الان دیگه ولش کرده فقط مشغول کارهای خودشه داره خیاطی میکنه .بیشتر شبها شوهرش بیرونه

کلا روانیه

پرنیان :چرا جدا نمیشه

فرشته :شیشه ای دیگه حالیش نیست بهش گفته طلاق بگیری هرجا بری میام‌با چاقو میکشمت

میفهمی که آدم‌های شیشه ای کلا حالی‌شون نیست شیشه میزنن بعد میان با چاقو میزنن ادمو

خواهرمم مجبوره بسوزه ‌بسازه

شوهرشم کلا ول شده رفته

منم که اصلا اون رو دیدم‌از همه مردها متنفرشدم دوست ندارم از دواج کنم .

چند سری شوهرش اور دوز کرده بردن بیمارستان حتی میره مواد میزنه گوشیشو پولاشو میدزدن نمی فهمه

دایم یک مشت معتاد کارتن خواب دوره آش کردن همونها همه چیزشو میدزدن

باور میکنی پرنیان چه آدم‌هایی توی این دنیا زندگی می‌کنند

پرنیان :واقعا که مردیکه روانی خاک برسرش

فرشته :حالا نمیدونی رفته مواد زده برده ماشین پونصد میلیونی فروخته بیست میلیون

حتی می گفتن چند سری سوییچ ماشینشو‌میداده‌له کارتن خواب‌ها میگفته ماشین من روببرید

الان ابجیم‌کلا ولش کرده

پرنیان :خوب مادرت چیکار میکنه

فرشته :اونم خوبه

پرنیان :حالا خوبه تو کس وکار داری من چی همه کس وکارم مردن

بعد پاشدن رفتن طرف اغذیه فروشی واسه خوردن ساندویچ

ساحل
شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱
16:10
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />