پرنیان ۱۱.داستان کوتاه .ساحل,,🌠
به نام خدا
امروزم خیلی خوب شروع شد .قرار شد من و فرشته و محترم عصری توی حیاط عصرانه بخوریم ودرمورد قدیما صحبت کنه و برامون قصه تعریف کنه .
الان دیگه بهم عادت کردیم
من چای دم کردم و عصرانه رو چیدمروی میز بقیه همامدن و چای روریختم توفنجونها
محترم رو با ویلچر فرشته آورد سرمیز بهش سلامکردموجوابمو داد و بهش چای تعارف کردم
و بعد عصرانه شروع کرد به گفتگودر مورد عروسی خودش
محترم :اره من یه دختر سیزده ساله بودم که همین اقا ماشالله آمد خواستگاری یعنی مادرش و مادربزرکش آمدن
من اون موقعها نمی دونستم شوهر چیه دنبال خاله بازی با دوستامیودم عروسک پارچه ای درست میکردم واسه دوستام .
مادرم و پدرم من روشوهر دادن
منم که چیزی حالیمنبود فکر میکردم عروسی یکجور خاله بازیه امروز من رومیبرن بعد فردا صبح برمیگردم خونه پدرم .
وقتی قیافه اقا ماشالله رو دیدماولین بار وحشت کردم شبیه خرس چاق بود تو چشمام کفتم خدایا این خرس از کجا آمده
واقعا ازش بدم میومد میخواستم ازش فرار کنم یکجایی موقع نامزدی هر موقع میومد خونه پدرم میرفتم قایم میشدم
حتی کفشهای خودش و ننه آش رو بردمپرت کردم لای پهن های گوسفند ها
مادرم نمی دونست من کفشاشون رو بردم انداختمتو طویله گوسفندها مادرم بهشون گفت همسایه باما دشمنی داره بچه شو فرستاده که ابروی خانواده مارو ببره .
واقعا هم اولها که اون تو روستا زندگی میکرد با کفشهای گلی میومد خونمون خیلی هم آشفته بود قیافه آش ازش میترسید م
اما پدرش یک کم پول وپله داشت پدرم هم بخاطر پول وخانواده آش من روبه زور به عقد اوندراورد
منم که نمیدونستم چه خبره اون موقعها که عروس شدم یه لباس قرمز تنم کردن ویهشال قرمز انداختن سرم البته هفت روز عروسی گرفتن و حنا بندون و لباس برون و شیرینی خورونوهزار تا مراسم اخرش یه اسب آوردن من روببرن من از اسب افتادمپایبن همه بهمخندیدن
هرچیه باشلیک گلوله و پرتاب کردن انار رفتم خونه شوهر
شب رو تا صبح گریه کردم فردا ش هم میخواستم از خونه داماد فرار کنم نگذاشتن
هرچیه خیلی اوضاع بدبود ولی کم کم ارومشدم
بعد چند سال هم بچه آوردم
هرچیه الان اوضاع شما دخترها خیلی از ماها بهتره
البته ازوقتی امدم تهرون تو رفاه آرامشم
فرشته وپرنیان با خنده و کاهی بهت وتعجب به حرفهاش گوش میدادند
فرشته گفت واقعا خیلی وحشتناکه آدم بدون شناخت وبدون دیدن یکنفر همون یکشبهباهاش بری زیر یک سقف واقعا برای یه دختر نوجوان وحشتناک باشه اونم یه مرد اندازه خرس چاق
چقدر همضایع بوده اقا ماشالله
وهمگی خندیدن