پرنیان ۸.داستان کوتاه ساحل🌠
به نام خدا
امروز قشنگ وزیبا آغاز شد پرنیانم از خواب پاشدم پرده هارو کنار زدم آفتاب داشت میتابید به گلهای وسط حیاط چند تا زنبور داشتند دور گلها ویزوویز میکردند ،پروانه های سفید هم توی حیاط گشتی میزدن و روی گلها مینشستند و بعد هم میپریدند ومیرفتند به طرف آسمون ،
گرچه خونه سعادت آباد خونه ما نبود بلکه خونه محترم بود ولی من الان با دوستم فرشته یکسالیه ساکن اینجاییم و از محترم مراقبت میکنیم !
اون یک عالمه داستان از جوانیهاش برام تعریف کرد من همیشه ساکن تهران بودم وهیچ وقت زندگی روستایی نداشتم ولی محترم کفت که جوانیهاش ساکن روستاهای استان آذربایجان بوده اون اصالتا ترک بوده ٫
و بهم گفت که اون موقعها ازدواجها باالان فرق داشت
دخترها توسن پایین ازدواج میکردند ازدواجها سنتی بود و خانواده ها بیشتر تصمیم میگرفتند دخترشون یا پسرشون باکی ازدواج کنه .
واون هم یه ازدواج سنتی داشته بدون آشنایی ولی همسرش آدم خوبی بوده و طی سالها همیشه با محترم مهربان و خوب رفتار کرده وهمیشه تفاهم داشتند
گفت :که بعد ازازدواج شوهرش برای کار به تهرون میاد و بعد مدتی محترم سادات و دخترشو که تازه به دنیا آمده بوده رو به تهرون میاره و اونها سالها به خوبی باهم زندگی کردند وهیچ وقت به مشکل جدی برنخوردند
گفت قدیما دخترها از دواج میکردند و هیچ راهی جز زندگی مشترک نداشتند باید میساختند باهرشرایطی زنها سازگار بودند و درهرشرایطی دوام می آوردند ولی خوب الان اوضاع فرق داره دیگه ازدواج سنتی معنی نداره زندگی در هرشرایطی معنی نداره
زمان دیگه فرق داره
الان مردم میخوان باعشق ازدواج کنند البته شاید هرکسی به دلیلی ازدواج میکنه
من برم صبحونه محترم رواماده کنم
از این طرف باید بریم سراغ فرشته
فرشته افکار بد پرنیان روباز ذهنش پاک کرد و بهش فهموند که بااین پولها نمیشه کاری کرد
وفعلا باید کار کنند
سلام پرنیان صبحت بخیر
خوب خوابیدی شب
پرنیان :اره خوب خوابیدم
میدونی دلم تنگشده برای دوستام
میگم بیا یک سر بریم بهشون بزنیم
از وقتی گرفتار کار شدیم وقت نکردیم بهشون سربزنیم
فرشته :فعلا که نمیشه برای فردا هم قراره خواهر وخواهر زاده ی محترم بیان اینجا بهش سربزنن
اقای دکتر زنگ زد گفت واسه فردا باید ناهار درست کنید امکان داره شب رو اینجا بمونند
پرنیان :وای بازم مهمون
خواهر زاده ی محترم خانم اسمش میلاده یک کم سروگوشش میجنبه
بعد از ناهار موندن و هی می خواست سربه سر دخترها بگذاره واذیتشون کنه
شب هم موندن فرشته به پرنیان کفت در اتاق روموقع خواب از داخل قفل کنه چون تو چشم های میلاد یک جور شیطنت دیده و معلومه که ممکنه یک وقت کارهای اشتباه بکنه
فردا صبح اونها رفتند .
فرشته میگم پرنیان دوست نداری کارمون رو تموم کنیم برگردیم خونمون
پرنیان :نمی دونم واقعا رسیدگی به این خانم خیلی سخته دایم هم مهمون میاد واسش
خودشم که کلی کار داره ولی چکار باید کرد فعلا که کار درست وحسابی دیگه ای گیرمون نیومده
پرنیان :میگم از قصه خودت و مادر ت و خواهرت بگو من دوست دارم حرف بزنیم
کتاب که ندارم بخونم الانم کار برای انجام نیست
میگم فرشته واقعا پدرت یه قمار بازه
فرشته :نمی دونم پدرم شاید به اندازه شوهر خواهرم بد نباشه
میدونی خواهرم میگفت یک زمانهایی توی زندگی این قدر بدبخت ومفلوک بودم که به هزار تومان پول نیازمند بودم
باور کن
بعد میگه همیشه شوهرم میومد بهم میگفت بدهکارم چک دارم
و خواهرم هم طلاهاشو میداده میگفته ببر بفروش بدهیتو بده
بعدمیگفت این قدر بدهی بالا آورده بوده که هرروز یکی میومده در خونشون
میخواستندبیان وسایلهای خونشونم جای طلب ببرند
خواهرم گفت که من فکر نمیکردم که این قمار میکنه
فقط فکر میکردم که بدهی بالا آورده
تمام زمانهایی