پرنیان ۴ ساحل .داستان کوتاه 🌠
به نام خدا
در مورد خواستگار فرشته سوال پرسیده بود و فرشته :بله یه خواستگار داشتم هرروز برام گل میاورد و خیلی از عشق میگفت و اینکه میخواست باهام ازدواج کنه بعد یه مدت فهمیدم که متاهله وزن وبچه داره و دروغ گفته بود که مجرده .باهاش بهم زدم .فعلا فقط میخوام کار کنم و درس بخونم .
پرنیان :میگم یادت نره قرصهای محترم سادات رو به موقع بدی والا مشکلی پیش بیاد جواب دکتر رو نمی تونیم بدیم
فردا صبح هم بریم دنبال خرید وسایل منم باید برم پرده دوز روبیارم پرده هی پنجره و درها رو اندازه بگیره .خیلی کار داریم .
فرشته :باشه من برم قرصهای اونو بدم ساعتهاشم نگاه کنم ،
از فردا کلی کار ریخته دورمون
پرنیان :من برم دوش بگیرم لباسامو بشورم بعد هم میخوابم .شب بخیر
فرشته از اتاق خارج شد و رفت طرف اتاق خواب پیرزن
پرنیان :شب رو راحت خوابید و صبح با صدای فرشته از خواب بیدار شد
بعد صبحونه و دادن قرصهای پیرزن دوتایی رفتن دنبال خرید و آوردن پرده دوز واسه خونه !