ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

پرنیان ۷.ساحل .داستان کوتاه 🌠

به نام خدا

اونروز مهمونی ناهار به خوبی برگزار شد و اقای دکتر وهمسرش از دخترها قدر دانی کردند و از غذای اونها خیلی خوششون آمد .موقع رفتن دکتر با فرشته در مورد مادرش صحبت کرد ‌ازش خواست که داروهاشو به موقع بده و هرمشکلی پیش آمد باهاش تماس بگیرند .

و رفتند

دخترها ظرفها رو شستند و اشپزخونه رومرتب کردند و آروم ویواش باهم گفتگو می‌کردند که مبادا پیرزن بشنوه !

پرنیان :میگم فرشته این محترم خانمه تو گاوصندوقش به نظرت خیلی پول داره؟از سرووضع خونه زندگیشون پیداشت توصندوق پراز طلا ملاست ؟

فرشته :اره خوب معلومه حتما هرچی شوهرش تودوران حیات کار کرده الان تو اون گاوصندوقه ؟

پرنیان :اره بابا بعد من وتو واسه دوزار باید جون بکنیم

کاش سارق حرفه ای بودیم حداقل پولای پیرزنه رو میزدیم‌بعد هم فرار میکردیم به یه جای دور که کسی پیدامون نکنه !

فرشته :اره خیلی زرنگی هرجا فرار کنی دکتر و زنش مارو میشناسن عکس و شناسنامه و همه چیز آزمون دارن میان پیدامون میکنن میندازنمون زندان !

تواین مملکت هرجا بری پلیس پیدات میکنه

پرنیان :خوب تو مگه نمی خوای بری المان خوب جور کن باهم فرار کنیم دوتایی بریم از کشور

من که ایران کس وکار ندارم

توهم که ننه بابات کلا بی خیالتن انگار بچه سرراهی هستی

اونها اگه واقعا تورو دوست داشتن نمیکذاشتن بیایی از یه پیرزن هشتاد ساله علیل نگهداری کنی فردا کمرت داغون شه .

واقعا اون باباتم حتما معتادی چیزیه یک عمره نه پولی نه پس اندازه فکر کنم بابات تموم داروندارشو تو قمار باخته

اگه بابات درست وحسابی بود ابجیتو به اون مرد معتاد شیشه ای دیوانه نمیداد

خانواده تو ول کن بیا باهم فرار کنیم بریم

حداقل میریم از شر اینا خلاص میشیم

فرشته :نه پیرزنه گناه داره بدبخت دوبار سکته کرده فردا سکته میکنه خونش میفته گردنمون

حالا ولش کن من یه فکر ی میکنم

پرنیان :راستی فرشته گفتی شوهر خواهرت گیر میده به سماور ‌قابلمه اینا چی کار میکنه

تعریف کن باهم بخندیم .

فرشته :هیچی فکر میکنه سماور اقاست میره باهاش حرف میزنه میگه اقای سماور این فوری همسر تویه این استکانها هم بچه هاتن

یک روز فوری رو کذاشته بود جلوش بهش میگفت فوری جان تو خدمتکار خونه ی منی بلندشو برو واسم ناهار درست کن

وقتی دید فوری هیچ کاری نمیکنه واسش ناهار نمیاره زد قوری روشکوند !

پرنیان :واقعا چه کارهایی میکنه

فرشته اره بابا کلا مواد میزنه توهم میزنه

پرنیان :الان چیکار کنیم

فرشته :هیچی نمی خواد دزدی کنیم فردا گیر بیفتیم میندازنمون زندان تا آخر عمر ای خنک بخوریم ارزش نداره

اگه پیرزنه هم سکته کنه دیگه هیچی اونوقت به جرم قتل ودزد ی گرفتار میشیم من تواین مورد نیستم

پرنیان :باشه حالا وقت زیاد هست باهم فکر می‌کنیم

فرشته :هیچی بهتر از زندگی درست نیست پول زیاد هم واسه آدم خوشبختی نمیاره

من خودم کار میکنم سعی هم میکنم با دکتر صحبت کنم حقوق بیشتر از ش بگیریم

شاید یک کم مخ پیرزنه رو کار گرفتم بگم تو میخوای ازدواج کنی کس وکار نداری پول جهیزیه میخوای ازش پول بگیریم

اون آدم خیریه بهم گفته به چند تا خیریه کمک میکنه وچند تا بچه یتیم رو سرپرستی میکنه

‌من واونه بچه یتیمیم دیگه

پرنیان :نه ولش کن دوست ندارم از حس دلسوزیش استفاده کنم

دزدی جذاب‌تره برام از سواستفاده از احساس دیگران

بعد فکر کنه ما گداییم

ولش کن

فرشته :هر جور راحتی

پرنیان :اره تو حقوق ماهیانه مون رو از دکتر بگیر من شبها میشینم درس میخونم

ساحل
یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱
17:19
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />